Het onderzoek hoeft de bank niet Italië Voetbalshirts kopen te breken. Koop tegenwoordig een hockeykleding kind verscheidenheid aan goedkope trainingskleding Basketbal kleding voor mannen online. Vind je ergens anders goedkope Italië voetbalshirts een betere prijs? We zullen het aanpassen aan onze beste prijsgarantie nfl kleding. Trainingskleding voor heren ontworpen voor de Baseball kleding beste prestaties tijdens de training. Voltooi je harde werk en toewijding aan het trainen met je trainingskleding.
Rolex surprise in Basel on 2017 may, who did not think Rolex will launch a rolex replica watch new moon phase watch, Cellini phase type (Cellini Moonphase) watch the breitling replica moon disc exposed to display the change genuine rolex on the dial, the moon waxes and wanes.
استاد محمد علي صالح غفاري (ره) - آشنایی با افکار و اثار استاد

مقدمه

 

براي مطالعه هر چيزي نخستين سؤالي كه به ذهن ميرسد اين است كه مطالعه آن را از كجا شروع كنيم؟ همانطور كه براي خلبان شدن يا پزشك شدن ميدانيم نقطه شروع كجاست و يا اينكه ميدانيم مطالعه فيزيك يا زيست شناسي را چگونه شروع كنيم، در چه مسيري ادامه دهيم و چه پيش نيازهايي را رعايت كنيم تا به هدف برسيم.

فرض كنيد مي‏خواهيد با شهري آشنا شويد كه براي شما ناشناخته است، براي آشنايي، هم مي‏توانيد با اتومبيل در خيابان‏هاي اصلي و فرعي و كوچه پس كوچه هاي آن بگرديد و هم اينكه از نقشه استفاده كرده يا بر فراز شهر پرواز كنيد. درحالت اول شما قبل از اشراف به كليت شهر وارد آن شده ‏ايد، در نتيجه گم شدن در شهر و عدم درك صحيح از جهات و ارتباط ميان خيابان‏هاي شهر بديهي‏ ترين نتيجه خواهد بود و اگر در نقطه اي رها شويد پيدا كردن مسير برايتان دشوار خواهد بود، اما استفاده از روش دوم ابتدا به شما اشراف ميدهد، جهات اصلي، كليت شهر و ارتباط خيابانهاي اصلي و فرعي را ميشناسيد و سپس با گردش در شهر، هر لحظه موقعيت خودتان را به خوبي خواهيد دانست و با آسودگي مي‏توانيد از نزديك به مطالعه جزئيات بپردازيد. اين شهر مي‏تواند شهر علم باشد، شهر دين باشد.

مطالعه این مطالب نگاه شما را به زندگی, مرگ, دین و آینده هستی بکلی تغییر می‏دهد.

 

اين مطلب را ميتوانيد از اينجا دانلود نمائيد.

 

در زندگي بشريت همواره سوالات اساسي در مورد مبداء، کيفيت و هدف خلقت وجود داشته است. اينکه آينده به کجا خواهد انجاميد ، قيامت چيست؟ بهشت و جهنم اگر هست چه کيفيتي دارند، آينده بشريت چيست و به كجا خواهد انجاميد؟ و دهها سوال از اين قبيل که ذهن ما را درگير مي کنند و مستقيم با آينده حتمي ما در ارتباط اند، و معمولا نيز جوابي واضح و مطمئن برايشان نداريم. آينده اي كه سرنوشت ماست و اگر نگوئيم بيشتر، همانند امروز ما اهميت دارد، چرا كه يك سرنوشت ابدي براي ما رقم مي زند.

دين به عنوان بهترين مرجع براي پاسخ به اين سوالات به درستي تبيين نشده است. بطور واضح، مشخص نيست اهميت دين در چيست و موضوع مورد مطالعه آن كدام است و مطالعه اين موضوع از کجا بايستي شروع شود. براي همين دين اكثريت ما هنوز از يک دين اعتقادي به يک دين علمي تبديل نشده است، در حالي که اعتقاد به تنهايي خوب هست ولي كافي نيست. دين هاي اعتقادي پاسخ يکديگر را ندارند. يکي به گاوش اعتقاد دارد و دور گاوش مي گردد و نذر گاوش مي کند و ديگري دور کعبه مي گردد. هيچکدام نمي توانند ديگري را قانع کنند چون هر دو فقط از يک اعتقاد بدون پشتوانه علمي پيروي مي کنند و البته اعتقاد هم دليل نيست.

استاد فقيد و فرزانه, علامه محمد علي صالح غفاري با تاكيد بسيار بر علمي كردن دين و خروج از موهومات و افسانه سازي در اطراف اصول اساسي دين مانند توحيد، قيامت، بهشت و جهنم، جايگاه ائمه اطهار ع و.... داراي نظريات بديع علمي و بي سابقه با استناد به احاديث و روايات و دلائل عقلي است. نظريات و مطالب ايشان تصويري كاملا واضح و علمي از ابتداي خلقت تا هدف خلقت را به نمايش مي گذارد. ايشان با كنار هم قراردادن منطقي آيات قرآن و احاديث ائمه معصومين ع و نگاه تاويلي به اين آيات و روايات و همچنين اصرار بر دلائل عقلي و منطقي، آينده اي بسيار روشن، قطعي و اميدوار كننده را در اختيار بشريت قرار مي دهد. حكمت خلقت را از ابتدا تا انتها به نحو كاملا مرتبط و با رعايت پيش نيازها آنچنان تبيين مي كند كه ابهامي را براي اهل علم باقي نمي گذارد. قطعات پازلي كه ايشان از هستي و مهندسي هستي در اختيار اهل علم قرار مي دهد آنچنان روابط منطقي با هم دارند كه بي اغراق تمام شبهات را پاسخ مي دهد. نگاه منطقي ايشان در تاويل آيات و احاديث و تبيين قرآن بوسيله قرآن و بيان ائمه اطهار ع كه آنان را شايسته ترين ها در توضيح قرآن مي داند( واين موضوع را اثبات كرده است) اهل علم را به وجد مي آورد.

در اين نوشته سعي شده است مباني علمي تفكر استاد عزيز و ارجمندمان در تبيين دين اسلام به رهبري ائمه اطهار ع در حد چكيده اي منظم و گويا بيان گردد. اين مقاله از بطن كتابها و جلسات درس ايشان استخراج شده است. مطالعه دقيق و چند باره آن در ابتدا به خوانندگان عزيز توصيه مي شود. اين مقاله قبل از مطالعه آثار ايشان راهگشاست و نوع نگاه به كتابهاي استاد غفاري و چگونگي شروع به مطالعه آثار ايشان را بيان مي كند تا با ادبيات ايشان در بيان كتابها آشنا شويد. در اين مقاله سعي شده است مباني تفكرات استاد بصورت بسيار خلاصه و منسجم تبيين شود. از خوانندگان عزيز تقاضا مي شود با نگاهي نقادانه اين نوشته ها را مطالعه كنند.

 

 

آشنايي با مباني نظريات

استاد محمد علي صالح غفاري

سرفصل ها

الف) مقدمه اي در تبيين موضوع مورد مطالعه دين اسلام به رهبري ائمه اطهار ع

ب) اثبات نقطه شروع مطالعه اين موضوع از مبادي

ج) تعريف واژه هاي مورد استفاده

د) تبيين چهار كلمه حكمت (هندسه آفرينش، جامعه كبيره و تفسير دعاي ندبه)

ه) توضيحي در مورد خدا (كلمه اول حكمت) (توحيد از ديدگاه علم)

و) مبادي خلقت (كلمه دوم حكمت): (مبادي آفرينش)

- حدوث و قدم و نظريات مختلف در اطراف آن

- وجود و عدم و شرحي در اطراف آن (وجود و عدم)

- اثبات تعدد مبادي آفرينش

- ايجاد لا من شيئ

- تشريح هر كدام از مبادي (ماده و روح)

- معرفي فرشتگان بعنوان يكي از اصول اوليه هستي و اسباب و ابزار سازندگي خدا (تفسير خطبه اول نهج البلاغه)

ز) هندسه خلقت (كلمه سوم حكمت): (هندسه آفرينش)

+ افاضه روح به ماده و جعل ماهيت:

بررسي آثار افاضه روح و جعل ماهيت

- اضافه ماده به ماده

- هندسه و ساختار موجودات

+ توجيه تغييرات در موجودات مختلف بر اساس اضافه، افاضه و هندسه:

جمادات

نباتات

حيوانات

ح) هندسه خلقت انسان: (تفسير خطبه اول نهج البلاغه- حديث آفرينش(مجموعه برخي سخنراني ها)- تفسير دعاي ندبه- انسان نمونه- تفسير سوره واقعه- تفسير سوره هاي انفطار و انشقاق)

- تشريح تفاوت انسان با ديگر موجودات

- تشريح ساختار تركيبي انسان

- تشريح نفس (تفسير سوره انفطار-تنزيل الكتاب)

- اثر و تاثر

- مكانيسم ثبت تاثرات در نفس و تربيت پذيري نفس (تفسير سوره انشقاق)

- ارتباط نفس با بدن و روح

- اثبات عدم وجود موجود ديگري با اين ساختار و قابليت‏ها بجز انسان (تفسير سوره الرحمن در تشريح جن و ...)

ط) هندسه تربيت انسان: (تفسير دعاي مكارم الاخلاق يا مدينه فاضله- شجره طوبي- جامعه كبيره- تفسير دعاي ندبه- انسان نمونه- سيره ائمه ع- تفسير سوره قيامت، لازم به ذكر است كه بيشتر كتب استاد به بحث در باره اين موضوع مرتبط مي‏شود)

- تبيين هدف از تربيت (كلمه چهارم حكمت)

- اثبات بطئي بودن تربيت (شرح دعاي سحر)

- تشريح برنامه خداوند متعال در خلق كردن و به ثمر رساندن

- نفي محدوديت زمان و مكان در دوره‏هاي تربيتي

- تشريح انسانهاي از قبل به تكامل رسيده (شرح دعاي مكارم)

- اثبات انتخاب مربيان هر دوره، از فارغ التحصيلان دوره‏هاي قبلي

- جبر و اختيار در تربيت (تفسير سوره اسري)

- تشريح دو دوره تربيتي دنيا و آخرت (مقدماتي و پيشرفته) (تفسير سوره قيامت، اصلاح هدف‏ها، غيب و شهود)

- نفي استادي انسانهاي از قبل به تكامل رسيده و شروع دوره تربيتي دنيا

+ پايه گذاري تربيت دنيوي بر ابتلاء و تشريح آن:

روش آموزشي و تربيتي خدا بر ابتلاء استوار است

نقش حوادث و ابتلائات در تربيت (تفسير سوره اسري- سيره ائمه ع- شجره طوبي-شرح دعاي صباح- تفسير سوره حمد)

قضا و قدر (تفسير سوره قدر- شرح دعاي كميل- شرح دعاي ندبه)

مشيت و اراده (تفسير خطبه اول نهج‏البلاغه- شرح دعاي سحر- انسان نمونه- تفسير سوره قارعه- تفسير سوره حمد)

عبادات و فرائض و نقش تربيتي آنها

توفيق (آموزش همراه با پرورش استعدادهاي دروني با بالا رفتن شارژ روحي)

+ تشريح سير تكاملي بشريت در زندگي ابتدايي دنيا و مديريت انسان بر انسان:

سير تاريخي حركت انبياء و تقسيم بندي آن (شرح دعاي ندبه)

دليل وجود معجزات در گذشته

اثبات سير تكاملي دين و نه تفاوت دين‏ها

فلسفه قيام وقعود ائمه و نقش تربيتي عاشورا (سيره ائمه ع)

و.............

- تكميل سير تربيت دنيوي و نياز به شروع مرحله پيشرفته تربيتي (آخرت) با قبول مديريت و استادي انسانهاي كامل(تفسير سوره‏هاي قيامت، واقعه، قارعه)

- مرگ و برزخ (تفسير و تاويل- تفسير سوره بقره و واقعه)

- جهش به مرحله پيشرفته تربيتي با حادثه‏اي بنام قيامت

- اثبات يگانگي قيام امام زمان ع و قيامت (القيام و القيامه- تفسير سوره‏هاي قيامت و واقعه- رساله اجتهادي امام زمان ع)

- تشريح و ضعيت انسان در قيامت و مكانيسم احياي مردگان (رساله اجتهادي امام زمان ع- تفسير سوره قيامت، قدر، قاف)

- كيفر و پاداش يا ثواب و عقاب (شخصيت زهرا س و مريم س، شرح دعاي مكارم، انسان نمونه، تفسير سوره قدر، تفسير سوره نساء)

- شفاعت (تفسير سوره طه و اسري، سيره ائمه)

- بهشت و جهنم و تشريح اين دو نوع زندگي (تفسير سوره‏هاي فتح، قاف، قارعه)

- ادامه سير تكاملي بشريت در آخرت

- نيل به هدف و تشريح خصوصيات و وضع زندگي در مقصد

1- موضوع مورد مطالعه دين و اثبات نقطه شروع مطالعه موضوع

موضوع مورد مطالعه دين اسلام با تاكيد بر رهبري ائمه ع (دلايل اين تاكيد بعدا اثبات مي‏شود) مهندسي هستي است، با اين تعريف از هستي كه، هستي عبارتست از كل عالم وجود، شناخت خداوند متعال بعنوان صانع (طراح و مجري) و شناخت عالم خلقت بعنوان مصنوع، فارغ التحصيل اين دانشگاه بايد در دانايي (علم) و توانايي (قدرت) همانند خداوند متعال بداند و بتواند (تعريف كمال).

قبل از شروع به مطالعه، لازم به يادآوري است كه ابتداي بحث ممكن است به دليل ارائه دلايل عقلي در اثبات چگونگي شروع خلقت و پرداختن به نظريات فلاسفه، خسته كننده به نظر برسد، ولي اين شروع براي فهم بهتر، لازم و ضروري است. خواهشمنديم با دقت و صبر و حوصله اين مطالب را پايه درك مباحث بعدي قرار دهيد. تاكيد مي‏كنيم كه مطالب كاملا پيوسته و پيش نياز يكديگرند و فهم هر موضوع به فهم موضوع قبلي كاملا وابسته است.

اكنون اين سؤال مطرح مي‏شود كه براي مطالعه اين موضوع (هستي‌) نقطه شروع كجاست؟ اگر اين بحث درست شروع شود و در مسير درستي نيز همراه با درخواست از خدواند متعال ادامه يابد، درانتها پازلي را پيش روي ما قرار خواهد داد بسيار واضح و شفاف كه تمامي قطعات آن به درستي در كنار هم قرار گرفته و منظره زيبايي را از كل هستي در برابر ديدگان ما قرار مي‏دهند. در اين مسير، پيچيده‏ترين مباحث مبتلا‏به جامعه انساني درابعاد مختلف به پاسخ مي‏رسند، و سؤالاتي كه مدرنترين مراكز تحقيقاتي دنيا براي پاسخ به آنها شكل گرفته‏اند جوابي درخور خواهند يافت (در مقاله بعدي به نمونه‏هايي از آنها اشاره خواهد شد). آينده بشريت را به وضوح نمايان مي‏كند و تمام نگراني‏هاي شما را نسبت به آينده مرتفع خواهد ساخت.

براي پيدا كردن نقطه شروع بهتر اين است ببينيم خود خداوند متعال خلقت را چگونه شروع كرده است.

قبل از اين لازم است بدانيم چنانچه در اطراف هر موضوعي بتوانيم به چهار سؤال اساسي پاسخ بدهيم مي‏توانيم بگوييم علم ما در مورد آن چيز كامل است. به اين چهار سؤال كليدي، كلمات حكمت يا علت‏هاي چهارگانه گفته مي‏شود:

1- علت فاعلي يا شناخت سازنده.

2- علت مادي يا شناخت مبادي و مصالح اوليه.

3- علت صوري يا شناخت هندسه ساخت.

4- علت غايي يا شناخت هدف سازنده از ساخت.

پاسخ به اين چهار سوال در باره هر موضوعي همانند استفاده از نقشه يا پرواز بر فراز شهر ذكر شده در مقدمه خواهد بود. يعني به ما در مورد آن موضوع اشراف خواهد داد. بنابراين موضوع مورد مطالعه دين اسلام برهبري ائمه (مهندسي هستي) را نيز با اين نگاه مورد مطالعه قرار مي‏دهيم.

پس با نگاه به چگونگي شروع خلقت و همچنين پاسخ به اين چهار سؤال در مورد هستي مي‏توان به روشني دريافت كه نقطه شروع مطالعه اين موضوع چه چيزي خواهد بود.

اگر بپذيريم مطالعه هستي را از همان نقطه‏اي آغاز كنيم كه خداوند آغاز كرد، پاسخ به اين سوال كه، خداوند متعال خلقت را چگونه آغاز كرد، ما را به لحظه شروع خلقت خواهد برد. اين سؤال كه به مبادي و مصالح اوليه خلقت (يكي از چهار كلمه حكمت) اشاره مي‏كند همانا نقطه شروع مطالعه هستي خواهد بود. زماني بود كه خدا تنها بود و هيچ چيز نبود، و خدا خواست تا خلق كند، پس خلق كرد، براستي او چگونه شروع كرد؟

2- تعاريف

قبل از ورود به بحث همانند هر موضوعي لازم است تا واژه‏ها و مفاهيم مورد استفاده، از قبل تعريف شود، تا در برداشت از بار مفهومي يك واژه به اشتراك برسيم در غير اينصورت يك واژه در اذهان مختلف داري مفاهيمي متفاوت خواهد بود و نهايتا به اهداف متفاوتي نيز منجر مي‏شود.

مهم‏ترين واژه‏اي كه بايستي تعريف شود واژه علم است، چرا كه همه آن چيزي كه تاكنون گفته شده و خواهد شد در ميدان تعريف اين واژه قرار دارد و اساسا غير از اين چيزي نيست كه بخواهيم كسب كنيم.

علم عبارتست از دانستن هر چيز همان‏گونه كه خدا مي‏داند يا بعبارتي دانستن هر چيز همان‏گونه كه هست. مثلا ما بر نام خود علم داريم، همان‏گونه مي‏دانيم كه خدا مي‏داند، پس اين عبارت كه نام من فلان است، علم است، چرا كه بر علم خداوند منطبق است. با اين حساب هر انچه ما مي‏دانيم علم نيست بلكه درست بودن (منطبق بودن بر علم خداوند متعال) شرط علم بودن دانسته‏هاي ماست. سعي شده است در تعريف مفاهيم از واژه‏هاي تعريف شده استفاده شود.

ممكن است بپرسيد كه ما چگونه بفهميم دانسته‏هاي ما بر علم خداوند متعال منطبق هست يا خير. پاسخ اين‏كه، اولا ارائه معيار يك چيز است و دسترسي به آن معيار چيز ديگري. مثلا اگر كسي در اين جهان هست كه به متر به‏عنوان معيار سنجش طول دسترسي ندارد اشكال از معيار نيست! اين تعريف از علم در حال حاضر فقط معيار درست را ارائه مي‏كند و در ادامه نيز، چگونگي دسترسي به معيار مشخص خواهد شد. استاد غفاري كه خود نمونه شاخص از كساني است كه راه دسترسي به معيار را يافته‏اند، در جاي جاي تعليماتش اين راه را نشان داده است.

دومين واژه‏اي كه در مطالب آينده مورد استفاده قرار مي‏گيرد و بايستي به درستي تعريف گردد مفهوم صفات ذاتي و عرضي است. صفات ذاتي يعني صفاتي كه عين ذات هستند و نفي آنها به نفي ذات منجر مي‏شود، صفاتي كه وجود ذات بدون وجود آن ممكن نيست، همانند علم و قدرت وحيات براي خداوند متعال كه نمي‏توان وجود خدا را بدون هر يك از اين صفات تصور كرد. يا مثلا ابعاد ثلاثه براي ماده كه باز هم نمي‏توان وجود ماده را بدون ابعاد تصور كرد چرا كه ابعاد عين ماده هست و ماده عين ابعاد.

صفات عرضي بر عكس، ملازم ذات نيستند يعني ممكن است ذات باشد بدون الزام به وجود آن صفت، مثلا ما به دليل ماديت داراي ابعاد هستيم كه صفت ذاتي ماست اما الزاما عالم يا ناطق نيستيم، عالم بودن يا ناطق بودن براي ما صفاتي عرضي است براي اينكه ممكن است باشيم اما عالم يا ناطق نباشيم اما ممكن نيست باشيم ولي داراي ابعاد نباشيم، همين‏طور خالق بودن يا رازق بودن و صفاتي از اين قبيل براي خداوند متعال چرا كه ممكن است خدا باشد ولي خلق نكند چون اين صفات در ارتباط با مخلوق معنا پيدا مي‏كند.

پس از اين تعاريف، پيش نياز ديگري كه براي ورود به بحث مبادي آفرينش لازم است، توضيحاتي در مورد شناخت خداوند متعال بعنوان صانع و طراح هستي است (پاسخ به سؤال اول از كلمات چهارگانه حكمت).

