Het onderzoek hoeft de bank niet Italië Voetbalshirts kopen te breken. Koop tegenwoordig een hockeykleding kind verscheidenheid aan goedkope trainingskleding Basketbal kleding voor mannen online. Vind je ergens anders goedkope Italië voetbalshirts een betere prijs? We zullen het aanpassen aan onze beste prijsgarantie nfl kleding. Trainingskleding voor heren ontworpen voor de Baseball kleding beste prestaties tijdens de training. Voltooi je harde werk en toewijding aan het trainen met je trainingskleding.
Rolex surprise in Basel on 2017 may, who did not think Rolex will launch a rolex replica watch new moon phase watch, Cellini phase type (Cellini Moonphase) watch the breitling replica moon disc exposed to display the change genuine rolex on the dial, the moon waxes and wanes.
بیان تفاوت هایی که بایستی بین خدا و روح قائل شد.

تفاوت خدا با روح

وجود خداوند تبارک و تعالي اولا بي‏نهايت است و ثانيا اين وجود عين علم و عين قدرت است و در مرحله سوم با اين که بي‏ نهايت است يک حقيقت است، يعني نمي‌ شود قسمتي از وجود خدا را از قسمت ديگر جدا دانست و يا جدا فرض کرد. براي ظهور اين معنا لازم است نمونه‏ هايي از وجود قابل تجزيه و يا وجود غير قابل تجزيه بحثي ايراد کنيم.

 وجود قابل تجزيه به اجزاء کوچک و بزرگ، عالم ماده است که در ذات خود قابل تجزيه کمّي ‌و کيفي است . يعني هم اجزاء آن از يکديگر جدا مي‌شوند و هم صفات و خاصيت ‌هاي آن از آن قابل سلب است. در مرحله دوم، انوار عالم هستند. انوار عالم و يا نور عالم به اجزاء کوچک و بزرگ قابل تقسيم نيستند زيرا نور حقيقتا از نوع مجردات بوده و يک حقيقت اتصالي غير قابل انفصال است وليکن اين نور در ذات خود و به ذات خود علم و قدرت نيست بلکه اسباب و ابزاري به دست خداوند متعال است که با آن مواد عالم را نوراني مي‌کند و به آنها حيات و حرکت مي‌دهد. وليکن نور در ذات خود احدي الذات نيست، يعني چنان نيست که اگر در قسمتي از نور حادثه‏اي پيدا شود چنان باشد که گويي در تمام قسمت‌هاي آن حادثه پيدا شده است. مثلا شما آينه صيقلي داريد آن را در مقابل خورشيد قرار مي‌دهيد، قسمتي از نور خورشيد به آينه شما تعلق مي‌گيرد. آيا قسمت‌هاي ديگر آن مانند اين قسمت به آينه شما تعلق گرفته‌ است و در آن تابش کرده‌ است؟ البته چنين نيست. اين تعلق و تابش مربوط به قسمتي از شعاع نور خورشيد است. قسمت‌هاي ديگر از آن بي‏خبرند وليکن ذات مقدس خداوند که احدي الذات است نه قابل تقسيم و تجزيه است و نه هم قابل تعلق به کسي يا چيزي . قابل تقسيم و تجزيه نيست يعني از نوع مواد عالم نيست که به اجزاء کوچک و بزرگ تقسيم شود. قابل تعلق نيست يعني مانند نور عالم نيست که به ماده تعلق گيرد و ماده را نوراني کند. يک حقيقتي است مجزا و مبراء از تمامي‌ کميت‌ها و کيفيت‏ها. مثلا اگر خداوند در قسمتي از فضا پشه‏اي را بيافريند همان طور که در اين قسمت مي ‌داند پشه ‏اي را خلق کرده در ميلياردها سال نوري آن طرف هم همين‏طور مي‌ داند که اين پشه را خلق کرده ، يا مشغول آفرينش است. مثل