Rolex surprise in Basel on 2017 may, who did not think Rolex will launch a rolex replica watch new moon phase watch, Cellini phase type (Cellini Moonphase) watch the breitling replica moon disc exposed to display the change genuine rolex on the dial, the moon waxes and wanes.
پايگاه اینترنتی استاد محمد علی صالح غفاري (ره) - نگاهي نو به فيزيك هستي

نگاهي نو به فيزيك هستي

از هنگامي كه تاريخ به ياد دارد، انسان در پي كشف رمز و راز هستي و چگونگي پيدايش و تكون آن بوده است. دو گروه مشخص با دو روش منحصر به فرد خود در پي كشف اين راز بوده اند. گروهي كه بر اساس مشاهدات و توام كردن آن با استدلال از محسوس به محسوس و سپس محك زدنِ تئوري هاي خود در آزمايشگاهها و دريافت پاسخِ طبيعت بوده و گروهي كه بر اساس ذهنيت ها و توام كردن آن با استدلال، سعي در تشريح هستي و يافتن نحوة پيدايش و مبدائي براي آن هستند. اين دو گروه كه طبيعيون (فيزيكدانان) و فلاسفه هستند، تا كنون هيچكدام بصورت كامل و واضح قادر به تشريح هستي نبوده و دائم در حال تغيير تئوري هاي خود و تكميل آنها در جهت تشريح پديده ها هستند. وجود فرضيه هاي متعدد و گاهي متناقض در حوزة فيزيك كه هر كدام سعي در تبيين برخي مشاهدات دارند بيانگر همين موضوع است كه راز هستي به اين سادگي گشوده نخواهد شد.

استاد غفاري (ره)، بصورتي كاملا بي سابقه و انحصاري، روش سومي را براي تشريح هستي تبيين كرده است. ايشان براي اين كار ما را به سازنده ارجاع داده و كتابِ تشريح هستي (قرآن) را بصورتي كاملا در دسترس، باورپذير، منسجم و جامع در اختيار ما قرارداده است. استادان اين كتاب را نيز بخوبي معرفي كرده و هستي را همانگونه كه هست تشريح كرده است.

هدف اين مقاله بيان تاثيرات شگرف اين نگاه و تعريف بديع ايشان از اصول هستي (ماده و انرژي) در حوزة علم فيزيك است تا ببينيد كه نگاهِ برگرفته از قرآن و نهج البلاغه چگونه خواهد توانست اين راه را تا انتها تبيين كند. اين نگاه، بخوبي پيدايش هستي، ابعاد هستي و آيندة هستي را توضيح مي دهد و خواهيد ديد كه چگونه نگرشي اين گونه به مبادي و هندسة خلقت، بن بست هاي موجود را باز مي كند. جهت فهم بهتر اين موضوع لازم است كه مبادي آفرينش مطرح شده در مقالة قبلي (آشنايي با افكار استاد) را به خوبي مطالعه كرده باشيد.

جهش هاي علمي هميشه با سؤال در مورد ريشه ها و باورها بوجود مي آيد. سالها بود كه مركزيت زمين يك باور بود. كسي كه در بارة اين باور پرسش كرد در تاريخ زنده ماند. تئوري هاي اساسي در حوزه هاي مختلف فيزيك در همين چالش ها خلق شده اند.

ما در اين نوشته قصد داريم جلوي باورهاي اساسي فيزيك مانند تعريف ماده و انرژي، قانون بقاي ماده و انرژي، نسبيت، تبديل ماده به انرژي، تكانة گمشده، تئوري رشته ها، كوانتوم، ماهيت نور و..... يك علامت سؤال بزرگ بگذاريم.

اهالي فيزيك حتما CERN را مي شناسند، مركز تحقيقات هسته اي اروپا يا بزرگترين مركز تحقيقات هسته اي جهان (Central European Research Nuclear) به آدرس اينترنتي www.cern.ch اين مركز در مرز بين سوئيس و فرانسه قرار دارد و بزرگترين سيكلوترونِ (شتاب دهنده) دنيا را در اعماق زمين ايجاد كرده است و در حقيقت بزرگترين مركز تحقيقات علوم در دنياست، كشور ما نيز هر چند اندك، در ساخت اين مركز مشاركت داشته است.