3- خدا، كلمه اول حكمت

شناخت ما از خداوند متعال معمولا در اين حد است كه مي‏گوييم، خدا هست، يكي هست و دو تا نيست، مهربان است و روزي دهنده و توضيحاتي از اين قبيل. روي سخن ما در اين نوشته‏ها با كساني نيست كه به انكار خدا مي‏پردازند، خورشيد را مي‏بينند و روز را انكار مي‏كنند، براي يك سوزن شكسته ده‏ها مهندس قبول دارند ولي براي هستي با اين عظمت و پيچيدگي هيچ مهندسي قبول ندارند، كساني كه براي اثبات خدا دليل مي‏خواهند و بديهي ترين اصل دلالت معلول بر علت و مصنوع بر صانع را بر نمي‏تابند و در حقيقت به انكار خود مي‏پردازند.

همچنين در اين نوشته براي شناخت خداوند متعال قصد كاويدن ذات و جنسيت خداوند را نداريم كه واضح است فعلا از درك آن عاجز و نهي قهري شده‏ايم تا با كمك خودش استعداد آن‏را كسب كنيم، بلكه مي‏خواهيم كمي در علم و قدرت اين ذات لايتناهي غوص كنيم كه او چه موجوديتي است؟ وجودي آن‏چنان محيط و مسلط كه ميليون‏ها ميليون كار هم‏زمان ذره‏اي در اين ذات لايتناهي تغيير و حركت بوجود نمي‏آورد، پيچيده‏ترين موجودي را فرض كنيد كه با سرعتي ميليون‏ها برابر سرعت نور در حركت است و در همين حال خداوند متعال در حال ساختن پيچيده‏ترين عضو بدن اوست، آيا او با حركتش ذره‏اي در كار خدا تعلل بوجود مي‏آورد؟ ذاتي كه الله نام گرفته و علم، قدرت و حيات صفات ذاتي آن، الله از اين جهت كه اين ذات به خودي خود در انسان كامل وله و شيدايي بوجود مي‏آورد، علم كل هستي است و تنها منشاء علم، وجودي احدي الذات است، نه اينكه واحد عددي يا مبدئي باشد (لم يلد و لم يولد)، نه مخلوقات از وجود او بيرون مي‏آيند و نه خود از وجود ديگري بيرون آمده است، مبدع است نه مبداء، آفريننده و خالق است نه منشاء صدور مخلوقات.

«در ظاهر و باطن موجودات هست بدون اين كه كسي يا چيزي با او تماس و برخورد ذاتي داشته باشد يا او با كسي و چيزي تماس ذاتي داشته باشد مانند نور و روشنائي درآينه‏ها كه داخل يكديگر هستند ولي به يكديگر اتّصال و ارتباط ندارند، خداوند, يك حقيقت مجرد بدون عوارض ظاهري و باطني است، مانند مخلوقات عالم از اشياء مختلف و اجزاي متفاوت تركيب نشده مانند تن مخلوقات نيست كه از مواد مختلف و رنگ و روشنائي تركيب شده باشد يا مانند ما انسانها و مخلوقات ديگر كه داراي شكل مخصوصي هستند قابل اشاره و شماره‏اند در زمان معيّن و مكان معين خلق شده‏اند, فوق زمان و مكان است, به زمانها از ازل تا به ابد و به مكان‏ها تا بينهايت احاطه دارد، محيط به تمام موجودات است و كسي بر او احاطه پيدا نمي‏كند، اشتغال به كاري او را از كار ديگر باز نمي‏دارد اگر ميليارد‏ها انسان در آن واحد با او حرف بزنند و هر كدام از آنها خواهش معيني داشته باشند مثل اين است كه يك نفر با او حرف مي‏زند و يك خواهش بيشتر ندارد، چنان است كه خود را تعريف مي‏كند و مي‏گويد: «لا يَشْغَلَهُ شَأنٌ عَنْ شَأنِ »، با حواس پنج‏گانه انسان قابل تماس نيست، نه چشم‏ها او را مي‏بيند و نه گوش‏ها صداي او را مي‏شنود، نه دست‏ها او را لمس مي‏كند، نه شيريني و ترشي دارد كه ذائقه انسان او را بچشد و نه مانند عطرها، بوي خوش دارد كه انسان استشمام كند، جنسيتي فوق عقول و افكار است، همين قدر انسان‏ها به دليل مخلوقات وآثاري كه به وجود آورده مي‏دانند كه هست زيرا هر مصنوعي بر صانع دلالت مي‏كند و هر مخلوقي خالق خود را معرفي مي‏كند وهر ساختماني باني خود را به نمايش مي‏گذارد، با دليل عقلي از همه چيز واضح تر و آشكارتر است امّا در جستجو، از همه چيز پنهان‏تر و مخفي‏تر، در ظاهر و باطن خلايق نمونه ذاتي و مانندي ندارد، چنان است كه مي‏گويد: «لَيْسَ كَمِثْلِه شئ» وظيفه‏ي ما در برابر خدا همين است كه همه جا او را حاضر و ناظر بدانيم، تسليم او باشيم تا خود را به ما بشناساند، از دستوراتي كه به وسيله‏ي پيغمبران داده است اطاعت كنيم، وعده داده است كه به ما انسان‏ها حيات ابدي در زندگي بهشتي مرحمت كند، اگر انسانها از ازل تا به ابد او را تعريف كنند باز هم ذرّه‏اي عظمت او را درك نمي‏كنند، اين است خداي واحد متعال، خالق همه‏ي موجودات».[2]

4- مبادي آفرينش، كلمه دوم حكمت

تا اينجا مشخص شد دليل شروع مطالعه هستي از مبادي چيست، همچنين تعاريف و پيش نيازهاي اين شروع نيز بطور مختصر توضيح داده شد. بنابراين بحث خود را در لحظه شروع خلقت متمركز كرده و به پاسخ دومين پرسش از كلمات چهارگانه حكمت مي‏پردازيم.

اين يك سؤال اساسي است كه خداوند تنها بود، خواست خلق كند، چگونه شروع كرد؟ بسياري از دانشمندان خلقت را اثر ذاتي خدا مي‏دانند و خلقت را نيز مانند خداوند متعال ازلي مي‏دانند، ممكن نمي‏دانند كه خدا باشد ولي مخلوقي نباشد. پس خدا هيچ‏وقت تنها نبوده است چرا كه اثر ذاتي هيچ‏وقت ذات خود را رها نمي‏كند، اما واقعيت اين است كه اگر اينطور باشد ادعاي خالق بودن براي خدا ادعايي غير علمي است چرا كه هيچ ذاتي خالق اثر ذاتي خود نيست، يعني خداوند متعال را به‏عنوان وجودي مستقل و صاحب اراده و صانع نمي‏شناسند، بلكه خلقت را اثر ذاتي و خارج از اراده خداوند مي‏دانند، در اين صورت خالق و مخلوق هم رديف هم قرارگرفته و هيچ برتري بين آنها قابل وقوع نيست. اساسا لفظ خالق و مخلوق بي معنا خواهد بود.

اين نظر كه تنها نظريه مرتبط با مبداء و ماهيت مخلوقات است به وحدت وجود معروف است، پيروان اين عقيده خدا را مبدء اوليه صدور خلايق مي‏دانند، به فلاسفه پيرو اين نظريه كه اكثريت فلاسفه را با تفاوت‏هاي مختصر در بر مي‏گيرد وحدت وجودي مي‏گويند. اينها خلقت را وجودي مستقل نمي‏دانند بلكه براي وجود يك حقيقت بيشتر قائل نيستند كه آنهم خداوند متعال است، مخلوقات را اشكال مختلف و تجلي و سايه آن وجود مي‏دانند، شرح بيشتر اين نظريه پارادوكسيكال را مي‏توانيد در آدرس (وحدت وجودhttp://fa.wikipedia.org/wiki/) مطالعه فرمائيد. طبيعيون هم همانند وحدت وجودي‏ها براي هستي يك وجود بيشتر قائل نيستند با اين تفاوت كه آن وجود را ماده مي‏دانند.

نظريه وحدت وجود نسبت مخلوقات به خدا را مانند نسبت قطرات باران به دريا يا خشت به گل مي‏داند كه فقط شكل گرفته‏اند والا چيزي جز همان وجود اوليه نيستند، همه آنها آب هستند ولي در اشكال مختلف، يا همه خشت‏ها چيزي جز گل نيستند، فقط شكل گرفته‏اند، همانطور كه قطرات از وجود دريا بيرون آمده‏اند، مخلوقات هم مستقل از وجود خدا نيستند، چيزي جز عرض نيستند كه اگر اين اشكال و اعراض به هم بريزد دوباره به همان اصل اوليه كه خداوند است بر مي‏گردند، آيه انا لله و انا اليه راجعون را هم همين‏گونه تفسير مي‏كنند.

در اطراف اين نظريه بحث‏هاي زيادي واقع شده است از جمله طرفداران عرفان فلسفي كه به وحدت شهود اعتقاد دارند و وحدت وجود را رد مي‏كنند، ولي اساس اين نظريه همان چيزي است كه ذكر شد.

واقعيت اين‏است كه چنانچه به سؤالات در مورد ابتداي خلقت پاسخي منطقي داده نشود و مبادي آفرينش به درستي شناخته نشوند، مفاهيم بعدي قابل اثبات نخواهند بود. مباحثي مانند كيفيت و هندسه خلقت، خلقت انسان، تربيت انسان، نبوت و امامت، كيفيت زندگي، قيام و حكومت امام زمان ع و قيامت، بهشت و جهنم، دنيا و آخرت و همه و همه اين‏ها بر پايه شناخت و تعريف درست مبادي خلقت استوار است، بنابراين پله اول بايد به درستي چيده شود تا مطالب بعدي نيز به درستي بر آن استوار شوند و ارتباطي منطقي بين آنها برقرار گردد.

به همين علت قبول يا رد نظريه وحدت وجود اهميت زيادي دارد، اگر اين نظريه را بپذيريم كه نسبت مخلوقات به خداوند متعال همانند قطرات باران به درياست كه در نهايت به دريا بر مي‏گردند، آيا دريا مي‏تواند ادعاي خالق بودن قطرات باران را داشته باشد؟ آيا ذات خداوند متعال مانند دريا قابل شكل گرفتن در حالات و اشكال مختلف هست؟ اگر بپذيريم مخلوقات و ما انسانها فقط تجلي آن ذات هستيم، هر كدام نبايستي خصوصيات ذاتي آن ذات را به همراه داشته باشيم؟ آيا نبايد از علم و قدرت و حيات آن ذات در وجود ما هم باشد؟ گفتيم كه صفات ذاتي عين ذات هستند و هيچ‏وقت ذات خود را رها نمي‏كنند. و اساسا اگر خداوند متعال براي آفرينش مخلوقات از وجود خود بهره گرفته است، آيا ادعاي خالق بودن ادعاي درستي است؟ وانگهي اگر ما موجودات مستقلي نباشيم مباحثي مانند قيامت و كيفر و ثواب و بهشت و جهنم معنايي خواهد داشت؟ آيا وجود خداوند متعال يك وجود انفصالي است كه بتواند در اشكال مختلف تجلي كند يا به قولي هر لحظه به رنگي بت عيار درآيد؟ بنابراين آياتي مانند انا لله و انا اليه راجعون يا نفخت فيه من روحي را نمي‏توان دليلي بر تجلي ذات خدا در مخلوقات دانست، واقعيت اين‏است كه عالم خلقت مصنوع و خدا صانع است، عالم خلقت با ذات خداوند متعال تفاوت ماهيتي و جنسيتي دارد، دو وجود كاملا متباين هستند كه ذره‏اي با هم تشابه ذاتي ندارند، چگونه ممكن است يك وجود باشند در حالات و اعراض مختلف؟ آيا چون نمي‏توانيم چيزي بيابيم كه در ابتداي خلقت بعنوان مبادي آفرينش مطرح شود بايد از وجود آن ذات لايتناهي بهره بگيريم؟

با اين توضيحات مشخص مي‏شود كه نظريه وحدت وجود داراي ابهامات اساسي است و قادر به پاسخ‏گويي در مورد آفرينش و پيامدهاي آن نيست، در اين عقيده خدا به جايگاه شخصيتي فاقد اراده براي خلق كردن كه فقط جلوه كرده نه اينكه مهندسي و خلق كرده سقوط مي‏كند. پس چاره چيست؟ واقعا در ابتداي خلقت و در بدو آفرينش چه اتفاقي افتاده است؟ مبداء يا مبادي آفرينش چه چيزي مي‏تواند باشد؟

اگر پذيرفته باشيم كه مبادي آفرينش و آفرينش مبتني بر آن مبادي، جنسيتي غير از خداوند متعال داشته و بعنوان مخلوق و مصنوع موجوديتي جداي از آن وجود ازلي و ابدي دارند (كه بديهي است مخلوق از جنس خالق نيست)، سؤالي كه پيش مي‏آيد اين است كه اصول اوليه خلقت چه چيزي است، در ابتدا يك اصل بوده يا اصول متعدد؟ آن اصل يا اصول چه جنسيتي دارند؟ چگونه خلق شده‏اند؟ و سؤالاتي از اين قبيل.

براي پاسخ به اين سؤالات خوشبختانه عالم خلقت در اختيار ماست، همانطور كه مواد اوليه تمام صنايع انساني از طبيعت تامين مي‏شود و ما براي ساخت محصولات خود از آن بهره مي‏گيريم، عالم خلقت كه به اين شكل در اختيار ماست نيز داراي مبادي و مصالح اوليه‏اي است، اولين موضوعي كه در ارتباط با مبادي مطرح است تعدد آنهاست كه به دلايل زيراثبات مي‏شود:

1- با توجه به اينكه عالم خلقت سراسر تغيير است و تنوع آيا تغيير در يك اصل بدون دخالت اصل ديگر ممكن است؟ يك تغيير ساده مانند آب شدن يخ را در نظر بگيريد، آيا ممكن است يخ بدون دخالت يك اصل ديگر بنام حرارت به آب تبديل شود؟ و يا بر عكس آب بدون دخالت همان اصل يخ بزند؟ هر تغييري يك عامل تغيير دهنده هم لازم دارد. چگونه ممكن است يك اصل، بخودي خود سبب اين همه تغيير و تنوع در هستي باشد؟

2- اگر يك اصل باشد، آن اصل اوليه در ذات خود داراي خواص مشخصي خواهد بود، مثلا آن اصل اوليه در ذات خود موت است يا حيات؟ اگر حيات است پس موت از كجا مي‏آيد و اگر موت است پس حيات از كجا مي‏آيد؟ گفتيم كه خواص ذاتي هيچوقت ذات را رها نمي‏كنند، مثلا اگر آن اصل اوليه در ذات خود حركت است سكون پيدا نمي‏شود و اگر سكون است حركت پيدا نمي‏شود، با اينكه عالم خلقت سراسر موت و حيات، حركت و سكون و رنگ و بيرنگي است، اين استدلال را امام باقر ع در پاسخ به سؤالي در مورد اصول اوليه هستي و براي اثبات تعدد مبادي آفرينش بيان كرده است.

3- آيا يك حقيقت به تنهايي صاحب اثر و خاصيتي خواهد بود؟ حتي اگر آن حقيقت خداوند متعال باشد نيز به تنهايي داري اثر و خاصيتي نخواهد بود، تمام خاصيت‏ها و آثار در ارتباط با حقيقتي غير از خود نمايش پيدا مي‏كند، عالم خلقت تمام آثار خود را مديون تركيب است، بدون اين تركيب هيچ چيز اثر و خاصيتي نخواهد داشت، بنابراين عالم خلقت (كه در حقيقت عالم تركيب است و تركيب هم با يك اصل ممكن نيست) خودبخود مي‏گويد كه اصول اوليه ساخت من متعددند و حداقل دو اصل لازم است تا بتوان با تركيب آنها اين همه تغيير ناشي از آن تركيب را بوجود آورد.

جهت يادآوري روند بحث و براي شناخت موقعيت خودمان در اين مسير، لازم است بيان كنيم كه پس از شناخت مبادي آفرينش كه فعلا تعدد آنها اثبات گرديد، گام بعدي بررسي هر يك از مبادي و سپس چگونگي و كيفيت تركيب مبادي يعني شناخت هندسه خلقت خواهد بود و سپس بر پايه آن به هندسه خلقت انسان مي‏پردازيم، و همين‏طور بر پايه شناخت كيفيت خلقت انسان، تربيت مبتني بر اين خلقت را توضيح مي‏دهيم كه بر پايه كدام نقشه تربيتي است كه خداوند متعال به هدف خود از اين آفرينش خواهد رسيد؟ تمام مباحثي كه امروزه مطرح شده و مبتلابه ماست در گستره اين هندسه تربيتي قابل طرح خواهد بود، مفاهيمي همانند ايمان و تقوي، دين و عقيده، دنيا و آخرت، نبوت و امامت و معاد، كيفيت زندگي، قيام و حكومت امام زمان ع، قيامت، بهشت و جهنم و همه و همه مباحثي هستند كه در دايره هندسه تربيتي خدا در ارتباط با انسان معني پيدا مي‏كنند و مي‏بينيد كه اين مفاهيم بدون شناخت همين پيش نيازهايي كه به آن پرداخته‏ايم به درستي قابل توضيح نخواهند بود.

اگر پذيرفته باشيد كه اصول اوليه خلقت بايستي حداقل دو اصل باشند، گام بعدي اثبات و توضيح هر كدام از اين دو اصل مي‏باشد.

اگر فكر كنيم راه يافتن و رسوخ در اين علوم بديع و بي سابقه و درك آنها تنها با بهره گرفتن از آموزش‏هاي فرد به فرد و بدون توجه و درخواست از خود خداوند متعال ممكن است البته اشتباه خواهد بود، ما خدا را بعنوان يك شخص در زندگي نپذيرفته‏ايم، هميشه از ديدگاه شيئ به او نگاه كرده‏ايم، در حالي كه خداوند شخص است نه شيئ، صاحب اثر و خاصيت است نه بي‏اثر و بي‏خاصيت، ما در زندگي نگاهمان به اشياء و اشخاص كاملا متفاوت است، هيچ‏وقت براي اشياء ارزش و احترام شخص را قائل نمي‏شويم، اشياء را هميشه به خدمت مي‏گيريم بدون اينكه برايشان حقوقي در نظر بگيريم اما براي اشخاص احترام و حقوق قائليم حتي اگر فرزندي خردسال باشند، حال نگاه ما به خداوند متعال چگونه است؟ آيا به او بعنوان شخص نگاه مي‏كنيم يا شيئ؟ البته خداوند متعال شخص است، صاحب اثر و خاصيت، كه مي‏تواند معلم ما باشد، ما نيز مي‏توانيم شاگرد مكتب او باشيم، مكتب او تنها مكتب آموزشي همراه با پرورش است هيچ معلمي نيست كه بتواند همراه با آموزش به شاگردانش پرورش هم اعطا كند، پرورش فقط مخصوص مكتب خداست، اوست كه مي‏تواند استعدادهاي دروني ما را رشد دهد و همزمان آموزشمان دهد، هي رشد مي‏دهد و هي مي‏فهماند، پس بايد جدي خواست و پي‏گير هم بود تا درهاي علم خويش را به روي ما باز كند.

با اين نگاه به طبيعت بر مي‏گرديم، بديهي است كه عالم خلقت ساخته شده از مبادي و مصالح اوليه خود است، پس اگر طبيعت مهندسي معكوس (اوراق) شده و به اجزائش تبديل شود بايد به مبادي برسيم. از آنجائي‏كه ما در طبيعت همه جا با تركيب اين دو اصل سر و كار داريم، اين اصول را به تنهايي در اختيار نداريم، چرا كه آن اصول به تنهايي صاحب اثري نيستند تا بتوانيم از روي آثار به كشف آنها مبادرت كنيم، اما مي‏بينيم كه مواد طبيعت در عين انفصال، متصل‏اند و يك رشته اتصالي آنها را كنار هم نگه داشته كه از جنس خودشان نيست، كرات در عين انفصال يكديگر را نگه داشته‏اند، مولكول‏ها و اتم‏هاي مواد در عين انفصال به هم مربوط‏اند و اين اتصال در عين انفصال همه جا به چشم مي‏خورد. اجرام اطراف خود داراي ميدانهاي جاذبه هستند كه از جنس خودشان نيست، ميدانهاي الكتريكي و مغناطيسي اطراف مواد هم همين‏طور، بارهاي الكتريكي ذرات بنيادي نيز از جنس خودشان نيستند، همه اينها ما را به وجود اصلي به جز ماده در طبيعت راهنمايي مي‏كند.