دريا نيست که اگر در جايي از آن موجي پيدا شود قسمت‌هاي ديگر از آن موج بي‏خبر است. در هر فضايي که خداوند حادثه‏اي ايجاد مي‌کند از نظر آگاهي و آشنايي مثل اين است که در فضاي نامتناهي اين حادثه را ايجاد کرده است. ديگر از امتيازات موجود بين مجردات و ذات مقدس خداوند متعال اين است که مجردات احدي الذات نيستند و به واحدهاي عددي هم قابل تقسيم نمي‌باشند وليكن از مسير تعلق به مواد عالم، به مراتب قابل تقسيمند. يعني نور در يک جا به طور ضعيف به ماده ‏اي از مواد عالم تعلق مي‌گيرد و آن ماده را نوراني و يا رنگين مي‌کند و در جاي ديگر به طور قوي تعلق مي‌گيرد و آن جسم يا ماده را بيشتر و زيادتر از ماده اول رنگين مي‌کند. مثلا انوار عالم به جرم خورشيد تعلق گرفته و شايد در فضا خوشيد کوچک‏تري باشد که به جرم آن هم تعلق گرفته باشد يا خورشيدي بزرگ‏تر از اين خورشيد و نوراني‏تر. تفاوت روشني‌هاي موجود در عالم به وسيله ماه‌ها و يا ستارگان و يا خورشيد‌ها از مسير تعلق ، به مراتب شدت و ضعف ، ظاهر مي‌گردد و يا مثلا نور خورشيد هر چه به انتها مي‌ رود ضعيف ‏تر مي ‌شود و در ابتداء قوي‏تر است، در اين جا مي گوييم نور به مراتب قابل تقسيم است و اين قابليت از مسير تعلق به اجسام و مواد عالم پيدا مي‌شود وليکن نور در ذات خود پيش از آن که تعلق به چيزي پيدا کند شدت و ضعف ندارد، در هرجاي عالم همان قدر نورانيت و موجوديت دارد که در تمام عالم. مثلا اگر خدا بخواهد در گوشه‏اي از فضا خورشيدي نوراني بسازد و در گوشه ديگر ستاره‏اي با نور ضعيف، لازم نيست براي ايجاد نور زيادتر در جرم خورشيد انواري از جاهايي ديگر به فضاي خورشيد انتقال دهد و لازم نيست براي نوراني کردن آن ستاره ضعيف نور را به آن جا انتقال دهد که بگوييم نور را در يک جا زيادتر جمع کند و در جاي ديگر کمتر. بلکه انوار در ذات خود چنانند که پيش از تعلق به مواد عالم يک چنين قابليتي ندارد که در جايي کمتر باشد و در جايي زيادتر، وليکن ذات مقدس خداوند متعال قابل تعلق به کسي يا چيزي نيست که از اين تعلق مانند نور عالم در جلوه‌ هاي مختلف ظاهر گردد، يک جا زياد و قوي و جايي ديگر کم و ضعيف . اساسا ذات مقدس خدا قابل تعلق به کسي و چيزي نيست، يک چنين قابليتي در ذات نيست که در جايي جلوه ضعيف داشته باشد و جاي ديگر جلوه قوي. حلولي مذهب ‌ها که فکر مي‌ کنند پيدايش کمالات در وجود انسان يا موجودات ديگر از مسير تعلق ذات خدا به ذات انسان و يا جلوه خدا در وجود انسان پيدا مي‌ شود به اشتباه رفته‌ اند. خدا در جايي تجلي نمي‌کند زيرا تجلي در جايي ممکن است که آن جا نباشد. خدا در کجا نيست که در آن جا تجلي کند و همچنين ذات مقدس خدا قابل تعلق به کسي يا چيزي نيست زيرا از اين تعلق و يا جلوه در ذات خدا حادثه پيدا مي‌شود و آن ذات مقدس هم مانند موجودات ديگر در معرض حدوث حوادث قرار مي‌ گيرد. و به تمام معنا غلط است که بگوييم ذات خدا قابل تأثير و تأثر و يا تغيير و تغير است. يعني خداوند به ذات خود در چيزي تغيير ايجاد مي‌ کند و يا از چيزي متغير مي‌ گردد و يا بگوييم به ذات خود در وجود کسي يا چيزي تأثير ايجاد مي‌کند و يا از کسي و چيزي متأثر مي‌ شود. خداوند متعال چنان