بيشترين حجمِ تحقيقات اين آزمايشگاه بزرگ را تحقيق در مورد ذرات بنيادي (Particles) تشكيل مي دهد. به اين صورت كه با استفاده از شتاب دهنده هاي بسيار بسيار قوي، رفتار ذرات بنيادي را در وضعيت هاي مختلف بررسي مي كنند تا پاسخ طبيعت را دريافت و به نتايج جديدتر دست پيدا كرده و پاسخ سؤالات بي شمار و بي جواب خود را از طبيعت بگيرند. يافتن ذره هيگز، شبيه سازي بيگ بنگ جهت بررسي انرژي هاي خيلي بزرگ، منشاء انرژي تاريك و... از هدفهاي اين آزمايشگاه عظيم است.

مي دانيد شتاب دهنده ها, با انرژي دادن فوق العاده زياد به ذرات بنيادي[1] آن ها را به سرعتي بسيار نزديك به سرعت نور مي رسانند و سپس آنها را با هم برخورد داده و با آشكارسازها ( (Detectors اثرات حاصل از اين برخورد را بررسي مي كنند. براي آشنايي بيشتر مي توانيد از آدرس فوق اطلاعات زيادي دريافت كنيد.

اگر اين روش براي شناسايي رفتار ذرات بنيادي پاسخ بدهد خيلي از سؤالات مانند منشاء پيدايش جهان به پاسخ مي رسند. به نظر شما آيا بررسي رفتار ذرات بنيادي و اخذ نتيجه، مي تواند جهش بزرگي در علم بوجود آورد؟ اگر پاسخ مثبت است آيا دانشمندان سرن راه درستي را (استفاده از شتاب دهنده ها) در پيش گرفته اند؟

از طرفي، دوستداران فيزيك مي دانند كه در حال حاضر فيزيكدانان مدعي اند به كمك چهار تئوري اساسيِ فيزيك، مي توانند تمام پديده هاي شناخته شدة فيزيكي را تحليل كنند[2]. همه در تلاشند تا شايد روزي بتوانند اين تئوري ها را به وحدت رسانده و از آنها يك تئوري واحد استخراج كنند كه بوسيلة آن، همه پديده ها توجيه شود. به نظر شما آيا چنانچه فعاليت دانشمندان Cern در مورد ذرات بنيادي به نتيجه برسد، مي توان از تئوري هاي چهارگانة فوق يك تئوري ساخت؟ در اين صورت چه تحولي در علم ايجاد خواهد شد؟ آيا منشاء آفرينش مشخص خواهد شد؟ آيا تئوريِ نسبيت تحت الشعاع قرار خواهد گرفت؟ اگر اين سؤالات را عميق تر كنيم، ارتباط جالب و باور نكردني اين مسائل را با يكديگر بهتر درك مي كنيم. واقعيت اين است كه همه اين مسائل با هم مرتبط هستند. به شرطي كه بتوانيم به فيزيك هستي، يك نگاه كل به جزئي داشته باشيم. اما نقطة ارتباط اين قطعاتِ پازل ما چيست؟ لطفا به اين مثال توجه كنيد:

كساني كه آشنا به فيزيك هستند، مي دانند كه در شكافت هسته اي (همان چيزي كه اكنون در دنيا براي توليد انرژي رايج است)، جرمِ بجا مانده از نتيجة واكنش (شكافت هسته)، با جرم اوليه برابر نيست و به اين تفاوت جرم، جرم يا تكانة گمشده مي گويند و استدلال موجود اين است كه آن تفاوتِ جرم، بر اساس قانون معروفِ تبديلِ ماده به انرژي E=mc^2 ، كاملا به انرژي تبديل شده و همين اتفاق باعث توليد انرژيِ فوق العاده اي شده است. اما آيا اين موضوع و اساسا تعريف ما از ماده درست است؟ مثلا اگر الكترون را ماده مي دانيم، همراه با بار الكتريكي اش ماده مي دانيم يا خير؟ آيا بارِ الكتريكي جزء لايتجزي براي الكترون يا هر ذرة بنيادي ديگري است؟ سؤال در مورد تعريف فيزيك از ماده و انرژي، اساسي ترين سؤال از فيزيك است. در همين جاست كه مشخص مي شود، تعريف ارائه شده از ماده و انرژي (به عنوان مبادي آفرينش) در نظريات استاد غفاري كه برگرفته از نگاهي تاويلي و بسيار عميق به قرآن و نهج البلاغه است تا چه اندازه راه گشاست.