الحمد لله الذي خلق السموات و الارض و جعل الظلمات والنور. اين آيه مربوط به ابتداي خلقت و اشاره به مبادي آفرينش است، خداوند در اين آيه آفرينش آسمان‏ها و زمين را به كلمه خلق و ايجاد اصول اوليه هستي را با كلمه جعل تعريف مي‏كند، ائمه ع همه جا در توضيح اين آيه و در تعريف اصول خلقت ما را به دو اصل هدايت كرده‏اند، از آنجائي‏كه اصول اوليه بدون سابقه ايجاد شده، خداوند متعال كلمه جعل را كه به همين موضوع اشاره مي‏كند بكار برده و براي آفرينش آسمان‏ها و زمين كه خود از آن اصول اوليه درست شده اند از كلمه خلق استفاده كرده است. جعل به معناي تغيير ذوات و خلق به معناي تغييرات صوري است، جعل استفاده شده در اين آيه، مركب نيست كه مثلا بگويد جعل الميت حيا، بلكه بسيط است كه به آفرينش بدون سابقه اشاره مي‏كند،. يعني در ابتداي خلقت، خداوند متعال بدون هر سابقه‏اي دو اصل را بعنوان مبادي و مصالح اوليه هستي آفريده است. به همين دليل است خداوند متعال گاهي خود را بعنوان بديع نيز نام‏گذاري مي‏كند.[3]

با اين حساب دو اصل ظلمت و نور در ابتداي خلقت بعنوان مبادي و مصالح اوليه آفرينش اثبات مي‏شود، در مباحث بعدي از اين دو اصل با الفاظ ماده و روح نام مي‏بريم.

ماده در وضعيت ابتدايي خود جز ابعاد ثلاثه چيز ديگري نيست، بنابراين تنها صفت ذاتي ماده در حالت خلوص وابتدايي، داشتن ابعاد است كه بر پايه اين صفت ذاتي محدود و منفصل خواهد بود، ماده در اين وضعيت حدي برابر حجم خود دارد به اين معني كه تجزيه آن با انهدام آن همراه خواهد بود، در اين وضعيت ابتدايي، ماده هيچ اثر و خاصيتي ندارد، بنابراين حتي توانايي دفع و جذب يكديگر و كنار هم قرار گرفتن را ندارند. پس ماده خالص يك حقيقت محدود و انفصالي است بدون هر گونه خاصيت و اثر ذاتي. به همين علت نيز در آيه جعل الظلمات و النور به لفظ ظلمت ناميده شده و لفظ جمع براي آن و بكارگيري مفرد براي نور نيز به دليل انفصالي بودن ماده و اتصالي بودن نور است كه قابل جمع بستن نيست. كساني كه ظلمت را به تاريكي ترجمه مي‏كنند بايد دقت كنند كه تاريكي به معناي عدم نور، نيازي به جعل ندارد و اساسا عدم، خالق نمي‏خواهد چون چيزي نيست كه بخواهيم از جاعل يا خالق آن سؤال كنيم.

نور يا روح برعكس ماده يك حقيقت مجرد، متصل و لايتناهي است (لطفا به اين واژه‏ها دقت كنيد)، روح نيز به تنهايي داراي هيچ اثر و خاصيتي نيست، تنها صفت ذاتي آن مجرد بودن است كه بر پايه اين صفت، اتصالي و لايتناهي نيز خواهد بود. بنابراين يك اصل مادي، محدود و منفصل در كنار يك اصل مجرد، لايتناهي و متصل، اركان آفرينش را تشكيل مي‏دهند.

ما در طبيعت همه جا با تركيب اين دو اصل سروكار داريم چرا كه اين دو به تنهايي خاصيت و اثري ندارند كه بر اساس آن قابل كشف و دخل و تصرف باشند، براي درك بهتر موضوع به اين مثال دقت كنيد: نور خورشيد در فضاي منظومه شمسي پراكنده است اما فقط در برخورد با كرات، صاحب اثر شده و ديده مي‏شود، يا مثلا با اينكه فاصله بين خورشيد و ماه، ملاء از نور خورشيد است اما در اين فاصله اثري از آن ديده نمي‏شود ولي در برخورد با چهره ماه، هم خود و هم ماه را به نمايش مي‏گذارد.

اتصالي بودن روح به اين معناست كه روح همانند ماده، قابل تفكيك به اجزاء قابل اشاره و شماره نيست، همانطور كه مي‏توانيم به مواد عالم اشاره كنيم و آنها را از هم تفكيك كنيم نمي‏توانيم براي روح هم اين تفكيك را قائل شويم و مثلا بگوئيم روح من، روح تو يا روح فلاني و غيره، بر همين اساس فرشتگان هم كه همين اصل دوم آفرينش هستند قابل اشاره و شماره نيستند كه بگوييم فلاني جبرائيل است يا ميكائيل و غيره، چون يك اصل مجرد و اتصالي به اجزاء قابل تقسيم نيست كه بتوانيم به اجزاء مختلفش اسامي مختلف بدهيم (در ادامه بيشتر به اين موضوع خواهيم پرداخت).

پس آنچه باعث بروز اين همه آثار و بركات در عالم خلقت شده است آثار حاصل از تركيب اين دو اصل مي‏باشد كه در موضوع هندسه خلقت مفصل‏تر به آن مي‏پردازيم. اين نگرش به مبادي آفرينش سبب تغييرات شگرفي در جهان‏بيني ما خواهد شد، همچنين باعث حل بيشتر مشكلات و بن بستهاي سر راه علوم خواهد شد.

جهت يادآوري روند بحث دوباره آن‏را مرور مي‏كنيم: مبادي آفرينش(علت مادي)- هندسه آفرينش، هندسه آفرينش انسان، هندسه تربيت انسان (علت صوري) – هدف (علت غايي)

5- هندسه آفرينش، كلمه سوم حكمت

از اينجا به بعد بحث ما در مورد هندسه خلقت شروع مي‏شود، موضوع اين بخش در مورد چگونگي تركيب مبادي آفرينش و ساختار خلقت مي‏باشد، در اينجا اثبات خواهد شد كه چگونه، آفرينش، بر مبناي تركيب مبادي و ظهور آثار حاصل از اين تركيب شكل گرفته است و اين تركيب چگونه توانسته است سبب اين همه تنوع در مخلوقات شود؟

گفتيم كه مبادي بصورت اوليه و قبل از تركيب داراي هيچ اثري نيستند، بنابراين اولين قدم براي ساخت، تركيب اين دو در ابتدايي‏ترين حالت است، بگونه‏اي كه ذرات ماده توانايي جذب يكديگر را پيدا كرده و بتوانند حجم‏ها و شكل‏هاي مختلف را تشكيل دهند، ماده در اين وضعيت داراي روح استمساك مي‏شود يعني ذرات مواد مي‏توانند به هم متمسك شوند، اين كمترين شارژي است كه ماده با تعلق روح پيدا مي‏كند، لازم به توضيح است كه تركيب روح با ماده از نوع تركيب مواد با يكديگر نيست بلكه از نوع تعلق است يعني ورود و خروج روح به ماده صورت نمي‏گيرد چون گفتيم روح يك اصل مجرد، متصل و لايتناهي است، و به همين دليل نيز قابليت حركت و رفت و آمد ندارد، تمام فضا را پر كرده است، پس تركيب آن با ماده يعني تعلق آن به ماده و از بين رفتن تركيب نيز يعني از بين رفتن تعلق، نه اينكه ورود و خروجي صورت بگيرد، ماده بوسيله اين تعلق، حيات و حركت پيدا مي‏كند، رنگ و رونق مي‏گيرد، دافعه و جاذبه پيدا مي‏كند و تمام آثاري كه در طبيعت مشاهده مي‏كنيد نتيجه اين تركيب است. ميزان اين تعلق، قابليت كم و زياد شدن و تقسيم به مراتب را دارد، باز همانطور كه گفتيم روح بر خلاف ماده كه انفصالي و قابل تبديل به اجزاء است، يك حقيقت اتصالي و قابل تقسيم به مراتب است، يعني ميزان تعلق و بالطبع شارژ حاصل از اين تعلق قابل تغيير است.

پس براي شروع سازندگي لازم است ابتدا ماده كمترين شارژ را بوسيله تعلق روح بدست آورد تا بواسطه اين تعلق، توانايي جذب و توسعه پيدا كند، حيات و حركت، ثمره اين تعلق و موت و سكون، حاصل از بين رفتن اين تعلق است، با اين روح استمساك، مواد مي‏توانند با ترتيبي خاص كنار يكديگر قرار بگيرند، از اينجا به بعد است كه هندسه و طرح مصنوع مطرح خواهد شد، يعني اينكه اجزاء ماده با چه ترتيب و بر اساس چه نقشه‏اي كنار يكديگر قرار بگيرند تا كاركرد مورد نظر را فراهم كنند، يكي الكترون شود و ديگري پروتون يا نوترون يا ذرات ديگر.

پس مشخص مي‏شود كه بوسيله افاضه روح به ماده و اضافه ماده به ماده و همچنين طرحي كه بر اساس آن مواد كنار يكديگر قرار مي‏گيرند مي‏توان سبب تنوع بي‏نهايتي از مخلوقات شد.

با اين حساب پس از شارژ ابتدايي ماده و ايجاد كيفيت‏هايي همانند حيات، حركت، رنگ، جاذبه و غيره در ماده كه همگي حاصل تركيب هستند، افاضه، اضافه و هندسه، سه محور تغيير و تنوع در مخلوقات خواهند بود. هندسه و طرح هر مصنوع معلوم خواهد كرد كه با افاضه روح چه كاركردي خواهد داشت. مثلا برق كه يك حقيقت واحد است چگونه در هر مصنوعي كاركرد متفاوتي دارد؟ با اين كه يك چيز است اما در لامپ، روشنايي، در پنكه، حركت، در تلويزيون، تصوير، در راديو، صوت و همين‏طور در هر ساخته‏اي متناسب با هندسه آن عكس‏العمل خواهد داشت، يعني اصل روح و ماده سر جاي خودشان هستند و در هر كدام از ساخته‏هاي فوق يكسان ديده مي‏شوند ولي چيزي كه سبب اين تغيير شده است هندسه ساخت هر كدام از اين مصنوعات است. آن چيزي كه مس را مس و آهن را آهن كرده است تفاوت در ماديت يا روح تعلق گرفته به آنها نيست بلكه ساختار و هندسه آن دو است، والا در اصل روح و ماده تفاوتي ندارند، تغيير و تنوع در جمادات به هندسه آنها مربوط مي‏شود.

با اضافه كردن مواد به همديگر بر اساس طرحي مشخص، هندسه‏هاي مختلف شكل مي‏گيرند اما آيا اين به تنهايي مي‏تواند سبب اين همه تنوع در مخلوقات باشد؟ آيا حركت از جمادات به نباتات هم مي‏تواند تنها با تغيير در هندسه صورت بگيرد؟ و همين‏طور حركت از نباتات به حيوانات؟ نباتات تفاوت ماهوي دارند با جماداتي كه فقط داراي روح استمساك بوده و شارژي ابتدايي دارند، در ساخت نباتات از جمادات يك تغيير ماهيت صورت مي‏گيرد، آب و خاكي كه به برگ گل يا ميوه شيرين تبديل مي‏شود يك جعل ماهيت را پذيرفته است كه بر اساس آن بر خلاف جمادات، رشد مي‏كند، ترميم مي‏شود و چندين خاصيت ديگر وراي خواص جمادات پيدا مي‏كند. اين تغييرات، تنها ناشي از تغيير در هندسه نيست، بلكه متاثر از افاضه است، والا بين يك گل يا ميوه مصنوعي با طبيعي تفاوتي وجود نخواهد داشت. در تبديل جماد به نبات، همزمان شارژ روحي ماده افزايش پيدا مي‏كند (افاضه) و مرتبه تعلق روح در يك گياه بيشتر از جماد مي‏شود، يك سلول گياهي هر چند مجموعه‏اي از عناصر جمادي است اما آن هندسه خاص قابليت تعلق بيشتر روح را پيدا كرده و ماهيت‏اش تغيير كرده است. نباتات پس از به هم خوردن اين هندسه (مرگ گياه) دوباره ماهيت آلي خود را رها كرده و با از دست دادن قابليت تعلق روح نباتي به ماهيت استقلالي (جمادي) خود برمي‏گردند.

به هم خوردن هندسه، قابليت مصنوع را در تعلق روح از بين مي‏برد. موت، حاصل اين نفي تعلق است، همانطور كه گفتيم روح جايي نمي‏رود و ورود و خروجي ندارد بلكه پابرجا هست، فقط مصنوع ديگر قابليت تعلق ندارد. وقتي يك لامپ مي‏سوزد (هندسه به هم مي‏خورد) برق سرجايش هست، لامپ ديگر توانايي پذيرش برق را ندارد، همين‏طور وقتي انساني، حيواني يا گياهي مي‏ميرد اين مرگ و موت نتيجه به هم خوردن هندسه است نه اينكه روح خارج شده و جاي ديگري رفته است، روح هست فقط ساختار تخريب شده بدن ديگر قابليت و توانايي تعلق روح را ندارد، پس حيات حاصل اين تعلق و تركيب و موت حاصل از بين رفتن اين تركيب است. البته موت هميشه حاصل تخريب هندسه مصنوع نيست، اين موضوع را در بحث هندسه خلقت انسان توضيح خواهيم داد.

با اين توضيحات، خداوند متعال پس از جعل ماده و روح بعنوان مبادي آفرينش و سپس شارژ ابتدايي آنها (جعل ماهيت)، هندسه خلقت را بر اساس اضافه ماده به ماده بر اساس طرحي مشخص و همچنين افاضه بيشتر روح به ماده بنياد كرده است، تفاوت ماهيتي كه از جمادات به نباتات و همچنين، نباتات به حيوانات مشاهده مي‏كنيم نتيجه اين توسعه بر اساس اضافه و افاضه مي‏باشد. تمام مخلوقات در عالم هستي با اين طرح تنوع يافته‏اند، كساني كه مايل به ورود بيشتر به جزئيات اين بحث هستند به كتاب هندسه آفرينش استاد مراجعه نمايند.

تا اينجا اگر پذيرفته باشيم خداوند متعال با جعل بدون سابقه مبادي آفرينش يعني نور و ماده (كه هر كدام به تنهايي و در ذات خود داراي هيچ اثر و خاصيتي نبوده و در تركيب، صاحب آثار متعدد شامل حيات و حركت و رنگ و جاذبه و دافعه و غيره مي‏شوند) و سپس با تعلق نور به ماده و از مسير اضافه ماده به ماده بر اساس طرحي مشخص و افاضه روح به ماده (جعل ماهيت) سنگ بناي هستي را گذاشته و به آن اين همه تنوع بخشيده و اين همه تغييرات بوجود آورده است، قدم بعدي، پرداختن به هندسه خلقت انسان خواهد بود.

6- هندسه خلقت انسان

واضح است تنها موجودي كه مي‏تواند هدف خداوند متعال را از خلقت برآورده كند انسان است، وقتي خطاب به حضرت رسول ص مي‏فرمايد: من همه اشياء را براي تو و تو را براي خودم خلق كردم و جاي ديگري مي‏فرمايد: من گنجي مخفي بودم كه دوست داشتم شناخته شوم پس خلق كردم تا شناخته شوم همه و همه بيانگر همين موضوع است كه انسان گل سر سبد خلقت و تنها موجودي است كه مي‏تواند طرف حساب خداوند متعال قرار گرفته و شاگرد اين دانشگاه شود، در اين مكتب درس بخواند، فارغ التحصيل شود و علم و قدرت خداوند را تحويل بگيرد، يعني مانند او بداند و مانند او بتواند (كمال)، بقيه موجودات همه در خدمت و مالكيت انسان قرار دارند تا او از آنها براي نيل به هدف سود برد، عالم خلقت تجهيزات انسان هست، همانطور كه شما وقتي مي‏خواهيد براي كسي زندگي تشكيل دهيد ابتدا تجهيزات زندگي او را مهيا مي‏كنيد و سپس او را وارد زندگي مي‏كنيد، خداوند متعال هم ابتدا هستي را بعنوان تجهيزات زندگي انسان مجهز كرده و سپس انسان را وارد اين زندگي كرده است، براي همين است كه انسان هم اجازه دخل و تصرف در همه اين موجودات را به خود مي‏دهد.

با اين توضيحات سؤال اينجاست كه مگر انسان چه چيزي فراتر از بقيه موجودات دارد كه هدف هستي در او متمركز شده است؟ چه جهشي در طراحي صورت گرفته است كه اين قابليت عجيب و عظيم را دارا شده است؟ مگر نه اينست كه او نيز مانند ساير مخلوقات تركيبي است از مبادي آفرينش (روح و ماده) و از مسير افاضه و اضافه مهندسي شده است؟ چه چيزي اضافه‏تر دارد كه به او توانايي دريافت علم، و حركت در مسير هدف را داده است؟ اگر عاملي غير از ماده و نور هست چرا در مبادي آفرينش اشاره‏اي به آن نشده است؟ و اگر نيست اين جهش عجيب ناشي از چيست؟ واقعا بين انسان و حيوان تفاوت حيرت آوري وجود دارد، حيوانات در طول ميليونها سال قادر به كمترين تغييري در كيفيت زندگي خود نيستند، اما انسان صاحب اراده و اختيار و عقل و شعور اين همه تغييرات را باعث شده است، همه اينها ناشي از قدرت دريافت علم از وجود خداوند متعال است كه به انسان داده شده اما اين توانايي از كجا و چگونه است؟ اين خاصيت تربيت پذيري كه مي‏تواند او را از اعلي‏عليين تا اسفل‏السافلين نوسان دهد ناشي از چيست؟ اينها سؤالات اساسي است كه در بحث مربوط به هندسه خلقت انسان بايستي به آنها پاسخ داده شود.

گفتيم خداوند متعال با جعل مبادي و تركيب آنها سنگ بناي هستي را گذاشت و سپس با راهكار اضافه ماده به ماده بر اساس هندسه‏اي خاص و همچنين افاضه روح به ماده، خلقت را بنا نهاد، موجودات مختلف خلق نمود و هستي را براي انسان مجهز نمود و سپس انسان را در زندگي قرارداد و گفتيم كه در انسان يك جهش بزرگ صورت گرفته و آن، قابليت برآورده كردن هدف خلقت توسط اوست كه بر پايه تربيت پذيري و دريافت علم از خداوند متعال توسط انسان صورت مي‏گيرد. اما اين جهش نتيجه چيست؟ انسان هم مانند هر ساخته ديگر، تركيبي از ماده و روح است بر اساس هندسه‏اي مشخص كه هر چند داري بدني پيچيده است (طرحي پيچيده دارد) اما اين پيچيدگي نمي‏تواند دليل اين جهش باشد چرا كه هستند مخلوقاتي كه در برخي جهات و كاركردها از انسان پيچيده تر و يا تواناتر هستند، مانند توانايي‏هاي بيشتر در كاركرد برخي ارگانها در ساير حيوانات، بنابراين اين قابليت عجيب در انسان را نمي‏توان به بدن و هندسه آن نسبت داد هر چند كه طراحي آن در راستاي برآورده شدن اين هدف قرار گرفته است.

روح نيز گفتيم كه ماهيتي متفاوت از آن چيزي كه به جمادات يا نباتات و يا حيوانات تعلق گرفته است ندارد فقط از نظر مرتبه روحي در رتبه بالاتري قرار گرفته و الا در ماهيت روح تفاوتي وجود ندارد. همچنين روح استقلال ندارد كه بتوان با نسبت دادن آن به افراد، تفاوتها را توجيه كرد، پس انسان چه چيزي اضافه‏تر دارد؟

واقعا يك انسان پنجاه ساله موجوديتش در چيست؟ جامعه او را به چه چيزي مي‏شناسد؟ خود واقعي او چيست و كجاست؟ آن چيزي كه بعنوان شخصيت مثبت يا منفي از او در اذهان شكل گرفته چيست؟ ما معمولا در محاوره مي‏گوييم بدن من، روح من و..... اين من چيست كه بقيه چيزها به او نسبت داده مي‏شود؟ وقتي مي‏ميريم چه چيزي از ما باقي مي‏ماند تا بتوانيم بگوييم موجوديت‏مان حفظ شده است؟ بدن كه بكلي به خاك بر مي‏گردد يعني با از دست رفتن توانايي تعلق روح، ماهيت آلي خود را رها مي‏كند و به ماهيت جمادي خود بر مي‏گردد كه فقط داراي روح جمادي و استمساك است (همانند گياهان يا حيوانات). روح نيز كه گفتيم استقلال ندارد و نمي‏توان آن‏را تفكيك كرده و به اشخاص نسبت داد، يك حقيقت مجرد است كه گاهي به اين بدن تعلق دارد (حيات) و گاهي نيز اين تعلق از بين مي‏رود (مرگ)، پس روح نيز در مالكيت ما نيست كه بگوييم روح من باقي مانده است پس من هنوز موجوديت دارم.