است که در فضاي ميليون‌ها درجه حرارت و يا به عکس آن ميليون‌ها درجه برودت، تغيير حالت پيدا نمي‌کند. او هر چيزي را به علم مي‌داند نه از مسير تأثير و تأثر و ديگر اين که اگر کمالاتي که در علم خلق پيدا مي‌ شود از مسير ارتباط ذات خلق به ذات خالق باشد لازم است تمامي‌خاصيت‌ هاي خدايي در عالم خلق ظاهر گردد زيرا شما مي‌ گوييد اين نيروي حرکت يا حيات و يا علمي‌ که در ما انسان‌ها پيدا شده نمايش ذات خدا در وجود ماست يعني خداوند اراده خود را و يا ذات خود را به ذات انسان متصل نموده مانند اتصال نيروي برق به ماشين آلات برقي، و از اين اتصال اين همه حيات و حرکت به وجود آمده. اگر چنين باشد تمامي ‌خاصيت‌ هاي فکري و عملي ما از طريق ارتباط ذات خدا به ذات ما پيدا مي‌ شود، پس کل آفرينش بايستي از همين اتصال و ارتباط در کمال مطلق قرار گيرد با اين که مشاهده مي‌ کنيد اين همه نقايص علمي ‌و عملي مخصوصا در زندگي ما انسان‌ها پيدا مي ‌شود با اين که به قول شما تمامي ‌اين حرکت‌ها و دانستن ‌ها اثر ذات خدا در وجود انسان است، پس چه طور مي‌ شود که ذات خدا به ذات انسان متصل گردد، از اين اتصال اثر شيطاني در ذات انسان ظاهر شود نه اثر خدايي و رحماني ، زيرا هر چيزي خاصيت ذاتي خود را نمي‌ تواند رها کند پس ذات خدا و وجود خدا که عظمت محض و کمال مطلق است به محض اتصال آن ذات به ذوات مخلوقات بايستي در ذوات مخلوقات عصمت و کمال مطلق ظاهر گردد با اين که چنين نيست. پس آن جا که شمربن ذي الجوشن امام حسين (ع) را به قتل مي‌رساند اين فعاليت نامشروع و خلاف حقيقت از مسير اتصال ذات خدا به ذات شمر پيدا شده و باز آن جا که امام حسين در راه شهادت و جهاد صبر مي‌ کند اين صبر و حرکت هم از اتصال ذات خدا به ذات امام حسين پيدا شده است. چه طور مي‌ شود که يک ذات متصل اين همه آثار ضد و نقيض داشته باشد؟ مثلا نيروي برق در يک جا روشنايي به وجود آورد و در جايي ديگر ظلمت يا در يک جا حرکت به وجود آورد و در جاي ديگر سکون. چه طور مي‌ شود يک حقيقت دو اثر ضد و نقيض ايجاد کند؟ پس کساني که ظاهرا با استدلال به آيه و نفخت فيه من روحي، اين روح را ذات خدا دانسته‌ اند و گفته‌ اند ذات خدا به ذات انسان متصل مي‌ شود بسيار در اشتباه هستند . خداوند براي ايجاد حرکت و حيات در اجسام و مواد عالم نيروي روح و حيات را آفريده. همان طور که مادة بدن مخلوق خدا صنعت خداست ، روح حيات و حرکت هم مخلوق خداوند متعال است و انسان ترکيبي از اين دو اصل است. يعني اصل روح و اصل ماده. تا وقتي ترکيب به حال خود باشد حيات و حرکت پيدا مي‌ شود و اگر ترکيب به هم بخورد و تجزيه پيدا شود روح به جاي خود مي‌رود ، بدن هم در جاي خود. از اين سوايي و جدايي روح با بدن ، موت به وجود مي‌آيد. پس کساني که اين طور فکر کرده ‌اند که آن چه در آفرينش هست مخصوصا علوم و کمالات ، اين‏ ها اثر ذاتي خداست به اشتباه رفته‌ اند که بايستي خدا ذات خود را ضميمه وجود خلايق کند و در ذات خود تصرف نمايد تا در خلايق کمالات ظاهر گردد. خدا حقيقتي است که از ازل تا به ابد نه به اراده خود در ذات خود حادثه‏اي ايجاد مي‌کند و نه هم خلايق و مخلوقات مي‌توانند تأثيري در ذات خدا ايجاد کنند. از