مگر شتاب دهنده ها بر اساس كدام معيار، ذرات بنيادي را آشكار (Detect) مي كنند؟ آيا جز بر اساس بار الكتريكي آنها؟ اگر ذره اي فاقد هر گونه بار باشد، شتاب دهنده ها كه اساس كارشان ميدانهاي الكترومغناطيسي است، قادر به شناسايي آن خواهند بود؟ البته پاسخ منفي است. قوي ترين شتاب دهنده ها هم هنگامي قادرند يك ذره را شناسايي كنند كه آن ذره، داراي حداقل بار الكتريكي باشد، تا بر اساس بار و حركت سريع خود، در ميدان الكترومغناطيسيِ شتاب دهنده، تغيير ايجاد كرده و به اصطلاح Detect شود. اينجاست كه تعريف فيزيك از ماده به چالش كشيده مي شود!! آيا هر ماده اي بايد داراي حداقل بار باشد؟ آيا مادة بي بار وجود ندارد؟ اگر وجود داشته باشد، آن وقت بيشتر تئوري ها يا قوانين فيزيك بهم خواهد ريخت، تبديل ماده به انرژي بي معنا خواهد شد. جرم (تكانه) گمشده پيدا خواهد شد، تئوري ها زير علامت سؤال قرار مي گيرد و اگر تعريف ماده اصلاح شود، همة تئوريهاي فيزيك به وحدت مي رسند و منشاء آفرينش رخ مي نماياند. اينها ادعاهاي بزرگي است ولي محقق خواهد شد!

اگر جرم گمشدة مورد نظر فيزيك در واكنشهاي هسته اي، بار خود را همراه با انرژي اش رها كرده باشد و تبديل به ماده اي كاملا بي بار شده باشد، كدام سيكلوترون آنرا كشف خواهد كرد؟ با اين توصيف، آيا چون سيكلوترونِ ما قادر به شناسايي آن نشده، پس گمشده است؟ آيا اگر ما به دليل نداشتنِ ابزارِ كشفِ يك حقيقت، قادر به يافتن آن نيستيم، بايستي رأي به عدم وجود آن بدهيم؟ اين قصه سر دراز دارد ... فيزيك بايد تعريف خودش را از ماده اصلاح كند تا بن بست هايش گشوده شود.

اگر ثابت شود مادة بدون شارژ (بار) وجود دارد (كه در مقاله قبلي با استناد به دلائل منطقي و قرآني اثبات شد)، البته بسياري از باورهاي فيزيك به هم خواهد ريخت. در همين حال، بسياري از مسائل حل نشده نيز راه حل پيدا خواهند كرد. مهم ترين باوري كه دچار چالش خواهد شد قانون تبديل ماده به انرژي و بالعكس خواهد بود. سؤال اين است كه، آيا واقعا امكان تبديل اين دو به يكديگر وجود دارد؟ اگر آن انرژي كه ما آن را حاصل تبديل ماده مي دانيم، فقط در اثر رها شدن بارِ ماده بوجود آمده باشد و آنچه باقي مي ماند ماده اي كاملا بي بار و بي خاصيت باشد و بخاطر اين بي باري توسط ميدانهاي الكترومغناطيسي كشف نشود، پاسخ چيست؟ واقعيت اين است كه ما ابزارِ كشف مادة خالصِ حاصل از تخلية كاملِ انرژي را در دست نداريم، ما ابزارمان ميدان ها هستند كه ماده را بواسطه بارش كشف مي كنند و اگر ماده از بار تخليه شود، ديگر در اين ميدانها قابل آشكارسازي نيست. پس بايد مادة خالص را بگونة ديگري تعريف كنيم: ماده اي كه فاقد هرگونه خاصيت و آثار كيفي، همانند بار الكتريكي است. بار الكتريكي جزء لاينفك ماده نيست، بلكه نسبت به ماده، قابل سلب و اثبات است. با اين حساب، مادة باردار، ديگر ماده نيست، بلكه مادة شارژ شده اي است كه چيزي به آن اضافه شده و اگر بارش را بگيريم به ماده خالص برگشت خواهد كرد.