وقتي يك گياه يا حيوان مي‏ميرد واقعا همه چيز او پايان يافته است. بدن كه به خاك بر مي‏گردد و روح نيز استقلال ندارد، پس موجوديتي نيز از او باقي نيست و بنابراين حشر و نشري نيز ندارد. اما انسان اينطور نيست، موجوديتش باقي است چون بايد دوباره ساخته شود و آن چيزي كه ساخته مي‏شود بايد همان موجودي باشد كه مرده است، پس اين موجوديت بايد جايي ثبت شده باشد، اينكه يك انسان پنجاه ساله مؤمن است يا مشرك؟ خوب است يا بد؟ چه احساسات و عواطفي داشته است؟ و خلاصه همه علوم و اطلاعاتي كه موجوديت او را تشكيل مي‏دهد كجاست؟ ايمان او كجاست؟ اينكه انساني درستكار و مفيد براي جامعه بوده است و يا اينكه انساني خيانتكار و مضر براي جامعه بوده است كجاست؟ خوب بودن او كجا ثبت شده و كجاي او تاثير گرفته كه او را انساني خوب كرده است؟ و اگر بد بوده اين بد بودن كجاست؟ كجا اثر گذاشته؟ و خلاصه ميلياردها ميليارد اطلاعات و علومي كه شخصيت او را شكل داده و اينك او را يك انسان پنجاه ساله، دقيقا با اين مشخصات و كاملا منحصر به فرد كرده است كجا ثبت شده است؟ بديهي است كه اينها در بدن او نيست. در روح هم نيست. يك چيزي بايد بماند تا موجوديتش حفظ شود و آن موجوديت دوباره احيا شود. يك چيزي بايد باشد تا تربيت شود از او علي ساخته شود يا معاويه، بدن تنها كه اين قابليت را ندارد. انسانهاي خوب و بد در بدن كه تفاوتي ندارند. انساني كه قرار است دوباره ساخته شود و محشور شود دقيقا بايد هماني باشد كه مثلا در فلان روز از جايي گذشته و مورچه‏اي را ديده و پايش را طوري حركت داده تا بر روي آن مورچه قرار نگيرد يا برعكس اين توجه را نكرده يا بدتر عمدا آن را كشته است. اين كار او تاثير خودش را گذاشته و اين تاثر جايي ثبت شده و اين تاثرات موجوديت او و شخصيت او را شكل داده است. حالا او يا كسي است كه در برابر وعده‏اي از كوه ثروت و قدرت حاضر نيست دانه‏اي را از مورچه‏اي بگيرد يا كسي است كه در برابر كمترين وعده، انساني يا انسانهاي زيادي را به قتل مي‏رساند. اين تفاوت در كجا مشخص شده و ثبت است؟ حيوانات اين تاثرات را ندارند، وقتي به غذايي مي‏رسند درنگ ندارند كه اين غذا مال كسي هست يا خير؟ آيا دارند حق ديگري را ضايع مي‏كنند يا خير؟ اين فهم در آنها نيست بنابراين تاثرات هم ندارند و نهايتا حشر و نشري هم در كار نيست، چون لازم نيست دوباره موجوديتشان احياء شود و به زندگي برگردند. اما در مورد انسان وضع فرق مي‏كند. اينكه علوم انساني اينقدر در بن بست هستند و يا روانشناسي هنوز نتوانسته از روان تعريف درستي ارائه كند ناشي از همين موضوع است، چون هنوز انسان شناخته نشده كه بتوان روانش را تعريف كرد. ما هنوز در پيچيدگي‏هاي بدن مادي خود ميليونها معما داريم حال اينكه فاصله بين اين بدن با موجوديتي كه از آن صحبت مي‏كنيم از نظر پيچيدگي خيلي زياد است. ما هنوز عملكرد و رفتار يك سلول مشخص را به درستي نمي‏دانيم. ميلياردها پيام كد شده هر روز درون سلولهاي ما رد و بدل مي‏شود كه كوچكترين اختلال در آنها يعني بيماري، و ما هنوز از راز اين عملكرد بي‏خبريم و اين تازه كوچك‏ترين فاكتور سازنده بدن ماست. مي‏بينيد كه چقدر با شناخت موجوديت واقعي يك انسان فاصله داريم. موجوديتي كه اين بدن پيچيده رابط اوست با دنياي خارج.

براستي خلق چه چيزي بود كه سبب آيه فتبارك الله احسن الخالقين شد؟ آيا ساختن اين جسم و اين بدن نسبت به بقيه مخلوقات خداوند متعال داراي پيچيدگي و جهش خارق العاده‏اي است كه مستحق مصداق آيه فوق شود؟ چيست كه تمام هنر خداوند متعال را به نمايش گذاشته است؟ بديهي است اگر از خداوند متعال بپرسيم موجودي كامل تر از انسان خلق كن پاسخش منفي است چرا كه به گفته خودش انسان، اوج و كمال هنر خداوند در سازندگي است و وقتي طرحي كامل مي‏شود امكان تغيير در جهت بهتر كردنش ممكن نيست پس كامل تر از انسان نيز ممكن نيست. اما انسان چيست؟

خداوند متعال بارها در قرآن از انسان به كلمه نفس ياد كرده است و در جايي به طراحي آن توسط خودش اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد: و نفس و ما سواها (نفسي كه من طراحي و مهندسي كرده‏ام) و سپس قابليت‏ها و ادراكات و موجوديت انسان را به آن نسبت مي‏دهد. سؤال اين است كه اين نفس چيست كه موجوديت انسان را تشكيل مي‏دهد؟ بديهي است كه اين موجوديت يك موجوديت مجازي نيست بلكه واقعي و محل ثبت و ضبط ادراكات، علوم، اطلاعات، احساسات و عواطف و خلاصه نتيجه تربيت ماست، من واقعي و همان چيزي است كه شخصيت ما را شكل مي‏دهد. با اين حساب اين موجود واقعي نيز بايستي تركيبي باشد از مبادي خلقت. اما اينكه اين موجوديت چگونه با اين با بدن و جسم ارتباط دارد و مكانيسم ثبت اطلاعات در آن چگونه است و پس از مرگ جسم به چه سرنوشتي دچار شده و سپس چگونه اطلاعات آن بازيابي شده و مجددا به حيات بر مي‏گردد سؤالات مهمي است كه پايه مباحث بعدي قرار مي‏گيرد.

قبل از اين لازم است مشخص شود كه اثر با تاثر فرق دارد. مثلا وقتي سوزني در دست شما فرو مي‏رود اثر آن (سوراخ ايجاد شده در دست) و عوارض آن شامل انتقال پيام عصبي، پروسس شدن آن در مغز و ايجاد واكنش، همه و همه بعد از مدتي از بين مي‏رود اما تاثر حاصل از اين اثر از بين نمي‏رود. منظور از تاثر، علم و فهم بوجود آمده از اين اثر سوزن است. اين دانستن با وجود از بين رفتن تمام آثار، ثبت شده است. ممكن است سوزني دوباره همان محل را مجروح كند و اثر حاصل از آن از بين برود اما تاثرات ثبت هستند و شما پس از چند سال مي‏گوييد دومين باري كه سوزن به دستم خورد چنين و چنان شد. همين‏طور وقتي كودكي دستش را به جسم داغي مي‏رساند، اين تاثر حاصل از سوختن است كه او را از نزديك شدن دو باره به آن جسم داغ بر حذر مي‏دارد و مهم‏تر اينكه اين تاثر حاصل از اثر (ديتا) فقط در انسان به علم تبديل مي‏شود، اين مكانيسم فوق العاده عجيب و پيچيده‏اي است كه در نفس اتفاق مي‏افتد.

ممكن است سؤال كنيد پس جايگاه بدن و مخصوصا مغز انسان چيست؟ چون باور اين است كه مغز مركز تمام اين ادراكات و فهميدن‏هاست در حالي كه اينطور نيست، بدن فقط حسگر (سنسور) نفس است، يعني اين بدن مادي ما كه با روح شارژ شده است ابزار نفس در ارتباط‏اش با جهان خارج (طبيعت) است، بدون اين بدن، نفس قادر به درك هيچ پديده‏اي نيست چرا كه همه آثار كه در نفس به تاثر تبديل مي‏شود از طريق بدن حس مي‏شود، پس بدن با تمام تجهيزاتش حسگر نفس است. درست همانند سنسورهايي كه متغييرهاي محيطي را به پروسس كننده‏هاي مركزي منتقل مي‏كنند. اكنون سؤال اين است كه نقش مغز چيست؟

واقعيت اين است كه نفس به دليل لطافت شديد خود (لطيف ترين مخلوق خداست) قادر به برقراري ارتباط مستقيم با بدن نيست بلكه براي اين ارتباط واسطه لازم دارد تا يك پردازش ابتدايي بر روي ديتاهاي ورودي از حسگرها (بدن) انجام شود. مغز اين كار را مي‏كند تا واسطه‏اي باشد بين بدن و نفس و در واقع قرنطينه‏اي است براي اطلاعات، والا مفاهيم عميق انساني همانند عقل و ايمان و تقوي و غيره به كاركرد نفس ارتباط پيدا مي‏كند نه مغز، در حالي كه مفاهيمي همانند هوش و زرنگي و ذكاوت به كاركرد مغز ارتباط پيدا مي‏كند (سرعت بيشتر در دسترسي به اطلاعات). به همين علت است كه هوش و استعداد‏هاي مرتبط با مغز نمي‏تواند ابزاري براي تربيت و حركت در مسير تكامل باشد، بلكه ابزارهاي تربيتي به نفسانيت ما مرتبط است نه جسمانيت ما. هوش بيشتر همانند بينايي يا شنوايي بيشتر است چون به بدن مربوط است و اين نمي‏تواند بهانه‏اي باشد در اثبات تفاوت انسانها در طي مسير كمال، چرا كه ممكن است يك بياباني بي سواد و با ضريب هوشي پايين در برابر سيلي از وعده‏هاي ثروت و قدرت حاضر به از بين بردن حقي هر چند كوچك نباشد اما پروفسوري در پيچيده ترين مراكز تحقيقاتي دنيا با هوش سرشار و استعداد فراوانش در برابر كمترين وعده‏اي حاضر به از بين بردن حق‏هاي بزرگ همچون حق زندگي براي ديگران باشد (تفاوت در تربيت). چرا كه تربيت نيز ساخت و سازندگي و از نوع خلقت است همانطور كه ساخت بدن ما در رحم مادر از نوع خلقت است. خلقت ابتدايي ما روي بدن انجام مي‏شود و خلقت دوم يا ساخت تربيتي ما روي نفس. امام حسين ع مي‏فرمايد: ليس منا من لم يولد مرتين يعني از ما نيست كسي كه به تولد دوم نرسد. تولد اول، تولد از مادر و تولد دوم ساخت تربيتي ما در مسير كمال است. يعني پس از ساخت بدن آنچه مهم است تربيتي است كه روي نفس صورت مي‏گيرد تا به مقصد برسيم. اين ساخت و ساز با مكانيسم بسيار پيچيده تري نسبت به آن چيزي كه در رحم مادر و روي بدن صورت گرفته، در زندگي روي نفس صورت مي‏گيرد. براي همين است كه خداوند متعال تربيت را مهمتر از خلقت مي‏داند و مي‏فرمايد همانطور كه در خلقت خود كوچكترين دخل و تصرف و اراده‏اي نداشتيد و اين كار صددرصد دست خدا بود، تربيت خود را نيز به او واگذاريد تا به بهترين نحو انجام شود.

پس ابزار طي مسير كمال كه شامل اختيار و اراده و تاثير پذيري از رفتارهاست به نفس ما مرتبط است كه در تمام انسانها يكسان است در حالي كه ممكن است انسانها در حسگر (بدن) و يا واسطه (مغز) متفاوت باشند كه تاثيري بر تربيت پذيري نخواهد داشت، هر چند كه در هندسه تربيت اثبات خواهد شد اين تفاوتها به چه دليلي روي داده است.

اگر بخواهيم مثالي بزنيم تا رابطه بين بدن و روح و نفس بهتر مشخص شود ملموس‏ترين مثال همين كامپيوتري است كه روي ميز شماست. البته لازم است بدانيم كه اين مثال را فقط از اين زاويه در مورد انسان مي‏توان زد و تعميم آن در بقيه موارد ما را از مسير خودمان دور مي‏كند وبقول معروف مثال از جهتي ما را به مورد نزديك و از بقيه جهات دور مي‏كند. با اين مثال مي‏توان سخت افزار كامپيوتر (بجز‏هارد ديسك) را بجاي بدن، برق را بجاي روح و‏هارد ديسك را بجاي نفس قرار داد. هر كدام از اين سه جزء به تنهايي چيزي نيست بلكه اين سه جزء در تركيب است كه كامپيوتر مي‏شود.

مي‏بينيم كه موجوديت كامپيوتر در حقيقت به اطلاعات روي‏هارد مرتبط است،‏ هارد و اطلاعاتش است كه تعيين مي‏كند كامپيوتر چه چيزي باشد، چه سيستم عاملي را بارگذاري كند و چه نرم افزارهايي را نصب شده و آماده اجرا در حافظه داشته باشد و خلاصه كامپيوتر يك گرافيست باشد يا يك برنامه نويس و غيره. اگر هارد را برداشته و روي هر مجموعه سخت افزاري ديگري قرار دهيد، تعيين خواهد كرد كه اين مجموعه چه كاركردي داشته باشد، و برق نيز به عنوان روح به اين مجموعه حيات مي‏دهد، وقتي مي‏آيد به كمك سخت افزار (بدن) اطلاعات‏ هارد (نفس) را به نمايش مي‏گذارد. با اين توصيف، بدني كه از مادر متولد مي‏شود، سخت افزاري است كه كارخانه تحويل مي‏دهد و تربيتي كه روي كودك صورت مي‏گيرد و از او يك انسان پنجاه ساله مي‏سازد، نرم افزاري است كه ما روي هارد نصب كرده‏ايم، اين نرم افزار مي‏گويد كه كامپيوتر ما يك وسيله بازي باشد يا يك گرافيست يا ضبط صوت. همين طور تربيتي كه روي انسان انجام مي‏شود نيز تعيين خواهد كرد كه او يك انسان صالح و مفيد براي جامعه باشد يا يك انسان فاسد و مضر. اطلاعات اوليه‏اي كه كارخانه سازنده تحت عنوانsetup روي ماشين ثبت مي‏كند نيز مشابه غرايزي است كه كودك در ابتداي تولد روي جسمانيتش ثبت شده مثل گريه كردن يا توانائي شيرخوردن و غيره، روح نيز همانند برق حيات دهنده اين مجموعه خواهد بود.

اين مثال از اين جهت كه ارتباط بين سه جزء وجودي خودمان را بشناسيم مثال خوبي است ولي بدانيم كه كيفيت ثبت اطلاعات روي نفس و سازندگي و تربيت آن بسيار پيچيده‏تر از آن چيزي است كه در ‏هارد كامپيوتر اتفاق مي‏افتد و اصلا قابل مقايسه و شبيه سازي نيست كامپيوتر شما در زماني اندك مي‏تواند از يك ضبط صوت يا ويدئو به يك برنامه نويس تبديل شود چون اين پروسه يك پروسه تربيتي نيست اما در نفس اتفاقي بسيار عجيب‏تر مي‏افتد چراكه تربيت قهرا يك مكانيسم بطئي دارد و آني ممكن نيست. اينكه مثلا وقتي دروغ مي‏گوييم چه اتفاقي در نفس مي‏افتد و وقتي بر آن پافشاري و اصرار مي‏كنيم و نهايتا انسان دروغگويي مي‏شويم چه مكانيسم پيچيده‏اي در نفس فعال مي‏شود و يا بر عكس وقتي راست مي‏گوييم و انسان راستگويي هستيم همين‏طور. خلاصه تربيت پذيري نفس و ساخته شدن يك انسان خوب يا بد خيلي پيچيده‏تر از ساخته شدن بدن در رحم مادر است.

كيفيت ثبت اطلاعات روي نفس از نوع تاثرات است يعني نفس از اعمال خود (ما) تاثر مي‏پذيرد و همانند اطلاعات روي ديسكها فقط ديتاي تنها نيست. و اين ثبت‏ها بگونه‏اي نيست كه وقتي اطلاعات جديدي آمد اطلاعات قبلي را پاك كند، همانند ضبط‏ مغناطيسي يا نوري روي نوار يا ديسك‏ها. اين تاثرات با يك پردازش فوق العاده پيچيده همراه با افاضه، ما را مي‏سازد و تربيت مي‏كند (با مكانيسمي پيچيده‏تر از ساخت بدن در رحم مادر). ما وقتي اطلاعات را جايي ثبت مي‏كنيم اين ثبت از نوع اثر است نه تاثر، اما نفس متاثر از اعمال خود است و اين تاثرات از نوع مجردات است. با اين وضع مي‏توان ميلياردها ميليارد اطلاعات را روي دانه‏اي به كوچكي يك خشخاش ثبت كرد. پيچيدگي انسان از همين تاثر پذيري نفس او نشات مي‏گيرد و همين وجه تمايز او با بقيه موجودات است. ما از اين موجوديت واقعا چيز زيادي نمي‏دانيم. بي دليل نيست كه بزرگان ما شناخت خدا را به شناخت خود گره زده‏اند. فقط كلياتي از آن قابل توضيح و تشريح است تا بدانيم كه انسان تركيبي از سه چيز است كه هر كدام به تنهايي فايده‏اي ندارد و آن جزئي كه اصالت دارد نفس ماست كه ماندگار بوده و قابل بازيابي و احياي مجدد است. فردا كافيست براحتي بدن ما ساخته شده و با تعلق اين نفس به آن، موجوديت ما دوباره برگردد. مثل اينكه شما هارد خودتان را روي هر كامپيوتري كه بگذاريد، كامپيوتر خودتان را در اختيار داريد.

در مورد جنسيت نفس نيز گفتيم كه مانند هر موجود ديگري تركيبي از ماده و روح است منتهي ماده در لطيف‏ترين حالت خود و ارتباط آن با بدن يك ارتباط از نوع تعلق است نه ارتباط فيزيكي، تمايز نفس با ديگر موجودات در مهندسي آن و پيچيدگي‏هاي تربيت پذيري و دريافت علم و تاثرات آن است. خصوصيات مربوط به آن كه گاهي اماره يا لوامه خوانده‏اند را در بحث هندسه تربيت انسان بيشتر توضيح خواهيم داد.[4]

تا اينجا اگر پذيرفته باشيم انسان تركيبي از سه جزء: نفس، بدن و روح است و اين سه باهم انسان ناميده مي‏شود و هم اينكه بدانيم موجوديت حقيقي و من واقعي ما در نفس ما ثبت شده است و آنچه اصالت دارد نفسانيت ما و قابليت‏هاي آن در علم و تربيت پذيري است كه ما را متمايز مي‏كند و هدف از خلقت را عينيت مي‏بخشد، بگونه‏اي كه با حذف انسان تمام عالم خلقت عبث و بيهوده خواهد بود و حتي وجود خداوند متعال بدون حضور انسان فاقد هر گونه اثر و خاصيتي خواهد شد، قدم بعدي پرداختن به هندسه تربيت انسان است. در اين بحث خواهيم دانست چه راهكاري وجود دارد تا از اين انسان تازه متولد شده كه براي نيل به هدف تجهيز شده و در عين حال فاقد هر گونه قابليت بالفعل است، يك انسان كامل ساخته شود؟ بعبارتي خداوند متعال كه انسان را به عنوان شاگرد مكتب تربيـتي خود قــرارداد، چـگونه او را در اين مكتب حـركت داده و در اين مكتب فارغ التحصيل خواهد كرد؟ و گفتيم فارغ التحصيل در دانشگاه خداوند متعال كسي است كه علم و قدرت استادش (خدا) را فراگرفته و مانند او مي‏داند و مي‏تواند (تعريف هدف). هندسه تربيتي خداوند متعال چگونه خواهد توانست اين هدف بزرگ را محقق نمايد؟

همانطور كه قبلا نيز گفتيم اكثريت قريب به اتفاق مباحث مطرح شده در طول تاريخ كه موضوع آن انسان است و آنچه امروز در جامعه مطرح است و همچنين حكمت رسالت انبياء ص و امامت ائمه ع در ارتباط با هندسه تربيتي انسان است. خداوند متعال نيز در قرآن همه جا انسان را به تربيت صحيح و قرار گرفتن او در مسير هدف فرا مي‏خواند. حادثه‏اي همانند قيام امام زمان ع و قيامت كه در آينده زندگي ما واقع مي‏شود حادثه‏اي است كه در مسير تربيت انسان رخ مي‏دهد. مفاهيمي همانند كفر و ايمان، جبر و اختيار، احكام و دستورات ديني و عبادات، دنيا و آخرت، مرگ و زندگي، قضا و قدر، مشيت و اراده خداوند متعال و مفاهيمي از اين قبيل، همه و همه در دايره همين هندسه تربيتي مطرح مي‏شوند و در اينجاست كه پاسخي منطقي براي آنها وجود دارد. همه حوادثي كه در مسير تربيت انسان در زندگي دنيايي ما اتفاق افتاده و مي‏دهد و آن چيزي كه در ادامه و در زندگي آخرتي براي ما رخ خواهد داد توجيه همين هندسه تربيتي خواهد بود تا نهايتا در پرتو اين تربيت، هدف محقق شود و ما سر از بهشت در بياوريم.