ازل تا به ابد به يک حال و به يک وضع است. تا اين جا امتيازات وجودي خداوند متعال با خلايق شناخته شد. به طور کلي انسان‌ها بايستي خدا را منزه بدانند از کوچک‏ترين شباهتي که به نقايص و کمالات ما داشته باشد. نه کمالات وجودي خدا شبيه کمالات وجودي انسان است ، نه هم نقايصي که در عالم مخلوقات و يا انسان‌ها نمايان است در ذات خدا وجود دارد. نقايص وجودي ما آثار ذاتي و اقتضايي مواد تن ما است و خداوند منزه است از اين که شباهت به مواد عالم داشته باشد. کمالات وجودي ما هم مانند علم و حکمت و حيات و قدرت اثر ترکيبي روح مجرد با مواد تن ماست و خداوند منزه است از اين که داراي اثر ذاتي باشد مانند آثار ذاتي و وجودي مواد عالم و يا داراي آثار ترکيبي باشد مانند علم و حياتي که در وجود انسان‌ها پيدا مي‌شود. خداوند متعال همان طور که در سوره توحيد خود را معرفي مي‌کند و مي‌فرمايد: و لم يکن له کفوا احد نمونه‏اي در جهان مخلوقات ندارد. همه چيز خلايق او هستند . منزه است از اين که شباهت وجودي و جوهري و يا شباهت صوري و عرضي با مخلوقات خود داشته باشد. مولا اميرالمومنين عليه السلام در تعريف خداوند متعال مي‌فرمايد: از اين که جواهر و ذوات را مي‌سازد معلوم مي‌شود، خود جنسيت جوهري مانند جواهر عالم ندارد. و از اين که خدا در وجود ما انسان‏ها علم و شعور مي‌سازد دليل است که در ذات و وجود او علم و شعوري نمونه علم و شعور انسان‌ها وجود ندارد. به طور کلي هيچ گونه مشابهتي بين صانع و مصنوع نيست. زيرا خدا آن چه دارد حقيقت است. يک واحد احدي الذات است و يک چنين نمونه‏اي در عالم مخلوقات پيدا نمي‌شود که به تمام معنا احدي الذات باشد و کمالي از وجود او قابل سلب نباشد و يا کمالي به وجود ناقص او تعلق نگيرد. اگر خداوند متعال تقاضا کنيم که به اراده خود در وجود خود تصرفي بنمايد و در وجود خود تغييراتي به وجود آورد اين تقاضا قابل قبول نيست. زيرا از نوع نشدن است نه از نوع نکردن. يعني تصرف به اراده خدا در وجود خدا ممتنع است. مثلا چگونه در وجود خود تصرف کند اولا با اين که يک وجود نامتناهي است، يک حقيقت بيشتر نيست. مثلا ما انسان‌ها شايد بتوانيم به اراده خود در وجود خود تصرف کنيم و در قسمتي از بدن خود و يا مغز خود تغييراتي به وجود آوريم زيرا موجودي هستيم مرکب از اجزاء مختلف و متفاوت و يک مرکزي به نام نفس يا به نام اراده بر اين اجزاء حاکميت دارد چون اجزاء وجود ما غير از مرکز بدن ما و اراده ما مي‌باشد. با اراده خود مي‌توانيم تغييراتي در اجزاء وجود خود ايجاد کنيم. مثلا اراده ما که يک حقيقت است آيا با اراده خود مي‌توانيم در اراده تصرف کنيم؟ البته ممکن نيست. زيرا اراده يک حقيقت است. يک حقيقت در وجود خود نمي‌تواند تصرفاتي داشته باشد. خدا با اين که يک حقيقت نامتناهي است از نظر ارتباط و اتصال آن حقيقت به يکديگر مانند اين است که يک نقطه غير قابل تقسيم و غير قابل تجزيه است. مثلا آن جا که گفتيم ماده در انتهاي کوچکي خود وضعي پيدا ‌مي‌ کند که هر سه بُعدش برابر يک بُعد است و يک بُعد آن برابر سه بُعد و با فرض عقلي و فني نمي‌ توانيم طول آن ماده کوچک را از عرض آن جدا کنيم و يا طول و عرض را از عمق آن جدا کنيم. زيرا حقيقتا طول و عرض و عمق يک حقيقت بيشتر نيست. همان جا را که طول حساب مي‌کنيم عرض است و همان جا را که به عنوان عرض مي‌شناسيم عمق است. آيا يک چنين ماده ‏اي که يک واحد حقيقي غير قابل تجزيه و تقسيم است مي‌ تواند در وجود خود تصرفي داشته باشد؟ البته ممتنع است زيرا يک حقيقت، به تمام معنا يک است. يک حقيقتي است که غير خود براي آن قابل تصور نيست. خداوند متعال با اين که يک وجود نامتناهي است از نظر يک بودن و غير قابل تجزيه و تقسيم بودن و به جز خود چيزي نبودن مانند همان ماده است که گفتيم‌. در انتهاي کوچکي هر سه بُعدش مساوي با يک بعد است. پس خدا به اراده خود در غيرخود تصرف مي‌ کند و اين غيريت در وجود خدا پيدا نمي‌ شود وليکن خلايق چنين نيستند. هريک از مخلوقات خدا ترکيبي از خود و غيرخود هستند. ما انسان‌ها ترکيبي از خود هستيم که نفس ناطقه باشد و غير خود که روح و بدن باشد. اين همه کمالات روحي به سازمان مرکزي وجود ما تعلق گرفته است که غير از ماست، مي‌ توانيم آن کمالات را از خود جدا کنيم يا به خود مربوط کنيم. و از نظر ماديت هم اين همه مواد تن ما و مواد خارج از بدن ما به ما تعلق گرفته است که آنها را هم مي‌ توانيم از خود جدا کنيم. سرمايه‏هايي است که در وجود ما اثبات شده و قابل سلب است وليکن چيزي غير خدا در وجود خدا قابل اثبات نيست تا قابل سلب باشد پس او احدي الذات است. در اين رابطه جملاتي که مولا عليه السلام دنباله اخلاص به خدا بيان مي‌کند معنا پيدا مي‌کند زيرا آن بزرگوار اخلاص را به اين کيفيت تعريف کرده‌اند که اخلاص کامل به معناي نفي صفات از ذات مقدس خدا و يا از هدف انسان است. گرچه نفي صفات را بسياري از علما اين طور تفسير کرده‌اند که بايستي صفات خدا را از ذات خدا جدا دانست و غير از ذات خدا شناخت وليکن گفته شد اين که ما صفات خدا را عين ذات خدا بدانيم و يا از ذات خدا جدا بدانيم مربوط به اخلاص ما بندگان نمي‌شود. اين جمله از مولا عليه السلام مربوط به خلوص و اخلاص است که مي‌فرمايد: اگر شما صفت خدا را يعني خلق خدا را در نظر بگيريد و خدا را به دليل رازقيت و يا خالقيت يا به دليل صفات جلال و جمال ديگر پرستش کنيد خود را براي خدا خالص نکرده ‏ايد و خدا را هم به خلوص و اخلاص نپرستيده‌ ايد. خلوص و اخلاص به معناي اين است که انسان غيرخدا را از هدف خود دور کند و فقط خدا را در نظر بگيرد و بپرستد والا صفات خدا به معناي مخلوقات خدا است که این مخلوقات غیر از ذات خدا هستند و خدا آنها را خلق کرده است. اگر صفات خدا به معنای رابطه اين صفات با ذات خدا باشد هرگز ممکن نيست کسي بتواند رابطه صفات را از ذات خدا قطع کند. همان طور که صفات ما انسان‌ها مانند گفتن و نوشتن از ذات ما سرچشمه مي‌ گيرد صفات خداوند متعال هم از ذات خدا سرچشمه مي‌ گيرد. تمامي ‌صفات به علم و قدرت خدا بر مي‏گردد و علم و قدرت هم عين ذات خداست. در اين جملات مولا عليه السلام مي‌فرمايد: هر کس خدا را وصف کند او را چيزي مربوط به خود و مناسب خود شناخته است و اين وصف از طريق قياس خدا با خود به وجود آمده است. معروف است مي‌ گويند: اگر کسي از مورچه سوال کند که خداي تو چگونه و چه طور است آن مورچه خدا را به