اگر ابعاد، براي ماده يك صفت ذاتي است، يعني ماده ي بدون بعد ممكن نيست. بار (شارژ) چطور؟ آيا بار الكتريكي هم در ماده يك صفت ذاتي است؟ آيا ممكن است ماده باشد اما بار نداشته باشد؟ چالش ما با فيزيك همين موضوع است. اگر بتوان بارِ ماده را از آن گرفت و اگر بتوان مادة بي بار را اثبات كرد، نسبيت، مكانيك كوانتوم، تئوري هاي مربوط به نور و اختر فيزيك و منشاء جهان چه تغييري خواهند كرد؟

به هزارو يك دليل، مادة بي بار وجود دارد (همان مادة خالصِ اثبات شده در مقالة قبلي). كيفيت ها همانند بار و شارژ و جاذبه و نور و مغناطيس و غيره در ماده، ذاتي نيستند بلكه اين خصوصيات، صفاتي عرضي و قابل سلب و اثبات در ماده هستند. خلاصه اي از دلايل وجود مادة بدون بار را در اينجا ذكر مي كنيم:

1- اگر ماده اوليه و ابتدايي، بر اساس باور فيزيكدانان، بجز ابعاد، محدوديت و جسمانيت (كه اين دو نيز حاصل همان ابعاد است) داراي خواص كيفي نيز هست. پس فقدان اين كيفيت ها از كجاست؟ مثلا اگر ماده اوليه در ذات خود حركت است، پس سكون از كجا مي آيد؟ اگر در ذات خود حيات است، موت از كجا مي آيد؟ و يا اگر در ذات خود رنگ است پس بي رنگي از كجا مي آيد؟ مگر غير از اين است كه خاصيت ذاتي هرگز ذات را رها نمي كند. پس اگر رنگ و رونق و حيات و حركت، خصوصيات ذاتي ماده هستند، اين صفات هيچ وقت نبايد از ماده سلب شوند، حال آنكه طبيعت پر است از اين تضادها. موت و حيات، سكون و حركت، رنگ و بي رنگي و... ، اساسا تغييرات بر اساس بود و نبود همين كيفيت ها صورت مي گيرد. هر كيفيتي كه عارض بر ماده شود و به آن حيات و حركت بدهد ما اسمش را بار گذاشته ايم. بار، حقيقتي غير از ماده است كه به ماده حيات مي دهد، حركت مي دهد، رنگ و رونق مي دهد و هر كيفيت ديگري از اين قبيل.

2- آيا تغيير در يك اصل، بدون دخالت اصل ديگر ممكن است؟ يك تغيير ساده، مانند آب شدن يخ يا يخ بستن آب را در نظر بگيريد. آب يا يخ تنها، بدون دخالت يك اصل ديگر بنام حرارت مي تواند تغيير پيدا كند؟ يا بايد حرارت بگيرد يا آن را از دست بدهد تا تغييري بسيار ساده اتفاق بيفتد. اگر مادة شارژ شده (بار دار) را بعنوان يك اصل در نظر بگيريم. اين اصل چگونه مي تواند بدون دخالت يك اصل ديگر سبب اين همه تغيير در طبيعت شود؟ او بايد چيزي را از دست بدهد يا بگيرد تا بتواند سبب تغيير شود. اصل ديگر چيست؟