مشاهده مي‏كنيم كه اهميت اين تربيت از خلقت خيلي بيشتر و همچنين پيچيده‏تر است. ما در خلقت خود، مختار نبوده و مدير خلقت خودمان نبوده‏ايم، وقتي برايمان چشم و گوش مي‏ساختند قادر به اعتراض در نحوه ساخت‏شان نبوديم. بر تركيب اجزاء بدنمان مديريتي نداشتيم و هر چه ساخته مي‏شد خارج از اراده و اختيار ما بود. بنابراين آنچه ساخته شده كاملا هنر خداوند متعال است. اما در تربيت بر خلاف خلقت و بر اساس ساختار نفس و اختياري كه دارد، مديريتش به خودمان واگذار شده است. چرا كه ساخت بدن از نوع خلقت و در اختيار خداست اما تربيت، بدون اين آزادي و اختيار ممكن نيست. حال اينكه در اين مديريت چقدر بتوانيم به هدف نزديك شويم و چه نوع زندگي براي خودمان بسازيم و هم اينكه بهترين كاري كه بشريت مي‏تواند در اين مسير انجام دهد چيست و اختيار ما چه جايگاهي در اين روش تربيتي خواهد داشت، سؤالاتي هستند كه پس از شناخت هندسه تربيتي به پاسخ خواهند رسيد.

7- هندسه تربيت انسان تا وصول به هدف

گفتيم خداوند متعال در جمله كنت كنزا مخفيا..... دليل خلقت انسان را شناخت خود ذكر مي‏كند و مي‏گويد من گنجي مخفي بودم و خواستم شناخته شوم پس خلق كردم تا شناخته شوم. واقعا هم خداي تنها و بدون وجود مخلوقي كه بتواند او را بشناسد، با او هم صحبت شود و علم او را تحويل بگيرد فايده‏اي نخواهد داشت، يك خداي بي اثر و خاصيت خواهد بود. وقتي كسي نباشد كه او را الله خطاب كند، رحمان و رحيم خطاب كند و طرف حساب و مخاطب خداوند واقع شود، وجود خدا چه مفهومي خواهد داشت؟ و گفتيم كه يك حقيقت تنها به خودي خود و بدون حضور اصل ديگري، فاقد هر گونه اثر و خاصيت خواهد بود هر چند آن حقيقت خداوند متعال باشد. يك انسان تنها هم همين‏طور.

همچنين در جمله خلقت الاشياء لاجلك و خلقت لاجلي خطاب به حضرت رسول ص بر اين هدف بيشتر تاكيد مي‏كند كه هدف از ساخت عالم خلقت تجهيز آن براي انسان بود و هدف از خلقت انسان نيز همان تحويل علم و قدرت خداوند متعال و فارغ التحصيلي او در اين مكتب بگونه‏اي است كه بتواند هم صحبت و طرف حساب خود خدا قرار گيرد و اين رويارويي ميسر نيست جز اينكه انسان بتواند از نظر علمي هم سطح خداي خودش قرار بگيرد. و در آيه و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون نيز همين مهم را تاكيد مي‏كند كه هدف، حركت انسان در مسير اين مكتب و كسب علم از استاد خودش يعني خداوند متعال است تا در اين مكتب به كمال برسد. عبد بودن اشاره به بندگي و نوكري نيست بلكه همه جا اشاره به شاگردي انسان نزد استاد خودش مي‏باشد. چرا كه يك انسان عارف و عالم مي‏تواند هدف خدا را برآورده سازد نه يك انسان عابد ولي نادان. همان ليعبدون را به ليعرفون هم تفسير كرده‏اند

همه اين علائم نشان مي‏دهد كه خداوند متعال مكتب و دانشگاهي راه اندازي كرده كه انسان بايد دانشجوي اين مكتب باشد و در اين مسير حركت كرده تا سرمايه استاد خودش يعني علم و قدرتش را تحويل بگيرد تا پس از اين بتواند هدف خداوند را از خلقت تحقق بخشد. قوانين حاكم بر اين مكتب و دانشگاه همان هندسه تربيتي خداوند متعال است كه بر اساس آن انسانها در اين دانشگاه تربيت شده و فارغ التحصيل خواهند شد. بر اساس اين هندسه تربيتي مراحل تكاملي براي رشد انسان قرار داده و آن مراحل را به دو دوره كلي دنيا و آخرت تقسيم كرده است. در زندگي دنيا يك دوره مقدماتي و تمرين جهت زندگي قرار داده تا آمادگي براي ورود به دوره آخري و نهايي زندگي كه آخرت نام گرفته بوجود آيد. بشريت را از ابتداي خلقت و از صفر حركت داده و به تدريج او را در طي مراحل تربيتي همراهي كرده تا بشريت به رشدي مي‏رسد كه دوره مقدماتي زندگي را تكميل كرده و نياز به ورود به مرحله پيشرفته زندگي فرا برسد، اين عبور با يك جهش و حادثه‏اي بنام قيامت صورت مي‏گيرد. پس دنيا و آخرت نام دو مرحله از مراحل تربيتي ماست و همانطور كه از نامشان پيداست مراحل ابتدايي و نهايي هستند. در مرحله مقدماتي ما به يك رشد ابتدايي دست خواهيم يافت تا آمادگي ورود به مرحله نهايي را پيدا كنيم. مرگ، ما را براي اين ورود آماده خواهد ساخت.

اين دوره تربيتي از ابتدا تا انتها كه با خلقت انسان شروع شده و پس از طي دوره دنيايي با حادثه قيامت وارد مرحله تكميلي و پيشرفته آخرتي مي‏شود و آنجا ادامه پيدا كرده تا نهايتا هدف كه همان فارغ التحصيلي در مكتب خداست (تحويل علم و قدرت خدا به انسان) تحقق پيدا كند را در نظر بگيريد. بديهي است كه اين دوره در يك بازه زماني محدود به دوره‏اي كه ما در آن قرار داريم خلاصه نخواهد شد به اين صورت كه بگوييم خداوند متعال خلقت خود را با آدم و حواي دوره ما شروع كرده و با فارغ التحصيل شدن بشريتي كه ما هم جزء آن هستيم به پايان خواهد برد. اين تفكر مثل اين است كه بگوييم دانشگاهي ساخته‏ايم كه فقط يك دوره دانشجو مي‏پذيرد و با فارغ التحصيل شدن آنان كار به پايان خواهد رسيد. بديهي است ِاعمال اين محدوديت زماني با لايتناهي بودن خدواند متعال سازگاري ندارد. بلكه اگر رو به گذشته حركت كنيم اين دوره را با تكرار بسيار زيادي شاهد خواهيم بود كه هر دوره نقطه شروع و كمالي خواهد داشت. چه بسيار انسانهايي كه در دوره‏هاي پيشين از اين مكتب فارغ التحصيل شده اند، قيامتشان واقع شده و در زندگي آخرتي خود نيز تا انتها رفته و به كمال رسيده اند. پس بايستي اين محدوديت زماني را براي كار تربيتي خداوند متعال كنار بگذاريم و گمان نكنيم كه او با تربيت ما كارش به پايان خواهد رسيد. او از خلق كردن و به ثمر رساندن خسته نخواهد شد. او بي نهايت است و هر چه هم خلق كند عدد است و عدد هيچ‏وقت به بي‏نهايت نخواهد رسيد. همانطور كه اين دوره تربيتي را در زمان گسترش مي‏دهيم بايستي آن را در مكان هم گسترش دهيم. باز هم اين فكر كه بگوييم خداوند متعال با خلق انسان روي كره زمين اين همه كائنات را در بعد مكاني به حال خود رها كرده با لايتناهي بودن خدا سازگار نيست. دليلي ندارد تا خلقت خود را از نظر مكان به كره زمين خلاصه كند. همانطور كه دليلي ندارد از نظر زماني خلقت خود را به دوره ما خلاصه كند. وقتي از امام باقر ع مي‏پرسند خداوند متعال قبل از خلق آدم به چه كاري مشغول بوده مي‏فرمايند: به خلق آدم، و وقتي مي‏پرسند قبل از آن، مي‏فرمايد باز هم آدم و در ادامه مي‏فرمايد تا هر وقت بپرسيد پاسخ آدم است كه اين موضوع دليل بر نفي محدوديت زماني خلقت و تربيت انسان به يك دوره خاص است. و باز خداوند در وَلِلَّـهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ خودش را پادشاه زمين و آسمانها معرفي مي‏كند. پادشاهي فقط بر انسان معنا دارد، اگر مي‏گفت مالك السموات و الارض مي‏توانستيم بگوييم كائنات خالي از انسان است اما وقتي مي‏گويد مُلْكُ، يعني حاكميت بر انسانها، چون حاكم بر غير انسان مالك است اما حاكم بر انسان ملك. شما مي‏توانيد مالك كوير لوت شويد اما ملك آن نمي‏شويد مگر اينكه انساني در آنجا باشد. همين‏طور شما مالك گاو و گوسفندها خواهيد بود اما مالك زن و فرزندتان نخواهيد بود. بلكه حاكميت بر انسان با كلمه ملك معرفي مي‏شود نه مالك. پس اين آيه هم در تكميل حديث فوق دليل بر نفي محدوديت مكاني خلقت انسان به كره زمين است. اساسا اين خيلي سطحي نگري است كه ما قدرت خداوند متعال را در خلقت اين دستگاه عظيم و عجيب به زمان و مكان محدود كنيم. فقط يك دانشگاه و آن هم فقط يك دوره پذيرش دانشجو، با وجود نامتناهي خداوند متعال سازگار نيست كه كل يوم هو في شان است. باز هم فكر كنيد و دلايل عقلي و نقلي فوق را مرور كنيد.

اين سؤال اساسي مطرح مي‏شود كه اگر دوره‏هاي قبلي تربيتي فارغ از محدوديت مكان و زمان وجود داشته، فارغ التحصيلان آن دوره‏ها چه كساني و كجا هستند؟

البته اين منطقي است كه فارغ التحصيلان دوره‏هاي قبل مربيان دوره‏هاي بعد باشند تا راه رفته را به نرفتگان نشان دهند. فارغ التحصيلان، استادان دانشجويان جديد خواهند بود تا آنها نيز دانشجويان را به علم خود برسانند همانطور كه خود نيز دانسته‏هاي استادان خويش را تحويل گرفته‏اند. خداوند متعال نيز دقيقا همين كار را مي‏كند. انسان آفريده شده را تحويل مربياني مي‏دهد كه هدف را دريافته و در مكتبش به كمال رسيده و علم و قدرت آن ذات هستي بخش را تحويل گرفته‏اند تا ايشان نيز انسانهاي راه ناپيموده را به سر منزل مقصود برسانند. اين بديهي‏ترين اصل در هندسه تربيتي خداست كه مربي را از ميان كساني برگزيند كه خود، فارغ التحصيل اين مكتب شده‏اند. به همين علت هم انسان را پس از آفرينش تحويل آنها مي‏دهد اما انسان اين اختيار را دارد كه تحت تربيت آنان قرار بگيرد يا خير.

دنيا به آن نوع زندگي اطلاق مي‏شود كه بشريت مربيگري انسانهاي كامل شده در دوره‏هاي قبل را نمي‏پذيرد بلكه تصميم مي‏گيرد به مديريت خود به مقصد برسد و آخرت آن نوع زندگي است كه انسان پس از سعي و خطاي فراوان به مكتب انسانهاي كامل برمي‏گردد و مي‏خواهد كه در دايره تربيت آنها به مقصد برسد. در حقيقت، اول يك نوع زندگي ابتدايي خارج از دانشگاه را در بيابان زندگي (دنيا) تجربه مي‏كند و پس از سعي زياد در اداره كردن زندگي خويش و تغيير مديران، با استيصال حاصل از اين بيابان‏گردي و عوارض آن يا مي‏فهمد و يا محدوديت‏هاي بيراهه روي او را مجبور خواهد ساخت تا وارد دانشگاهي شود كه هيچ يك از اين عوارض را ندارد. يعني پس از تمرين زندگي و دوره ديدن براي زندگي، وارد زندگي مي‏شود. اين مسيري قهري در دايره هندسه تربيتي خداست.

انسانهاي دوره ديده و كاملي كه بشريت در ابتداي خلقت تحويل آنها شده‏اند، ائمه مكتب شيعه ع هستند. دليل تاكيد بر مكتب اسلام به رهبري ائمه ع در ابتداي نوشته نيز همين مطلب است. اين بزرگترين شاخصه متمايز كننده آنان از ديگران است. آنها نيز همانند ما در دوره‏هاي قبلي، زندگي دنيايي خود را گذرانده‏اند و با قيامت وارد زندگي آخرتي شده و در مكتب خدا فارغ‏التحصيل شده و آنگاه براي تربيت و به ثمر رساندن ما مامور شده‏اند. تولد و مرگ آنان يك آمدن و رفتن مجازي است كه اگر اين تولد و موت نبود، بشريت آنها را به جاي خداوند قرار مي‏داد و الا اين آمد و رفت براي آنان جز شروع و خاتمه ماموريت چيزي بيش نيست. خداوند متعال ميلياردها ميليارد انسان به هدف رسيده در مكتب خود دارد كه هر كدام مامور به تربيت انسانهايي هستند كه مانند ما هنوز در ابتداي مسير تربيتي خود هستند. و براي ما نيز اين تعداد از آنها را مامور كرده است. مادر و پدري بنام زهرا س و علي ع و يازده فرزند آنان همان مربياني هستند كه مامور شده‏اند تا اين بشريت را به سر منزل مقصود برسانند. آنان اين راه را قبلا طي كرده و به مسير حركت و هدف حركت آگاهي كامل دارند. آنان علم و قدرت خداي خود را تحويل گرفته و در مكتب او فارغ التحصيل شده‏اند و آمده‏اند تا ما را نيز به همان هدف برسانند. علي ع در حديثي مي‏فرمايد: ما رائد ديگر انسانها هستيم. رائد به كسي مي‏گويند كه به هنگام ييلاق قبلا به همه جا سر زده و جاهاي خوش آب و هوا را پيدا كرده و به قبيله خود برگشته تا آنها را به آن نقطه خوش آب و هوا برساند. در حديث ديگري علي ع مي‏فرمايد: من همراه تمام انبياء گذشته بوده‏ام اما مخفي و همراه خاتم آنان بوده‏ام ولي آشكار. اين گفته كه خداوند متعال آدم و حوا را تحويل اين انسانهاي كامل داد و آنها را مامور به اطاعت از اين انسانهاي كامل كرد نيز شاهد همين ادعاست.

با اين حساب وجه تمايز اين انسانهاي كامل شده با ديگران مشخص مي‏شود، ديگر لازم نيست هزاران حديث و آيه بياوريم كه اينها چه كساني هستند و ما چرا مامور به اطاعت هستيم. حرف و عمل آنها حرف و عمل خداست. همانطور مي‏دانند كه خدا مي‏داند و همانطور مي‏توانند كه خدا مي‏تواند. كوچكترين اختلافي در تصميم گيري‏ها با خودشان و با خداوند متعال ندارند. چون كامل شده‏اند و هر چيزي وقتي كامل مي‏شود، نقص برايش بي‏معنا مي‏شود. همه هم و غم آنان تربيت بشريت است و چه خوب مربياني هستند. آنها تنها راه رسيدن به مقصد هستند چون اين راه براي آنان يك راه رفته و طي شده است. ما نيز سرنوشتي همانند آنها داريم، يعني چاره‏اي جز رسيدن به مقصدي كه آنها قبلا آن را درك كرده‏اند نداريم. ما نيز پس از فراغت از تحصيل و تحويل علم و قدرت خداوند متعال، مامور به تربيت انسانهايي مي‏شويم كه پس از آن خلق مي‏شوند. اين يك جريان دائم و پيوسته خلق كردن و به ثمر رساندن است. خدا از اين خلق كردن و به ثمر رساندن خسته نمي‏شود. ما نيز پس از كمال همين‏طور، همه ذوق و شوقمان خلق كردن و به ثمر رساندن خواهد بود.

مربياني كه براي ما در نظر گرفته شده‏اند از اين نظر كه كاملا با خداوند متعال هم‏سو هستند، نقشه كامل تربيتي خداوند متعال را در مورد ما به اجرا در مي‏آورند. اين نوع نگاه به امامان شيعه ع تمام آيات و احاديثي كه به آنها مرتبه‏اي بالا مي‏دهد را توجيه مي‏كند. اينكه حضرت رسول ص رضايت فاطمه س را رضايت خدا و غضب او را غضب خدا مي‏داند و اينكه آنها را هم‏تراز قرآن و غير قابل تفكيك از آن مي‏داند و يا اينكه درِ خانه همه مردم را به روي مسجد مي‏بندد بجز در خانه علي و فاطمه را يك برتري قهري و طبيعي است نه استثنا قائل شدن از روي محبت بدون منطق. و اينكه ائمه شيعه گاهي در سنين كودكي حامل تمام علوم هستند يك استثناي بي دليل نيست بلكه همه اينها دليل بر يگانگي بين آنها و خداست. چرا كه اگر مي‏شد يكباره و در كودكي همه علوم را فراگرفت و تربيتي آني داشت خداوند متعال اين كار را براي همه انسانها انجام مي‏داد، اما گفتيم تربيت قهرا يك پروسه بطئي‏ست و آني امكان پذير نيست. پس اين نگاه همه اين تفاوتها بين ائمه ع و بقيه مردم را توجيه مي‏كند. اينها خليفه خدا هستند و خليفه و جانشين به كسي مي‏گويند كه جاي مربي و رهبر اصلي مي‏تواند كار كند. رواياتي همانند حديث كساء كه به اهل بيت ع كسوت الهي مي‏دهد و يا داستان مباهله و همين‏طور ولادت علي ع در كعبه و ساير رواياتي از اين دست نيز دلايل اثبات همين ادعاي منطقي مي‏باشند.

ممكن است اين ايراد گرفته شود كه با اين حساب تفاوت اين انسانها با خداوند متعال در چيست؟ تا اينجا بر اين نكته اصرار داشته‏ايم كه ائمه اطهار ع علم و قدرت خدا را تحويل گرفته و در مكتبش فارغ التحصيل شده‏اند. اين بدان معنا نيست كه آنها در ذات و جنسيت نيز عين خدا شده‏اند، كه اين ممكن نيست. قبلا هم گفتيم علم و قدرت و حيات در خداوند متعال صفاتي ذاتي و عين ذات است اما همين صفات در انسان اكتسابي و عرضي است، يعني هر آن قابل سلب و اثبات است. خداوند متعال هر لحظه اراده كند مي‏تواند علم و قدرت علي ع را از او گرفته و به صفر برگرداند هر چند اين كار را نمي‏كند ولي اين خيلي مهم است كه بدانيم، انسان در حال كمال و تحويل علم و قدرت خدا، از نظر جنسيت چقدر زياد با آن ذات لايتناهي فاصله وجودي دارد و لحظه‏اي هستي‏اش بدون تكيه بر آن ذات هستي بخش مقدور نيست.

به اين ترتيب و با پذيرش وجود انسانهاي كامل، بحث خود را با محوريت مربي‏گري آنها در ساختار هندسه تربيتي خدا ادامه مي‏دهيم. خداوند متعال آدم را پس از آفرينش، تحويل انسانهاي كامل مي‏دهد تا در مكتب آنها پرورش يافته و به كمال برسانند، در مكتب انسانهاي كامل نوع زندگي نيز كامل است، يعني براي رسيدن به لذتها زحمتي لازم نيست، بلكه نيازها و لذتها به محض خواستن پاسخ داده مي‏شود. رقم رنج و زحمت در اين نوع زندگي صفر، و رقم لذت و نعمت بي‏نهايت است. در اين نوع زندگي، انسان حاكم بر طبيعت است نه اينكه طبيعت حاكم بر انسان باشد. هر درخواستي به محض خواستن شدن است. به اين نوع زندگي و اين وضعيت، بهشت مي‏گويند. بنابراين بهشت مكاني خاص براي زندگي نيست بلكه نوعي خاص و كامل از زندگي است، بدون رنج و زحمت و مرگ و مرض و سرما و گرما و هرگونه نقص ديگر. اين نوع زندگي هنگامي امكان‏پذير است كه ما مربي‏گري انسانهاي كامل را بپذيريم و در خارج از مكتب اينها زندگي نيز شرايط ديگري خواهد داشت. در ابتدا كه آدم تحويل انسانهاي كامل شد، وضعيت زندگي نيز كامل و بهشتي بود چرا كه انسان در مكتب آنها قرار داشت و زندگي كامل نيز از امكانات و لوازم اين مكتب است. ولي مشخص است كه انسان بر اساس اختيار خود، شاگردي انسانهاي كامل را نپذيرفت. مانند فرزندي كه مديريت پدري بزرگوار و صاحب ثروت و قدرتي نامتناهي را نپذيرفته و خود بخواهد با تلاش خود به نتيجه مطلوب برسد و بالطبع خانه پدري خودش را ترك كند. يا مانند دانشجويي كه مكتب درس و دانشگاه را رها كند.

آدم نيز بر همين اساس تكبر كرد و شاگردي انسانهاي كامل را نپذيرفت، تا ببيند آيا با تلاش خود خواهد توانست به خواسته‏هايش برسد يا خير. با ترك مكتب تربيتي انسانهاي كامل، زندگي كامل نيز تعطيل شده و عوارض اين نقص نيز قهرا ظاهر خواهد شد. اين زندگي ناقص كه بر پايه كاركرد طبيعت شكل گرفته و همانند انسانهايي كه در آن به مديريت مشغولند ناقص است دنيا نام گرفته است. در زندگي دنيا بر خلاف زندگي كامل و بهشتي، طبيعت حاكم بر انسان است و اين حاكميت طبيعت سبب بروز عوارضي همانند مرگ و مرض خواهد شد. رقم لذت و نعمت در برابر ارقام رنج و زحمت بسيار پايين است و برخورداريها و كيفيت زندگي به شدت كاهش مي‏يابد، چرا كه زندگي كامل را انسان كامل مي‏سازد و با خروج از دايره تربيت آنان زندگي نيز از دايره مديريت آنان خارج شده و به خودمان سپرده مي‏شود و با مديريت ما انسانهاي ناقص البته زندگي هم ناقص ساخته خواهد شد. اين نقائص سرانجام بشريت را به استيصال خواهد كشاند.