شکل خود قدري بهتر و بزرگتر ترسيم مي‌کند به همين کيفيت انسان‏هايي که خدا را از طريق وصف خدا شناخته‌اند و گفته‌اند خدا کسي است که چنين و چنان است او را به صورت مخلوقي مثل و مانند خود و يا بهتر و عالي‏تر از خود ترسيم کرده‌ اند. مسايل بت‏ پرستي و پرستش ارباب انواع و يا پرستش مفاهيم کلي وجود از طريق همين وصف و قياس پيدا شده است. انسان‌هاي قديم مي ‏دانستند و مي‌ گفتند که خدايي هست وليکن آن خدا چگونه و چه طور است از راه وصف خدا، خدا را تعريف مي‌کردند. ايرانيان قديم مي‌ گفتند خدا نور است و انسان‌هاي ساير مملکت‌ها مجسمه‏ اي به شکل خدا مي‌ساختند و يا سلاطين خود را خدا مي‌دانستند و ادعاي خدايي مي‌کردند. هنوز در تاريخ جمعيتي پيدا نشده است که خدا را چنان که شايسته ذات مقدس خداست بشناسد و وصف و تعريف کند. همه جا در تعريفات بت‏ پرستان و يا در تعريفات کساني که ارباب انواع مي‌ پرستيدند و يا در تعريفات فلاسفه و در تعريفات صاحبان اديان آسماني که خدا را به شکل پيغمبران و يا قدري بهتر و بالاتر از آنها مي‌ شناختند همه جا در اين فرهنگ ‏ها خداوند متعال به صورت مخلوق شناخته شده و خدا را مانند مخلوقي فرض کرده‌ اند و او را پرستيده‌ اند. توحيد خالص فقط در مکتب اسلام به رهبري ائمه اطهار است. لذا از جمله شعارهاي توحيدي اسلامي ‌همين جمله الله اکبر است که گفته اند: الله الکبر من ان يوصف. يعني خدا بزرگ‏تر و بالاتر است از اين که به وسيله انسان قابل وصف و تعريف باشد. مسيحيت خدا را وصف کردند و او را به صورت مخلوقي که داراي زاد و ولد است جلوه داده‌ اند همچنين يهوديت و يا مذاهب بودا و هندو همه جا در فرهنگ‌ هاي غير اسلامي ‌و غير شيعي، خداوند متعال به صورت مخلوق وصف و تعريف مي‌شود. لذا مولا عليه السلام در اين جملات کساني را که خدا را به وصف و تعريف خود با ديگران مي‌ شناسند و مي‌ پرستند اين پرستش را باطل مي‌ داند. مي‌فرمايد: من وصفه فقد قرنه. يعني هر کسي خدا را وصف و تعريف مي‌کند او را چيزي قرين و مانند خود مي‌ داند. مي‌ گويد خدا رازق است وليکن رازقي مانند انسان يا مي‌ گويد خدا عالم و قادر است وليکن عالم و قادري نظير انسان و همين طور اوصاف ديگر. پس خدا را قرين خود و نمونه خود مي‌ داند و او را وصف مي‌ کند و موصوف خود را مي‌پرستد با اين که وصف انسان‌ها امکان ندارد که مطابقت با حقيقت ذات خدا داشته باشد. لذا از طريق همين وصف و تعريف به فکر انسان‌ها اين جملات رديف يکديگر قرار مي‌ گيرند. هرکس خدا را وصف مي‌کند او را چيزي قرين و مانند خود مي‌ داند و هر کس خدا را چيزي قرين خود بداند او را واحد عددي شناخته و موجودي محدود دانسته است و هر کس خدا را واحد عددي بشناسد او را مانند اعداد ديگر قابل تجزيه و قابل تقسيم دانسته است. هر کس خدا را قابل تجزيه و تقسيم بداند جاهل به وجود خدا شده است. پس انسان‌ها بپرهيزند از اين که خدا را موجودي مطابق وصف خود بدانند و بشناسند. (تفسیر خطبه اول نهج البلاغه) دانلود

 

نوشتن نظر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Copyright © 1397 ?????. کلیه حقوق وب سایت محفوظ می باشد.
استفاده از مطالب با ذكر عنوان بلامانع است
Go to top