3- آيا يك حقيقت به تنهايي صاحب اثر و خاصيتي خواهد بود؟ حتي اگر آن حقيقت خودِ خدا هم باشد، به تنهايي داري اثر و خاصيتي نخواهد بود، خدايِ تنها چگونه ارزشهاي وجودي خود را به نمايش بگذارد، وقتي هيچ كس نيست كه حتي به او بگويد خدا؟ تمام خاصيت ها و آثار در ارتباط با حقيتي غير از خود، نمايش پيدا مي كند، هستي، تمام آثار خود را مديون تركيب است و بدون اين تركيب، هيچ چيز اثر و خاصيتي نخواهد داشت، بنابراين عالم خلقت (كه در حقيقت عالم تركيب است و تركيب هم با يك اصل ممكن نيست)، خودبخود مي گويد كه اصول اولية ساخت من متعددند و حداقل دو اصل لازم است تا بتوان با تركيب آنها، اين همه تغييرِ ناشي از آن تركيب را بوجود آورد. پس مادة تنها، قادر به ايجاد اين همه تغيير نيست، بلكه اصل ديگري لازم است كه به ماده، خاصيت (بار) بدهد و براساس اين خاصيت نيز قابل كشف و دخل و تصرف باشد.

با اين سه دليل، مشخص مي شود كه ماده در تعريفِ فيزيك، يك ماده شارژ شده و داراي خاصيت است، در حالي كه اين خاصيت ها جزء ماده نبوده و قابل سلب و اثباتند. ماده خالص جز ابعاد و جسمانيت هيچ خاصيت ديگري ندارد و بر همين اساس هم بوسيله هيچ سيكلوتروني قابل Detect شدن نيست. پس دنبال اصل ديگري هستيم كه در تركيب با ماده به آن خاصيت مي دهد. خواص ماده همانند بار، جاذبه، دافعه، نور، حركت، مغناطيس يا هر خاصيت ديگري، حاصل تركيب دو اصل است كه يكي از آنها ماده است و ما به ماده در اين حالت مادة خالص مي گوييم. حالتي كه در آن، حد ماده با حجمش برابر است.

اگر با سه دليل ارائه شده براي شما اثبات شده باشد كه تعريف فيزيك از ماده و انرژي، تعريفي جامع نيست و چالشهاي پيش روي فيزيك ناشي از اين تعريف نادرست است، لازم است بدانيم تعريف ارائه شده در نظريات استاد غفاري تا چه اندازه خواهد توانست به اين ابهامات پاسخ دهد؟

گفتيم ماده اي كه فيزيك در اختيار دارد يك مادة تركيب شده با يك اصل كيفي است، كه تمام خاصيت هاي مادة موجود، اعم از جرم و جاذبه و حركت و بار و مغناطيس و روشنايي و هر كيفيت ديگر، ناشي از اين تركيب است و ماده به واسطه همين كيفيت هاست كه قابل شناسايي مي شود. مادة خالص در تعريفِ جديدِ خود، فاقد هر گونه اثر و كيفيت است، نه بار دارد كه در ميدان هاي الكترومغناطيسي كشف شود و نه جاذبه دارد كه در ميدان هاي جاذبه كشف شود، تنها خاصيتِ ماده در اين وضعيت ابتدايي، داشتن ابعاد است كه آن هم در يك بعد خلاصه مي شود. محدوديت و جسمانيت جهان ناشي از محدوديت اين اصل به عنوان يكي از مبادي آفرينش است.

اصل دوم كه در تركيب با ماده كيفيت ها را آشكار مي كند، بر خلاف ماده، محدود نيست بلكه يك اصل نامتناهي و فاقد ابعاد است، تركيبش با ماده از نوع تركيب ماده با ماده نيست بلكه از نوع تعلق است، مثل تعلق الكتريسيته به وسايل الكتريكي.

اين نوع نگاه به مبادي بنيادي آفرينش (بجاي جستجوي ذرات بنيادي بايد دنبال مبادي بنيادي باشيم) اين ادعا را دارد كه مي تواند به همه پرسش هاي فيزيك از كوانتوم گرفته تا اختر فيزيك پاسخ دهد.

ماهيت نور :

يكي از اين نقاط تاريك در فيزيك، نور و ماهيت آن است. مي دانيد كه دو نظريه در مورد ماهيت نور ميدان داري مي كنند كه يكي بر ماهيت ذره اي و ديگري بر ماهيت موجي آن صحه مي گذارد.