پس از خروج از دايره ولايت و تربيت انسانهاي كامل و شروع دوره ابتدايي و مقدماتي زندگي بنام دنيا، تربيت خداوند متعال هم در اين دوره بر پايه ابتلاء استوار خواهد بود. به اين معني كه براي پيدايش فهم و رشد تربيتي در انسان، لازم است او به عوارض قهري و طبيعي هر چيزي مبتلا شود. به مريضي مبتلا مي‏شود تا سلامتي را درك كند. به مرگ مبتلا مي‏شود تا زندگي را درك كند. به ناامني و سرما و گرما مبتلا مي‏شود تا زندگي بدون اين عوارض را بفهمد. و مهم‏تر اينكه بر پايه اين ابتلائات و در جهت رفع نواقص زندگي خويش رشد علمي پيدا كرده و بهتر شدن زندگي را تجربه مي‏كند. تمام اين پيشرفت‏ها كه نهايتا او را متوجه يك زندگي كامل خواهد نمود، در سايه اين ابتلائات بوجود مي‏آيد. اگر بيماري‏ها نبود علم پزشكي در نقطه صفر متوقف مي‏شد و اگر عوارض طبيعي سرما و گرما و تاريكي و نياز به حركت و سرعت و نياز به ارتباط و غيره نبود صنايع انساني نيز در وضعيت ابتدايي خود مي‏ماند. مهم‏تر اينكه نهايتا درك خواهد كرد كه همه اين ابتلائات، نتيجه قهري خروج او از دايره ولايت و مكتب انسانهاي كامل بوده است.

گفتيم با رد مربي‏گري انسانهاي كامل و شروع دوره تربيتي دنيا، مبناي تربيت در اين دوره بر ابتلاء استوار خواهد بود. يعني لازم شد تا انسان يك دوره رنج و محروميت را تجربه كند و در حقيقت براي زندگي كردن دوره ببيند تا آمادگي لازم براي يك زندگي واقعي را در سايه تربيت و ولايت انسانهاي كامل پيدا كند. اكنون لازم است بررسي كنيم چرا وجود اين دوره تربيتي دنيا لازم شده و در اين دوره، بشريت چگونه آمادگي پيدا مي‏كند تا وارد زندگي اصلي و واقعي خود شود؟

دانستن اين نكته خيلي مهم است كه تربيت در حقيقت پيدايش علم و فهم در بشريت است، تا ولايت انسان كامل يا خداوند متعال بر پايه اين علم و فهم شكل بگيرد، چرا كه خارج از آن مبنايي براي قبول مديريت خداوند يا انسان كامل وجود ندارد. اساسا قبول ولايت تربيتي و حكومتي بر اساس زور و اجبار بي‏فايده است و انسانهاي كامل هم منتظر ظهور و پيدايش اين علم و فهم هستند. بشريت بايد بفهمد كه از خودش براي خودش كاري ساخته نيست و هر كس او را ساخته، قدرت اداره او را نيز دارد. تا زماني‏كه بر مديريت خود بر خود اصرار مي‏كند قادر به برآورده كردن نيازهاي خود نخواهد بود چرا كه انسان ظرفيتي نامتناهي دارد و اين ظرفيت جز تحت مديريت خدا و انسان كامل قابل تكميل شدن نيست. پس خدا و ائمه ع منتظر پيدايش اين فهم مي‏مانند و هدف از دوره تربيتي دنيا نيز پيدايش همين فهم است، فلسفه حركت انبياء تا قبل از حضور صوري و فيزيكي انسانهاي كامل بين مردم و همچنين فلسفه قيام و قعود ائمه پس از پايان حركت انبياء همگي در همين راستا توجيه‏پذير خواهد بود.

داستان زندگي بشريت داستان زندگي فرزندي است كه خانه پدري بي‏نهايت ثروتمند و قدرتمند و در عين حال مهربان خودش را ترك كرده تا خود زندگي خودش را اداره كند، در اين مسير گرفتار عوارض بيراهه روي خواهد شد و همين عوامل او را به در خانه پدر خود برمي‏گرداند. ما نيز به همين شكل از مكتب انسانهاي كامل خارج شده‏ايم، تا خودمان ادعاي اداره كردن و مديريت زندگي خودمان را تجربه كنيم، با اين خروج كه در حقيقت خروج از راه است، طبيعي است كه گرفتار عوارض بيراهه روي خواهيم شد. در بيراهه گرفتار دزد و درنده خواهيم شد و اين عوارض همان ابتلائاتي است كه نامش را دنيا گذاشته‏اند. در حقيقت اين زندگي لايق انسان داراي فهم و شعور نيست و به همين دليل پس از ايجاد فهم به اين موضوع و برگشت به مكتب انسان كامل نوع زندگي ما نيز تغيير خواهد كرد.

با اين حساب اين ابتلائات ما را خواهد ساخت، در ما اين فهم را بوجود خواهد آورد كه از خودمان براي خودمان كاري ساخته نيست و با اين مديريت ناقص به بن‏بست خواهيم رسيد، استيصال بديهي‏ترين نتيجه اين خروج از راه خواهد بود و فهم نيز بديهي‏ترين نتيجه استيصال است و اين فهم نيز برگشت به مكتب انسان كامل را به دنبال خواهد داشت از اين برگشت تعبير به قيامت و آخرت مي‏شود. آخرت يعني انسان تمام تجارب خود را به آخر رسانده است، در حكومت و مديريت تمام سعي و خطاها را به انجام رسانده و تجربه كرده است. اين نتيجه نهايي هندسه تربيتي خداوند متعال در دوره دنيا و نتيجه اعمال روش ابتلاء خواهد بود.

دوره تربيتي دنيا بر اساس هندسه تربيتي خداوند متعال به شش مرحله تقسيم شده است. با طي اين مراحل، بشريت از ابتدا و بتدريج اين آمادگي را پيدا مي‏كند تا مديريت خدا و انسانهاي كامل را بر خود بپذيرد. همانطور كه قبلا هم گفتيم اين آمادگي از مسير ابتلائات كه خاصيت طبيعي و قهري دوره تربيتي دنياست حاصل مي‏شود، اين مراحل عبارتند از[5]:

1- دوره حضرت آدم ع تا نوح نبي: در اين دوره اولين گام به سوي هدف توسط حضرت آدم برداشته شد و آن حركت از بيابان زندگي به توبه بود. در اين فاصله زماني پيامبراني مانند حضرت ادريس آمدند و برنامه خدا اين بود تا مردم زمان بفهمند از مسير رضايت پيامبران حق حيات دارند و الا حيات از آنها سلب مي‏شود. دوراني پر از معجزات و غضب پيامبران بر امت‏هاي خويش. در داستان حضرت نوح نيز كه در راستاي همين سياست بود خداوند متعال مي‏خواست راه و وسيله نجات را به مردم نشان دهد كه راه نجات، پيامبران و برنامه‏هاي آنهاست و خارج از اين دايره حق حيات ندارند.

لازم به ذكر است كه پيامبران در مسير حركت تكاملي و تربيتي انسانها مانند روستاها در مسير حركات انتقالي هستند. شما براي رسيدن به شهر مقصد، در مسير حركت از روستاها و شهرهاي كوچك عبور مي‏كنيد. براي رسيدن به هدف تربيت نيز كه يك حركت تكاملي است پيامبران به تناسب فكر و استعداد خود همانند روستاها و شهرهاي كوچكي هستند كه هر كدام گامي انسانها را به هدف نزديك مي‏كنند. حضرت آدم و ادريس و نوح پيامبر هر كدام به مثابه اين روستاها هستند كه تحولي در مسير حركت تربيتي بشريت در زندگي دنيا و بر اساس هندسه تربيتي خداوند متعال بوجود آورده‏اند.

2- دوره نوح نبي تا حضرت ابراهيم ع: پس از نوح نبي تا حضرت ابراهيم ع حادثه قوم عاد (هود ع) و ثمود (صالح ع) اتفاق افتاد. اين حوادث كه ادامه همان سياست اعمال قدرت و خشم و غضب بود و با نفرين پيامبران و ناسپاسي مردم به بلايي معجزه آسا منجر مي‏شد، صددرصد به مردم فهماند كه مخلوق خدا هستند و بايستي در اطاعت خدا و پيامبران باشند تا حق حيات داشته باشند، بر اساس همين تفكر قدري بهتر و بالاتر از امت‏هاي گذشته شناخته شدند و اين آمادگي فكري براي حضور پيامبري همانند حضرت ابراهيم ع در آنها بوجود آمد. ابراهيم ع براساس رشد فكري مردم، كم كم استدلال و تفكر را جايگزين تهديد به بلا و نفرين كرد. در اين دوره دين خدا براي اولين بار بصورت مكتب درآمد و مي‏شود گفت او اولين پايه گذار مكتب اسلام بود.

خداوند ابراهيم ع را به‌ عنوان‌ يك‌ امت‌ تعريف‌ نمود، خود ابراهيم يك امت بود نه‌ يك‌ انسان،‌ با اينكه‌ ابراهيم‌ امتي‌ نداشت‌ و جمعيتي‌ براي‌ او فراهم‌ نشد تا بتواند مكتبي‌ داير كند، وليكن‌ چون‌ خودش‌ مكتب‌ بود و در زندگي‌ هدف‌ الهي‌ و آخرتي‌ داشت و براي‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ الهي‌ خود فعاليت‌ مي‌كرد، خدا او را يك‌ امت‌ و دين‌ او را دين‌ حنيف‌ دانست. دين‌ حنيف‌ يعني‌ ديني‌ كه‌ مكتب‌ است، مردم‌ را ترقي‌ مي‌دهد و آموزش‌ مي‌دهد. پس‌ ابراهيم‌ در برابر پيغمبران‌ گذشته‌ و در برابر بسياري‌ از پيغمبران‌ آينده‌ يك‌ شهر بحساب‌ مي‌آمد. وسعت‌ فكر او و عقل‌ و دانش‌ او براي‌ مردم‌ برابر شهر بزرگي‌ در مسير هدف بود، وليكن‌ پيغمبران‌ ديگر كه‌ فقط‌ دعوت‌ مي‌كردند و نمي‌توانستند مردم‌ را كه‌ آماده‌ نبودند تعليم‌ دهند مانند روستا بحساب‌ مي‏آيند.

3- دوره حضرت ابراهيم ع تا حضرت موسي ع: پس از حضرت ابراهيم ع، فرزندان او از نسل اسحاق يا اسماعيل، روش صبر و مدارا را با مردم در پيش گرفتند. با رشد فكري مردم و پيامبران هر دوره، ديگر از نفرين‏هاي پيامبران و نزول بلاهاي آسماني خبري نبود، پيامبران آنها صبورتر و مردم نيز فهميده‏تر شدند. پيامبران بدون توسل به نفرين، آنها را هدايت مي‏كردند تا كم كم آمادگي براي پذيرش دين خدا بوجود آيد.

مهمترين تحول اين دوره ايجاد اولين حكومت و تشكيلات الهي توسط حضرت موسي ع بود. از زمان حضرت آدم تا زمان حضرت موسي يك تشكيلات ديني و يك حكومت ديني كه در رأس‌ آن‌ پيغمبر باشد بوجود نيامده‌ بود. پيغمبران‌ گذشته‌ دين‌ خدا را تعليم‌ مي‌دادند و تبليغ‌ مي‌كردند وليكن‌ به علت‌ كمي‌ استعداد مردم‌ و ضعف‌ شعور آنها زمينه‌اي‌ فراهم‌ نشد كه‌ بتوانند با قدرتهاي‌ زمان‌ بجنگند و حكومت‌ ديني‌ تشكيل‌ دهند. هر پيغمبري‌ در زمان‌ خود يك‌ معلم‌ و آموزگار بود مي‌توانست‌ عده‌اي‌ را به‌ خود جلب‌ و جذب‌ كند. وليكن‌ آنها كه‌ مريد پيغمبر زمان‌ مي‌شدند و اطاعت‌ مي‌كردند، جمعيتي‌ نبودند كه‌ پيغمبر زمان‌ بتواند به‌ وسيله‌ آنها حكومتي‌ تشكيل‌ دهد. اگر هم‌ حضرت‌ يوسف‌ در مصر به‌ سلطنت‌ رسيد، سلطنت‌ او عنوان‌ ديني‌ و مذهبي‌ نداشت‌ بلكه‌ يك‌ انساني‌ بود كه‌ بر اساس‌ محبوبيتي‌ كه‌ در نظر عزيز مصر پيدا كرده‌ و خواب‌ او را تعبير نمود و او را مطلع‌ كرد كه‌ در آينده‌ قحط‌سالي‌ پيدا مي‌شود و جمعيت‌ دنيا را تهديد مي‌كند، عزيز مصر وزارت‌ دارائي‌ را به‌ حضرت‌ يوسف‌ واگذار كرد، به‌ او اجازه‌ داد كه‌ بيت‏المال‌ را در اختيار خود داشته‌ باشد و جمعيت‌ مصر را تشويق‌ به‌ كشاورزي‌ كند تا بتوانند براي‌ آن‌ هفت‌ سال‌ قحطي‌ مقدر، زمينه‌اي‌ براي‌ ارزاق‌ مردم‌ داشته‌ باشند لذا حضرت‌ يوسف‌ در واقع‌ دست‌ نشانده‌ و يا مأمور سلطان‌ مصر بود. تا زماني‌ كه‌ آثار خشكسالي‌ و قحطي‌ ظاهر شد، اختيارات‌ كامل‌ در مملكت‌ مصر پيدا كرد تا ملت‌ مصر و مردم‌ زمان‌ را اداره‌ كند. وليكن حضرت موسي ع توانست بني اسرائيل را بسيج كرده و با غلبه بر حكومت فرعون و شكست آن اولين حكومت ديني و الهي را به رهبري يك فرستاده الهي داير كند.

4- دوره حضرت موسي ع تا حضرت عيسي ع: در اين دوره هندسه تربيتي خدا بر حركت بطئي و تدريجي بشريت به سمت علم و حكمت قرارداشت تا كم‏كم آمادگي براي پذيرش دين خدا (اسلام) بعنوان معيار حكومت و تربيت خداوند متعال بوجود آيد. در اين فاصله زماني بازار سحر و جادو به شدت رواج پيدا كرده بود و مخصوصا بعد از حكومت داود و سليمان آنچنان رواج پيدا كرد كه مردم، حكومت آنان را نيز نتيجه سحر و جادو مي‏دانستند. پيامبران زمان بيشتر تفاوت معجزات را با سحر و جادو تشريح مي‏كردند و مردم را از فضاي خرافات و موهومات به سمت علم و دانش سوق مي‏دادند. بتدريج معجزات پيامبران به سمت سخنان و تعليماتشان حركت كرد به گونه‏اي كه حضرت يحيي و عيسي ع بعنوان معلم دين خدا شناخته شدند و معجزاتشان تعليماتشان بود. دين بصورت مكتب و دانشگاه در حال نهادينه شدن بود و هر كدام داراي شاگرداني بودند كه براي كسب علم در محضر پيامبران حاضر مي‏شدند. برخي معجزات اين دوره نيز با هدف سنت شكني در طبيعت، متفكرين غرق شده در طبيعت را از رب النوع‏ها به سمت خدا متوجه مي‏كرد و نهايتا بشريت براي پذيرش مكتب خداوند متعال آماده مي‏شد.

5- دوره حضرت عيسي ع تا ظهور اسلام: اين دوره، دوره ورود به فضاي خالص توحيد با تعليمات اسلام است. پيامبران گذشته هر كدام، گامي بشريت را به سمت هدف حركت مي‏دادند و با رشد فكري توامان مردم و پيغمبران بتدريج آمادگي بيشتري در انسانها براي پذيرش بهتر تعليمات الهي بوجود مي‏آمد و بشريت همانند كودكي رشد مي‏كرد و متناسب با رشد او، مربياني در اختيارش قرار مي‏گرفتند. اين حركت تكاملي كه قبلا بطئي بودن آن اثبات شد، در انتهاي دوره تربيتي مقدماتي يا دنيا بشريت را به مرز توجه به خدا و انسانهاي كامل بعنوان تنها مديران و مربياني كه قادر به برطرف كردن ظرفيت‏هاي وجودي او هستند معطوف مي‏كند. اين فهم، آخرين نتيجه حركت تكاملي بشريت در زندگي دنياست. مي‏بينيم كه اين حركت تكاملي يك حركت پيوسته است نه مجموعه‏اي از تعليمات مجزا بنام يهودي، مسيحي و غيره بلكه اين حركت در مراتب مختلف اين اسامي را گرفته است نه اينكه حركاتي مجزا و بدون ارتباط با يكديگر باشند. با اين حساب چيزي بعنوان اديان مختلف بي معنا خواهد بود. راه يك راه است و مقصد يك مقصد، همانطور كه شما در كلاس دوم ابتدايي توقف نمي‏كنيد يا در كودكي متوقف نمي‏شويد، در سير تكاملي تربيتي هم توقف بي معناست، توقف فقط در هدف منطقي است نه در بين راه و بشريت هنوز به هدف نرسيده است. با اين توضيح، بشريت در اين دوره اين رشد فكري را پيدا كرد كه خداوند متعال بتواند مكتب خود را تكميل كند و بشريت را وارد مرحل جديدي از دوران خود كند. بديهي است كه تحويل گيرنده مكتب كامل، خود بايستي به كمال رسيده باشد تا بتواند اين تحويل و تحول را به انجام برساند. بنابراين لازم شد انسانهاي كامل، حضوري ظاهري و عيني در بين مردم پيدا كنند تا مكتب كامل خدا بوسيله آنها تحويل بشريت گردد. پيامبران قبلي هر كدام در كلاس مشخصي از كلاسهاي تربيتي بوده و هيچكدام قادر به تحويل دين كامل خداوند متعال نبودند، بلكه متناسب با رشد تكاملي خود و متناسب با مردمي كه رهبري آنها را بر عهده داشتند، مقداري از مكتب خدا را تحويل مردم داده و هر پيامبر بر تعليمات پيامبر قبلي چيزي افزوده است. تا اينكه در اين دوره مكتب كامل خدا بوسيله انسان كامل تحويل بشريت شد.

6- دوره پس از اسلام و فلسفه قيام و قعود ائمه ع: پس از تكميل مكتب خداوند متعال بوسيله انسان كامل و ضرورت حضور عيني انسانهاي كامل بين مردم، سياست ائمه ع بر حفظ و تبيين اين انديشه قرار گرفت و در ارتباط با مردم نيز قيام و قعودشان بر اساس مدارا و نهادينه كردن هندسه تربيتي خداوند متعال قرار داشت، يعني تمام هدف قيام و قعود آنها در راستاي هدف هندسه تربيتي خداوند متعال، يعني پيدايش فهم در مردم بود. بر همين اساس هم راز انزواي آنها از حكومت مشخص مي‏شود. ايشان حكومت بر مردمي كه هنوز به فهم لازم دست پيدا نكرده‏اند را به منزله چيدن ميوه‏هاي نارس مي‏دانند ولي مردم را نيز به حال خود رها نمي‏كنند، همانند پدري كه فرزند خردسالش را به هر جا كه او مي‏رود دنبال مي‏كند. همراه مردم تن به حكومت معاويه مي‏دهند، با آنها حكومت‏هاي ديگر را مي‏پذيرند، به هر جا سرك مي‏كشند با آنها مي‏روند و چنانچه مردم نجات خود را در نابودي او ببينند تن به اين كشته شدن مي‏دهند، هر چند اين فهم پس از عبور از روي جنازه اش پيدا شود. فلسفه حادثه بزرگ عاشورا بعنوان سمبل حركت ائمه ع در بيان همين موضوع است كه آنچه مهم است پيدايش فهم و شعور در مردم و در راستاي اجراي طرح تربيتي خداوند متعال است، تا نهايتا اين بشريت سر از بهشت در بياورد و هدف خداوند متعال محقق شود. هيچ سياستي همانند روش ائمه ع نمي‏تواند اين هدف را محقق كند، حادثه عظيم عاشورا جز در اين راستا كه هدفي تربيتي داشته باشد توجيهي ندارد. چون چيزي مهم‏تر از اين نيست كه هدف خلقت تحقق پيدا كند، چرا كه در غير اينصورت خداوند در تحقق هدف، شكست خورده است و اين غير ممكن است. ائمه ع هم در اين مسير بسيار ايثارگرانه حركت كردند، اين كوته فكري ماست كه آنها را انسانهاي شكست خورده و بي تدبير مي‏دانيم. معادن علم و قدرت بودند ولي در ارتباط با مردم زبان كودكي گشودند و صبر كردند تا اين بشريت به اين فهم دست پيدا كند و ولايت آنها را بر اساس فهم و شعورش بپذيرد. و خيلي نزديك است تا اين فهم به نتيجه برسد.

تا قبل از اسلام هندسه تربيتي خداوند متعال بر آمادگي بشريت براي پذيرش تدريجي مكتبش و نهايتا ارائه كامل آن توسط حضرت رسول اكرم ص قرار داشت. پس از تكميل اين مكتب، ائمه ع بر حفظ و اشاعه آن و جلوگيري از انحراف اسلام اصيل پرداختند بگونه‏اي كه پرچم اين مكتب اصيل هيچ‏گاه از بين نرود و هم اكنون هر كس بخواهد از اين مكتب بهره‏اي بگيرد راه روشن و واضح است، ائمه ع هيچوقت اجازه كور كردن اين راه را به دشمنان ندادند كه: ما آن را نازل كرده و خود نيز حفظ مي‏كنيم[6]. و در حديث ديگري هست كه رسول خدا ص مي‏فرمايد: من برای تنزيل قرآن جنگيدم وعلی برای تأويل آن می‏جنگد.

همه آياتي كه اشاره به زمان بر بودن آفرينش آسمان و زمين مي‏كند منظور همين مراحل تكاملي بشريت است والا ساخت فيزيكي زمين كه براي خداوند متعال زمان بر نيست. اين تربيت بشريت است كه قهرا بطئي و تدريجي است و اين تدريجي بودن قابل برطرف شدن نيست. آيات قرآن در ظاهر به طبيعت اشاره مي‏كند، يعني وقتي مي‏گويد كوه منظورش همين كوهي است كه مي‏بينيد و وقتي مي‏گويد آسمان منظورش همين آسمان بالاي سر ماست، اما قرآن در بطن خود سه كتاب است كه فقط كتاب اول آن ظاهر آيات مي‏باشد و اشاره به طبيعتي مي‏كند كه با حواس پنجگانه قابل كشف است. به همين كتاب اول قرآن مي‏گويند، يعني كتابي كه فقط بايد آن را قرائت كني. اما كتاب دوم همه جا به انسان اشاره مي‏كند، وقتي مي‏گويد جبال، يعني كوههاي قدرت انساني، وقتي مي‏گويد شمس، يعني انسانهايي كه در جامعه انساني مثل خورشيد مي‏درخشند، زمين يعني زمينه افكار انسانها و آسمان يعني جايي كه از آن علم (باران) بر زمين افكار انسانها نازل مي‏شود، همين‏طور قمر و نجم و غيره. پس وقتي مي‏گويد آسمان و زمين را در شش روز خلق كردم، اين آسمان و زمين در تاويل، با آسمان و زمين طبيعت فرق مي‏كند و در ارتباط با انسان معني پيدا مي‏كند. شش روز، يعني مراحل رشد فكري بشريت از ابتدا تا وقتي زمينه پذيرش انسان كامل را پيدا كند. خلق زمين يعني ايجاد زمينه مديريت خدا در جامعه انساني كه توضيح آن داده شد والا زمين خالي، بدون انسان تربيت شده چه فايده‏اي دارد؟ و خلق آن هم با اراده كن فيكوني زمان نمي‏خواهد. پس تاويل قرآن همه جا اشاره به انسان دارد نه طبيعت. كتاب سوم قرآن هم ذات مقدس خداوند متعال است. اين سه كتاب و تمامي حوادث تاريخ عالم وآدم در همين يك جلد كتاب ثبت شده لذا در تعريف اين كتاب فرمودند: ظاهره انيق وباطنه عميق. اگر بخواهيم به ظاهر آيات بسنده كنيم فقط الفباي دين را بصورتي افسانه‏اي خواهيم ديد. به نمونه‏هاي زير دقت كنيد[7]:

چقدر زياد در آيات واحاديث داستان شهاب‏سنگ‏ها و اختلاس شياطين مطرح شده است كه شياطين به آسمان مي‏روند و در كمين‏گاه‏‏هاي آسماني، دين و احكام دين را از خدا وفرشته‏ها اختلاس مي‏كنند و با تظاهر به آن در زمين ادعاي امامت وخلافت نموده، مردم را گمراه مي‏كنند و خداوند با شهاب‌سنگ‏هاي آسماني آنها را مي‌سوزاند (سوره‏هاي حجر و صافات آيات 18 و 10)[8]. خيال مي‌كنيم دين خدا در اين آسمان بالاي سر است و شياطين به فضا مي‌روند و گوش‏كشي مي‏كنند و خدا با شهاب سنگ آنها را مي‌سوزاند. اين طرز نمايش دين دزدي، نمايش الفبائي سرقت احكام دين است والا علوم واحكام دين در اين آسمان نيست و خدا و فرشتگان هم جا و مكان ندارند بلكه محيط به زمان و مكانند. نمايش سرقت احكام دين به ‏اين شكل مانند نمايش سنگ زدن به شياطين به صورت رمي جمرات است كه الفباي طرد شياطين است وليكن معناي واقعي طرد شياطين اين است كه منافقين باتظاهر به احكام دين، خود را در مقام انبيا و ائمه ع قرار مي‌دهند و مردم را گمراه مي‌كنند. در اين جا ائمه ع با تعليمات اصيل خود، شياطين را رسوا نموده و حقيقت دين را آشكار مي‌كنند وبه مردم مي‌فهمانند كه شياطين دزد دين‏اند نه صاحب دين. پس شياطين، منافقيني هستند كه با تظاهر به دين، در مقام امامت ظاهر مي‌شوند. آسمان اصلي هم فضاي مكتب دين است كه احكام را از آن اختلاس مي‌كنند و تير شهاب كه آنها را رسوا مي‌كند و مي‌سوزاند، تعليمات ائمه ع است كه آنها را از فضاي مكتب طرد نموده و حقانيت حق را آشكار مي‌كنند. لذا در تعريف ائمه ع در دعاي ندبه مي‌گوئيم: يابن الشهب الثاقبه، اي پسر شهاب‏هاي ثاقب. پس شهاب واقعي تعليمات حق است، نه سنگهاي آسماني. شهاب به صورت اول، الفباي شهاب است و به صورت دوم كه تعليمات باشد معناي واقعي آن. تمامي آنچه خداوند از غيب خبر مي‏دهد به همين صورت است، يك صورت الفبائي و يك صورت واقعي و حقيقي. تاويل آيات قرآن كه از ائمه رسيده، معناي واقعي قرآن است وظواهر آيات و روايات، معناي الفبائي. غيبيات مانند فرشته وجن وروح هم به همين شكل است. آنچه در افكار مردم است صورت الفبائي حقايق غيب است. يا مثلا تمامي اعمالي كه در مراسم حج انجام مي‏گيرد صورت‌ الفبائي‌ تشريفات‌ ورود بندگان‌ بر سلطان‌ عظيم‌ آسماني‌ خود مي‌باشد. آن‌ تشريفات‌ در كودكستان‌ زندگي‌ دنيا به‌ اين‌ صورت‌ به‌ مردم‌ تعليم‌ شده‌ است،‌ اما حقيقت‌ غير از اين‌ صورت‌ است‌.

مثال ديگر: آن جا كه‌ حضرت‌ يوسف‌ گفت‌ ستاره‌ها و ماه‌ و خورشيد مرا سجده‌ كردند، آنچه‌ حقيقت اين معنا را نشان‌ داد برتري‌ او بر برادران‌ بود. پس‌ معناي‌ درست‌ خواب‌ او، سجده‌ برادران‌ بود نه‌ ماه‌ و خورشيد آسمان‌. محتواي‌ واقعي‌ بسياري‌ از آيات‌ قرآن‌ در تاويل‌ قرآن‌ است‌ نه‌ در تفسير. تفسير قرآن‌ مظاهر طبيعت‌ است‌ و تاويل‌ آن،‌ انسان‌هاي‌ طبيعت‌. انسان‌ از طبيعت‌ برتر و بالاتراست‌.

در اينجا پس از تشريح هندسه تربيتي خداوند متعال در دوره تربيتي دنيا كه گفتيم بر ابتلاء استوار است، بايد ببينيم اين دوره با چه پاياني روبرو خواهد شد.

گفتيم كه تنها هدف دوره تربيتي دنيا براي بشريت ايجاد اين فهم است كه بشريت به مكتب انسانهاي كامل برگشت كند، يعني خروج آدم از اين مكتب در ابتداي خلقت، با عبور از دنيا، منجر به برگشتي از روي فهم و معرفت شود. همچنين گفتيم كه اين ابتلائات باعث پيدايش اين فهم خواهد شد و خواهي نخواهي بشريت را به در خانه آنها برگشت خواهد داد. اينكه اين برگشت به چه كيفيتي خواهد بود موضوع بحث ماست.

طبيعي است كه مديريت انسان بر انسان در دوره دنيا بصورت مسالمت آميزي به اين فهم منجر نشود، بلكه با گذر از حوادث زيادي باشد. همانطور كه قبلا هم مثال زديم، فرزندي كه از خانه پدر و مادري مهربان و فداكار فرار مي‏كند هر چند در انتها بفهمد كه بهترين راه، بازگشت است ولي در اين مسير گرفتاريها و ابتلائات زيادي خواهد ديد، اسير دزد و دغلها خواهد شد و بقول معروف سرش به سنگ خواهد خورد و فهم ناشي از اين سر به سنگ خوردن او را به در خانه پدر و مادر باز خواهد گرداند. بشريت هم همين‏طور، سير حركت بشريت با اين مديريت، چيزي جز سر به سنگ خوردن يا استيصال نخواهد بود[9].

گفتيم جهش از مرحله تربيتي مقدماتي (دنيا) به مرحله پيشرفته آن (آخرت) با حادثه‏اي بنام قيامت رخ مي‏دهد. يعني هنگامي كه بشريت به يك رشد فكري مناسب اين عبور برسد، حادثه قيامت او را وارد اين مرحله خواهد كرد. اينكه خداوند چه برنامه‏اي جهت آمادگي بشريت براي اين عبور و پذيرش اين حادثه دارد بخوبي در آيات قرآن مشخص است. وقتي آيات قرآن را در اين زمينه بگونه‏اي منطقي كنار هم مي‏گذاريم خبر از يك استيصال بزرگ در آستانه اين حادثه براي بشريت كاملا مشهود است و اين استيصال را شرط وقوع قيامت و پيدايش فهم در بشريت براي پذيرش قيامت و عبور به مرحله بعدي تربيتي مي‏داند. قبلا هم گفتيم كه بشريت بايد نتيجه فرار و خروج از مكتب انسانهاي كامل را ببيند و باصطلاح سرش به سنگ بخورد تا فهم لازم براي برگشت به اين مكتب را پيدا كند و اين فهم، نتيجه طبيعي استيصال خواهد بود كه قرآن كريم نيز بر اين استيصال و سردرگمي صحه مي‏گذارد و اصرار دارد كه اين استيصال صددرصد نتيجه عملكرد بشريت است و خداوند متعال در آن هيچگونه دخالتي ندارد. در همين آيات بيان مي‏كند كه آنچه بشريت را در مقدمه قيامت به اين استيصال مي‏كشاند يك جنگ تمام عيار خواهد بود و گريزي از اين نيست. در ادامه به برخي از اين آيات اشاره شده است.

 

 

8- وصول به هدف، (كلمه چهارم حكمت)

در پرتو حكومت امام زمان (ع)

گفتيم در روند تربيتي انسان بسوي هدف كه يك جريان پيوسته است، يك دوره مقدماتي بنام دنيا و يك دوره پيشرفته بنام آخرت وجود دارد تا در انتها هدف حاصل شود. عبور از دوره دنيا به دوره بعدي با حادثه‏اي بنام قيامت رخ مي‏دهد. پيش نياز اين عبور، فهم حاصل از استيصال در حركت بشريت است، بنابراين به محض پيدايش اين استيصال و فهم ناشي از آن، قيامت هم اتفاق خواهد افتاد.

اين حادثه را به ميليونها سال بعد موكول مي‏كنند و پيدايش آن را به درهم ريختن زمين و آسمان و خاموش شدن خورشيد و خلاصه پيش نياز آن را نابودي كائنات مي‏دانند. آيا واقعا اينطور است؟

گفتيم كه قيامت در حقيقت دروازه برگشت بشريت به مكتب انسانهاي كامل مي‏باشد، يعني پس از اينكه انسانها با سعي و خطا (ابتلائات) در زندگي دنيا، به تجربه دريافتند كه از خودشان براي خودشان كاري ساخته نيست و مديريت انسان بر انسان كارساز نيست، استيصال حاصل از اين خروج، آنان را دوباره به همين مكتب برگشت مي‏دهد. پس فاتح اين مكتب نيز انسان كامل خواهد بود. همچنين در فلسفه وجودي ائمه ع به عنوان انسانهاي كامل، گفتيم كه آنها علم و قدرت خداوند متعال را تحويل گرفته و خليفه‏الله شده‏اند، يعني حكومت آنها حكومت خدا و قدرت آنها قدرت خداست. بين آنها و خداوند متعال ذره‏اي اختلاف در عملكرد وجود ندارد و اينطور نيست كه خدا چيزي را بداند كه اينها ندانند يا به چيزي قادر باشد كه اينها قادر نباشند. اينها فارغ التحصيل مكتب خدا هستند و استاد، كه خدا باشد همه هنر (علم و قدرت) خود را به آنان آموزش داده است و اين معناي واقعي كمال است.

با اين توضيح مشخص است كه قيامت چيزي جز به دست گرفتن حكومت توسط انسان كامل نيست و اجباري به جدا كردن قيام امام زمان ع و قيامت نيست چرا كه هر دو يك مفهوم و يك هدف را ارائه مي‏كنند. در آيات و روايات هم اگر دقت كنيم مي‏بينيم هر چه را به قيامت نسبت مي‏دهند به دوره قيام او هم نسبت مي‏دهند. در اينجا به بخشي از دلائل قرآني و حديثي در اين مورد مي‏پردازيم و سپس كيفيت اين حادثه را بررسي مي‏كنيم[10].

بر طبق مندرجات كتاب الزام النّاصب و جلد سيزده بحار، تمامي آياتي كه در تعريف قيامت بكار مي‏رود منطبق به قيام امام زمان عج شده است. از آن جمله كلمات ساعت و قيامت تطبيق به قيام امام زمان ع شده، مفضل كه يكي از شاگردان امام صادق ع است از حضرت سؤال مي‏كند كه: آيا براي ظهور آن امام منتظر كه همه آرزو داريم بيايد و بشريّت را از بلاها و گرفتاري‏ها نجات دهد وقتي معيّن شده است تا بدانيم در چه سالي وچه ماهي ظهور مي‏كند؟ حضرت فرمود هرگز وقتي براي ظهور او معيّن نشده است، زيرا ظهور او همان ساعت قيامت است كه خداوند در قرآن مي‏فرمايد: كسي بجز خدا از ساعت قيامت آگاهي ندارد علم به ساعت قيام آن حضرت مخصوص خداوند متعال است امام صادق ع تمامي كلمات ساعت را كه در قرآن به كار رفته تطبيق به قيام امام زمان ع مي‏كند[11]. پس بر طبق اين حديث و نظاير آن كه خيلي زياد است قيام امام زمان ع همان قيامت معروفي است كه خداوند خبر داده و كل بشر در انتظار آن هستند.

در تمامي اخبار و روايات روشن شده است كه آن حضرت دين كامل الهي را در تمام كره زمين رواج مي‏دهد و در زمان آن حضرت ديني به جز دين اسلام به رهبري 14معصوم ع وجود ندارد. در اين رابطه خداوند در آيه 55 سوره آل عمران مربوط به مسيحيّت و مدت زماني كه آنها حيات اجتماعي دارند و در حيات اجتماعي خود بر ساير ملّت‏هاي غير مومن برتري دارند مي‏فرمايد: إِذْ قَالَ اللَّـهُ يَا عِيسَىٰ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَجَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ ۖ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ. خداوند به عيسي ع فرمود كه من تورا فرا مي‏گيرم و بسوي خود بالا مي‏برم و پيروان تو را تا روز قيامت بركافراني كه تو را قبول ندارند برتري مي‏دهم در اينجا خداوند خبر مي‏دهد كه برتري ملت مسيح بر ساير كفار تا روز قيامت است و ما مي‏دانيم كه بعد از قيام امام زمان همه اديان به وحدت مي‏رسند و يك ماهيت پيدا مي‏كنند.

باز در آيه 167 سوره اعراف كه خداوند متعال سرنوشت قوم يهود را معيّن مي‏كند مي‏فرمايد: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَن يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ ۗ إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقَابِ ۖ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ. خداوند براي يهوديان زندگي را اين طور مقدّر كرد كه تا روز قيامت در شكنجه و عذاب باشند و هرگز نتوانند دولتي و حكومتي گوارا و آرامش بخش براي خودشان دايركنند و مسلّم است كه با ظهور امام زمان ع يهوديّتي به حال خود باقي نمي‏ماند. و در دوآيه ديگر 14و64 سوره مائده مي‏فرمايد بين ملت يهود وديگران تا روز قيامت دشمني ايجاد مي‏كنيم تا در عذاب عداوت و اختلاف باشند[12].

آيه 32 در سوره اعراف نيز دلالت مي‏كند قيام امام زمان قيامت است كه در آن خداوند خبر مي‏دهد كه روز قيامت نعمت‏ها ي كره زمين و تمامي ثروتها و قدرت‏ها در اختيار اهل ايمان قرار مي‏گيرد، قدرت و ثروت كفّار به صفر ميرسد، چنان مي‏شود كه قدرت تهيه شربت آبي براي خود ندارند. در حديث مربوط به قيام امام نيز مي‏فرمايد: يَخْرُجُ اَيْديهِمْ صِفْراً يعني امام زمان عج، قدرت وثروت كفّار را به صفر مي‏رساند. در دعاي ندبه هم مي‏خوانيم: اَيْنَ مُسْتأصِلُ اَهْلَ اَلْعِنْادوالتَّضْلِيْلْ. يعني كجاست آن آقايي كه گمراهان را مستأصل مي‏كند و زندگي را از تصرّف آنها خارج مي‏كند؟ پس احاديث و اخبار هم مانند آيه دلالت دارد كه در قيام امام زمان تمامي ثروت‏ها ونعمت‏هاي كره زمين اختصاص به مؤمنين پيدا مي‏كند، زندگي كفّار به صفر ميرسد. اين آيه كه در سوره اعراف است مي‏فرمايد:

مسلمانان و كافران همه با هم در زندگي دنيا از نعمت‏ها و ثروت‏هاي كره زمين استفاده مي‏كنند اما هنگامي كه قيامت برپا مي‏شود كفّار در محروميّت كامل قرار مي‏گيرند وكره زمين و ثروت‏هاي آن خالص در اختيار اهل ايمان است. قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّـهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ ۚ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ ۗ كَذَٰلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ. يعني تمامي لذّت‏ها و نعمت‏ها و ثروت‏ها روز قيامت خالص در اختيار اهل ايمان قرار مي‏گيرد وكفّار درمحروميّت كامل خواهند بود.

چقدر روايات هم اصرار دارد كه امام زمان ع ثروت و قدرت كافران را به صفر مي‏رساند و تمامي نعمت‏ها را به مومنين اختصاص مي‏دهد. چنان‏كه مي‏فرمايد: وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ. در كتاب تُحُفُ العُقول كه بهترين كتاب شناخته شده و روايت‏هاي آن صحيح است روايت شده است كه شخصي از امام باقر ع در تفسير آيه: حَتَّىٰ تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا[13] سؤال مي‏كند چه وقتي جنگ بكلي تعطيل مي‏شود؟ امام باقر ع مي‏فرمايد: و لن تضع الحرب اوزارها حتي تطلع الشمس من مغربها فإذا طلعت الشمس من مغربها آمن الناس كلهم في ذالك اليوم، فيومئذ لاينفع نفس ايمانها لم تكن آمنت من قبل اوكسبت في ايمانها خيرا.[14] در اين حديث مي‏فرمايد: هرگز جنگ در روي كره زمين تعطيل نمي‏شود مگر زماني‏كه خورشيد از مغرب طلوع كند. در اين موقع كه طلوع خورشيد توأم با ظهور امام زمان ع است، تمامي اهل عالم يك‏جا و يك‏صدا ايمان مي‏آورند، همه داد مي‏زنند آمنا يا بن رسول الله، آمنا يا بن رسول الله وليكن امام، ايمان آنها را كه از ترس قدرت امام زمان است قبول نمي‏كند، ايماني را قبول مي‏كند كه پيش از ظهور باشد. هر كس پيش از ظهورحضرت ايمان آورده باشد و در ايمان خود، عمل صالح به جا آورده باشد آن حضرت، ايمانش را قبول مي‏كند و اما كساني كه با نظاره اين قدرت عميق وعجيب (كه به محض ظهور بر تمام كره زمين مسلط است)، از ترس ايمان مي‏آورند، ايمان آنها را قبول نمي‏كند. اين حديث، تفسير آيه شريفه‏اي است كه خداوند مي‏فرمايد: يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا قُلِ انتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ[15] يعني روزي كه بعضي از آيات عظمت خدا ظاهر شود (خورشيد از مغرب طلوع كند و امام زمان ع قيام كند) با مشاهده اين قدرت عظيم و عجيب همه ايمان مي‏آورند و ليكن امام زمان ع ايمان پيش از ظهور را قبول مي‏كند نه ايمان بعد از ظهور را، زيرا ايمان بعد از ظهور كه در برابر قدرت و عظمت امام قرار گرفته‏اند و او را محيط و مسلط برخود مي‏بينند ايمان از خوف آن حضرت است، ايمان از ترس مانند ايمان ابوسفيان است كه در برابر قدرت رسول خدا ص قرار گرفت، دو كلمه شهادتين بر زبان جاري كرد و رسول خدا ص به او امنيّت داد وليكن قلباً كافر بود كه بعد از وفات رسول خدا كفر خود را ظاهر ساخت و بني‏اميّه چقدر زياد جنايت كردند و به اهل بيت عصمت و طهارت ظلم و ستم نمودند، پس ايمان از ترس در برابر قدرت غالب و محيط آن هم با مشاهده يك چنين آيت عظيمي كه طلوع خورشيد از مغرب باشد ايمان به حساب نمي‏آيد، ايمان چيزي است كه از مسير معرفت به خدا وخوف از كفر و گناه پيدا مي‏شود، كسي مي‏تواند ايمان بياورد كه ضرر وخطر كفر وگناه رابشناسد و بداند وببيند كه چگونه در مسير كفر وگناه درهاي ظلم وستم و درهاي جهنم باز مي‏گردد، از خوف عذاب كفر وگناه توبه كند و ايمان به خدا بياورد يك چنين ايماني كه از خوف كفر وگناه پيدا مي‏شود ايمان قابل قبول است، زيرا كافر، از عوارض كفر وگناه مي‏ترسد به خدا پناهنده مي‏شود و خداوند توبه او را قبول مي‏كند و ليكن اگر كافر در برابر يك قدرت محيط و مسلط قرار گيرد كه اگر تسليم نشود كشته مي‏شود و از ترس كشته شدن تسليم شود، اين تسليم، توبه و ايمان به حساب نمي‏آيد و قابل قبول نيست.

امام زمان ع مانند پيغمبران گذشته و ائمه اطهار ع ظاهر نمي‏شود كه فقط مردم را نصيحت و هدايت كند و مردم هم به حال خود آزاد باشند، بعضي ايمان آورند و بعضي به كفر خود ادامه دهند، بلكه او با قدرت الهي ظاهر مي‏گردد كه به محض ظهور، تمامي اهل عالم مغلوب قدرت او مي‏شوند. با قهر و غلبه تكويني كه ولايت تكويني خدا و ائمه است، بر عالم مسلط مي‏گردد. ابتدا با يك سخنراني، بدون راديو و تلويزيون و وسايل مخابراتي با دنيا سخن مي‏گويد و خود را معرفي مي‏كند، هنگام سخنراني هر كس در هر جا هست او را در يك قدمي خود مي‏بيند وسخنانش را هم به زبان خودش مي‏شنود، هر كس خود را مانند گنجشكي در تصرف آن حضرت مي‏بيند، و چنان خود را ضعيف احساس مي‏كند كه اگر ايمان نياورد و تسليم نشود كشته مي‏شود. با شنيدن اين سخنراني و تسلط آن حضرت بر همه انسانها، قدرت از همه اهل عالم سلب مي‏شود، قدرت انداختن ريگي را نخواهند داشت تا چه رسد كه از قدرتشان استفاده كنند، لذا همه كس كه خود را در برابر او خاضع و خاشع مي‏بينند تظاهر به ايمان مي‏كنند با اينكه تا ديروز كافر بوده‏اند و تا توانسته‏اند به مردم ظلم و ستم كرده‏اند، اگر آن حضرت با همين تظاهرِ خلاف حقيقت، همه كس را، بد و خوب، كافر و مؤمن، درحكومت خود بپذيرد و درهاي فرج و ثروت و نعمت را به روي همه كس بگشايد خلاف عدالت خداوند است كه ظالم و مظلوم يكنواخت و برابر هم در حكومت آن حضرت آزاد باشند، بلكه آن بزرگوار، مؤمنين واقعي را كه به علم الهي مي‏شناسد، بدون شاهد و بيّنه و پرونده قبول مي‏كند و كافر واقعي را كه تا پيش از ظهور تا توانسته به بندگان خدا ظلم و ستم نموده، در دايره حكومت خود نمي‏پذيرد، كفّار واقعي مستأصل مي‏شوند، سفره طبيعت از كنار آنها برچيده مي‏شود، قدرت تهيه شربت آب و لقمه ناني ندارند و مؤمنين واقعي در رفاه و آسايش كامل قرار مي‏گيرند، مظلوم به اراده آن حضرت قدرت پيدا مي‏كند و از ظالم انتقام مي‏گيرد. تمامي عذابهايي كه در دنيا پيش از ظهور امام از ظالم‏ها به مظلوم‏ها رسيده است به خود ظالم‏ها برمي‏گردد، زندگي براي آنها همان جهنّمي مي‏شود كه خداوند متعال خبر داده است.

اين آيات شريفه به ضميمه اخبار و رواياتي كه آن را تفسير مي‏كند، مانند: احاديثي كه مي‏گويد در توبه بسته مي‏شود، زندگي كفار در صفر مطلق قرار مي‏گيرد، اهل عناد و تضليل در استيصال كامل واقع مي‏شوند و آن بزرگوار از دشمنان انبياء و دشمنان حضرت سيدالشهدا ع انتقام مي‏گيرد (با اين كه طلب خون انبياء و امام حسين توقف بر حيات قاتل و مقتول دارد) و همچنين حديث معروف در بحار كه حضرت صادق ع مي‏فرمايد: من به زندگي برمي‏گردم قاتل من منصور نيز به زندگي برمي‏گردد، و حضرت سيدالشهدا درحديث رجعت خود مي‏فرمايد: امروز ما بدست دشمن كشته مي‏شويم اما هنگام قيام قائم آل محمد ص من همراه جدم و پدرم و برادرم زنده مي‏شويم و گويا مي‏بينم شما دوستانم را كه از قبر خارج مي‏شويد، فرشتگان گرد و غبار از صورت شما پاك مي‏كنند و شما را به همسران بهشتي‏تان مي‏رسانند، همه اين احاديث برهان قاطع است كه قيام آن حضرت قيامت است[16]، در برابر اين آيات و روايات اگر روايتي قيام آن حضرت را از نوع زندگي دنيا مي‏داند مانند روايتي كه مي‏گويد پيرزن ريش داري آن حضرت را مي‏كشد و امام حسين ع او را دفن مي‏كند و امثال آن احاديث، آياتي كه قيام او را قيامت مي‏داند حاكم بر اين احاديث است چه اينكه ائمه اطهار ع با فكر و فرهنگ مردمي روبرو بوده‏اند كه نمي‏دانند آيا علي افضل است يا معاويه يا خلفاي ديگر، علي را كه صاحب قيامت است محكوم به عذاب قيامت مي‏دانند، عقلشان قد نمي‏دهد كه ائمه، نباء عظيم و صاحب قيامت‏اند، قسيم الجنه و النارند. بنابراين دلائل متقن و محكم است كه قيام ايشان قيامت است و تمامي كار‏هاي قيامتي از قيام او به بعد واقع مي‏شود.

واقعيت اين است اين چطور منجي است و چطور فرجي است كه خود منجي را پيرزني بكشد و دوباره دور باطلي از رفت و آمدها شروع شود. اگر مرگ قطع نشود، فرج چه معنايي پيدا مي‏كند؟ اگر قرار باشد باز دوباره كار و كاسبي راه بيندازد، دود و دلخ كارخانه‏ها را علم كند و زندگي را در حالت دنيايي اداره كند، البته اگر نيايد بهتر است. مگر اينكه زندگي را وارد حالت آخرتي خود كند و ارادي و تكويني آن را اداره كند، جهل بشريت را در همه زير بخش‏هاي علوم برطرف كند و انسان را به آن زندگي كه استحقاقش را دارد برساند. اگر قيام او قيامت نباشد و بعد از آن نوع زندگي انسانها از دنيايي به آخرتي تغيير پيدا نكند و بشريت وارد مرحله پيشرفته تربيتي خود نگردد، اميدوار بودن به يك چنين قيامي كاري عبث است.

پس از قبول اين موضوع كه قيام امام زمان ع همان قيامت است، لازم است بدانيم كيفيت وقوع اين حادثه و پيامدهاي ناشي از آن تا شروع زندگي آخرتي چگونه خواهد بود؟ و امام ع زندگي را با چه كيفيتي تحويل بشريت خواهد داد؟

گفتيم كه حركت و قيام امام يك حركت ارادي و بر اساس ولايت تكويني خواهد بود، يعني او مانند ساير ائمه محكوم به ظاهر نيست چرا كه شرايط حاكم بر زمان ظهور كه ناشي از يك استيصال بزرگ است، فهم بشريت را براي بكارگيري اين ولايت توسط امام ع آماده كرده است. پس مهمترين نكته اين است كه فهم كلي بشريت اين حركت را مي‏پذيرد و مثلا مانند زمان حضرت علي ع نيست كه آن حضرت مجبور باشد بر اساس فكر مردم زمان كه خيلي كودكانه است، همانند پدري كه دنبال كودكش راه افتاده است همراهشان باشد. (هر چند كه اگر اين فهم در همان زمان هم حاصل مي‏شد قيامت و زندگي آخرتي هم در همان زمان داير مي‏شد. معاويه در نامه‏اي خطاب به علي ع در جنگ صفين مي‏نويسد: سي هزار نفر جمع كرده‏ام كه قادر به شناسايي شتر نر و ماده نيستند تا چه رسد به اينكه علي و معاويه بشناسند)، پس امام زمان ع متناسب با فهم مردم كه آماده حركت و جهش به دوره پيشرفته تربيتي شده‏اند (آخرت) حركتش را آغاز خواهد كرد.

با اين حساب، به محض ظهور، اولين اتفاق مشهود، جاري شدن اراده امام در سازوكار طبيعت و كاركرد آن خواهد بود. يعني آن چيزي را كه ما به عنوان طبيعت مي‏شناسيم شامل يك فاكتور تاثير گذار ديگر خواهد بود و آن خواست امام ع است. اگر جاذبه تا امروز خاصيت طبيعي جرم بود از حالا به بعد خاصيت طبيعي جرم به اضافه خواست امام ع است، چرا كه براساس آنچه در فصول مربوط به مبادي و هندسه خلقت توضيح داديم اين ساختار و كاركرد با اراده انسان كامل شكل گرفته و با اراده او نيز در هر زماني قابل توقف است، يعني جاذبه از جرم قابل سلب است و اين كار از امام ساخته است، چرا كه او علم كامل است. با اين حساب در اولين قدم، سفره طبيعت از جلوي همه جمع خواهد شد، قدرت هر گونه اقدامي از انسانهاي معاند سلب خواهد شد، دست آنها قبل از اينكه در اختيار خودشان باشد در اختيار امام است، بنابراين فكر هر گونه درگيري و جنگ فكري كوته‏بينانه است و كساني كه قيام او و پيروزي او را نتيجه جنگ آن حضرت مي‏دانند و در فكر تهيه لشكر و ابزار جنگي براي او هستند خيلي ساده و عقب افتاده فكر مي‏كنند.

با جمع شدن سفره طبيعت از جلوي بشريت، تنها راه استفاده از آن ارتباط با امام خواهد بود، كساني كه ارتباط فكري و عقيدتي و يا محبتي از ائمه ع در دل دارند، بواسطه همين ارتباط فكري و متناسب با آن، قادر به استفاده از طبيعت هستند و بقيه، پس از درك اين ارتباط و درك اين موضوع كه از امروز به بعد در سايه اين ارتباط زندگي آنها مهياست قادر به استفاده خواهند بود. بنابراين به محض ظهور هر كسي در هر كجا هست در وضعيت زندگي بهشتي يا جهنمي خود قرار خواهد گرفت.

بهشت و جهنم نام دو نوع زندگي است نه نام دو مكان براي زندگي، قيامت با قيام امام زمان ع در همين كره زمين اتفاق مي‏افتد و لازم نيست براي بروز اين اتفاق زمين و آسمانها در هم بريزند و كوهها متلاشي شوند چرا كه كوهها و كرات مانع ظهور امام نيستند تا متلاشي شوند. امام باقر ع مي‏فرمايد در همه آيات مربوط به قيامت، تاويل آيات منظور است، همانطور كه در مطالب قبلي نوشتيم تاويل، كتاب دوم قرآن است، يعني همانطور كه ظاهر آيات به طبيعت اشاره مي‏كند، تاويل آيات به انسان اشاره مي‏كند. وقتي مي‏گويد تكوير شمس، يعني تكوير انساني كه مثل خورشيد است، وقتي مي‏گويد تاريكي و بي‏رونقي ستاره‏ها، يعني انسانهايي كه در جامعه انساني مانند ستاره هستند، وقتي مي‏گويد كوهها پشمشان زده مي‏شود، يعني كوههاي قدرت و ثروت انساني از قدرت خلع مي‏شوند و همين‏طور است براي ساير آيات متشابه. پس با كوْر كردن شمس كه همان امام زمان ع است [تكوير بر خلاف باور مفسران كدورت و تاريكي خورشيد نيست بلكه كوْر كردن، به معناي روي برگرداندن است (كوْر و دور به معناي حركت وضعي و حركت انتقالي است)، به اين معني كه امام ع به جامعه انساني رخ نشان مي‏دهند و با اين رخ نشان دادن خورشيد و ظهور آن]، طبيعي است كه علماي جامعه بشري از هر نوعي كه باشند در پرتو آن خورشيد از رونق مي‏افتند. يعني وقتي او با قدرت زنده كردن مردگان مي‏آيد از علماي پزشكي چه كاري ساخته است؟ بنابراين دكانشان از رونق مي‏افتد و همين‏طور ساير علوم و علماي دين. اين معناي واقعي و تاويل اذا الشمس كورت و اذا النجوم انكدرت است. وقتي خورشيد امام زمان ع ظاهر شود، علمايي كه در غياب خورشيد سوسو مي‏زدند، از رونق خواهند افتاد همانطور كه وقتي خورشيد در آسمان طلوع مي‏كند ستاره‏ها ديگر ديده نمي‏شوند. پس تاويل قرآن همه جا با انسانها سر و كار دارد نه طبيعت، چرا كه طبيعت اصالت ندارد بلكه اين انسان است كه به هستي ارزش و اصالت مي‏دهد.

همين‏طور وقتي مي‏گويد اذا الجبال سيرت به معناي پايان سير حكومت‏ها و قدرت‏هاي انساني است كه با ظهور امام ع پشمشان زده مي‏شود و متلاشي مي‏شوند چرا كه در حقيقت اين قدرتها هستند كه مانع ظهورند نه كوههاي طبيعت. مرگ زمين در منطق قرآن و ائمه ع به معناي مرگ زندگي از نوع دنيايي آن است، نه نابود شدن زمين.

گفتيم امام زمان ع يك دنياي ورشكسته و به استيصال رسيده و مايوس از همه چيز و همه كس را تحويل مي‏گيرد، به محض ظهور، تمام كره زمين در تسخير اراده تكويني وي خواهد بود، زندگي از اينجا به بعد در حالت آخرتي و ارادي خود قرار مي‏گيرد، سفره طبيعت از جلوي بشريت جمع مي‏شود و زندگي از طريق ارتباط با او جريان پيدا مي‏كند. هر كس در هر كجا هست بلافاصله در وضعيت زندگي بهشتي يا جهنمي خود قرار مي‏گيرد. اين دو نوع زندگي در همين كره زمين و براي اهل آن اتفاق مي‏افتد، پس بهشت و جهنم نام دو مكان زندگي نيست بلكه نام دو نوع زندگي است. زندگي بهشتي يعني آن نوع زندگي كه از مسير ارتباط با امام هر چيز به محض خواستن برآورده مي‏شود و زندگي جهنمي يعني آن نوع زندگي كه با جمع شدن سفره طبيعت هيچ چيزي در اختيار انسان نيست. جهنم يعني بينهايت محروميت و بهشت يعني بينهايت برخورداري، رقم رنج و زحمت صفر و رقم لذت و نعمت بينهايت است. مي‏بينيم كه خداوند متعال براي جهنم حتي يك كبريت هم نمي‏زند و گودال پر از قير و نفت درست نكرده است كه كافران را در آن پرتاب كند بلكه اين دو نوع زندگي نتيجه قهري حركت ماست، نه نتيجه كيفري. مثلا عدم حركت صحيح در رانندگي ممكن است به جريمه پليس منجر شود (نتيجه كيفري) يا اينكه ما را به سقوط در دره بكشاند (نتيجه قهري). نتيجه قهري، كاملا طبيعي است و به دخالت ديگران ارتباط ندارد. بيسوادي و عدم برخورداري از منافع سواد نتيجه طبيعي درس نخواندن است و كسي مقصر نيست و برعكس برخورداري از مزاياي سواد، نتيجه قهري باسوادي است. رسيدن به هدف، با حركت در مسير هدف ميسر است، از بيراهه روي هدف محقق نمي‏شود. بهشت و جهنم هم همين‏طور. ائمه ع و ولايت آنها راه بهشت است، ممكن نيست بدون حضور در مكتب انسان كامل به هدف نائل شويم. جهنم نيز نتيجه خروج از اين مكتب است و در خارج از اين مكتب چيزي در اختيار تو نيست (جهنم). به محض ورود به اين مكتب همه چيز در اختيارت خواهد بود (بهشت).

پس از تحويل بشريت به امام زمان و شروع زندگي آخرتي همه اتفاقات بر اساس اين نوع زندگي قابل توجيه است. آن زندگي که بر اساس اراده و تکوين شکل مي‏گيرد نه بر اساس اسباب و مسببات زندگي دنيايي، زندگي ما در دوره دنيا، از مسير حاکميت طبيعت بر انسان شکل مي‏گيرد، حال آنکه در زندگي آخرتي (که در حقيقت زندگي شايسته انسان است) ما بر طبيعت حاکميت داريم. در زندگي دنيا نيازهاي ما از طريق کار و کاسبي و تلاش براي معاش برآورده مي‏شود، مجبوريم کار کنيم، توليد کنيم، صنايع و کشاورزي خود را گسترش دهيم که بتوانيم به نيازهاي خود پاسخ دهيم، حال آنکه در زندگي آخرتي همه اين تلاشها تعطيل مي‏شود و نيازهاي ما ارادي و بر اساس اجابت فوري خواسته‏هايمان برآورده مي‏شود، هر چه بخواهيم بلافاصله در اختيارمان قرار مي‏گيرد، اين آن نوع زندگي است که با ورود ما به زندگي آخرتي برايمان مهيا مي‏شود، عبادات نيز بطور کلي تعطيل مي‏شود، ديگر دوره بندگي بدون فهم گذشته است، عبادات در زندگي دنيا يعني تمرين براي اطاعت، و آخرت ديگر موسم تمرين نيست، آنچه مي‏ماند دانشجويي و کسب علم از مکتب انسانهاي کامل است، همه چيز براي ما مهياست تا بدانيم و بدانيم و بدانيم، بدانيم خدا چگونه خلق مي‏کند؟ چگونه به ثمر مي‏رساند؟ کيفيت و هندسه و ساختار خلقتش چگونه است؟ ائمه همانند استاداني هستند که ما را سر قبر مرده‏ها مي‏برند و کيفيت زنده شدن را به ما آموزش مي‏دهند و جهان يکسره دانشگاه مي‏شود. امام زمان ع براي افتتاح اين زندگي مي‏آيد تا معني واقعي فرج تجسم پيدا کند، مرگ و مرض از بين برود و زندگيِ مناسب انسانهاي خوب در اختيارشان قرار بگيرد. امام ع به فرزندان دستور مي‏دهد سر قبر پدرانتان برويد و آنها را از خواب مرگ بيدار کنيد، و به همان چيزي برسانيد که به انتظارش مرده‏اند، (قبرستان‏ها همانند بيمارستانهايي هستند كه مرضشان مرگ و دكترشان امام زمان ع است، اين بيماران منتظر دكترشان هستند).

در زندگي آخرتي، برخلاف دنيا که فرزندان تحويل والدين مي‏شوند، والدين تحويل فرزندان مي‏گردند و اين فرزندان هستند که پدران خود را از خواب بيدار کرده و به زندگي برمي‏گردانند، هر کس زنده مي‏شود دوست دارد پدر و مادرش را ببيند و اجابت اين خواسته، فوري و آني است، به سادگي بيدار کردن يک خوابيده. تا نهايتا همه بشريت در حاکميت يک حکومت الهي قرار مي‏گيرد، هر کس در هر وضعيتي که هست، زندگي بهشتي يا جهنمي دارد، مکان خاصي لازم نيست بلکه وضعيت انسان، نشان دهنده بهشتي يا جهنمي بودن اوست، يک زنداني و يک مامور زندان

Copyright © 1397 استاد محمد علي صالح غفاري (ره). کلیه حقوق وب سایت محفوظ می باشد.
استفاده از مطالب با ذكر عنوان بلامانع است
Go to top