طرفداران نظرية ذره اي بودنِ نور مجبور به تعريف مفهومي بنام فوتون شده اند كه جرم سكونش برابر صفر است[3]. در مورد سرعت نور نيز، آن را سرعت حد در هستي مي دانند كه براي رساندن ذره اي هر چند كوچك (مثلا الكترون) به سرعت نور، بينهايت انرژي نياز است و بنابراين رسيدن به سرعت نور، محال است و به همين دليل فوتون به عنوان ذره اي با جرم سكون صفر تعريف شده است. سرعت نور، پاية تعداد زيادي از تئوري هاي فيزيك شده است كه نسبيت يكي از مهمترين آنهاست و بر اساس آن، اين سرعت در كميت هاي مكانيك كلاسيك و قوانين حاكم بر آن تغييرات اساسي ايجاد كرده و مكانيك كوانتوم را پايه گذاري كرده است. كوانتيزه بودن، اساس فيزيك مدرن است. حال ببينيم اين مباحث با تعريف جديدي كه از مبادي بنيادي آفرينش (ماده و انرژي) داشتيم، چه تغييري خواهند داشت؟

با اين سؤال شروع مي كنيم كه آيا فضاي بين زمين و خورشيد پر از نور خورشيد هست يا خير؟ جواب البته مثبت است. با اين حساب، چرا فقط چهره ماه روشن است؟ با اينكه نور هست چرا بقيه فضا براي ما روشن نيست؟ پاسخ به اين سؤال در همين واقعيت نهفته است كه نور، بدون تعلق به يك جسم مادي، نه خودش را نشان مي دهد و نه ماده را. ولي در تعلق، هم خود و هم ماده را نمايش مي دهد. يعني اثر آن (روشنايي) در تركيبش با ماده ظاهر مي شود. با اينكه هست، ولي بدون وجود ماده، نمايشي ندارد. پس بايد بين نور و روشنايي يك تفاوت اساسي قائل شويم. فيزيك اين دو را با هم اشتباه گرفته است و چون نور را بصورت خالص در اختيار ندارد، تصور مي شود كه، روشنايي همان نور است و اين مبناي به خطا رفتن فيزيك در اين زمينه شده است.

آيا اين عجيب نيست؟ فيزيك مي گويد: ميدان الكتريكي با سرعت نور منتشر مي شود، يعني اگر همين الان يك گلوله را باردار كنيم، ميدان الكتريكيِ حاصل از آن با سرعت نور در محيط منتشر مي شود، يا مثلا اگر همين الان نيروگاهي در خوزستان وارد شبكه شود، ميدان الكتريكي با سرعت نور در سيم منتشر مي شود تا به تهران برسد. ميدان مغناطيسي هم همينطور، اگر همين الان در يك آهنرباي الكتريكي، ميدان مغناطيسي ايجاد كنيم، اين ميدان با سرعت نور منتشر مي شود. ميدان الكترومغناطيسي يك آنتن هم همينطور، همه اين ميدان ها با سرعت نور منتشر مي شوند. اين واقعيت براي شما چه حقيقتي را تداعي مي كند؟

اين سرعت مرموز، واقعيتي بنام ميدان، اينها چه ارتباطي با هم دارند؟ كمي فكر كنيد!! همه اينها شما را به يك اصل مي رساند. نور نه ذره است نه موج و اصلا نور حركت ندارد، آنچه حركت و در نتيجه سرعت دارد چيز ديگري است.

آيا حركت مي تواند خاصيتِ ذاتيِ هر يك از مبادي آفرينش باشد؟ يا حركت نتيجة تعلق و تركيب آن دو اصل است. يعني اگر بار الكترون را از آن بگيريم آيا همزمان حركتش را هم گرفته ايم؟ همانطور كه قبلا هم نوشتيم تمام خاصيت ها و آثار، نتيجه تركيب هستند، والا مبادي (ذرات) بنيادي بخودي خود، هيچ اثر و خاصيتي مانند حركت و روشنايي و ميدان و غيره ندارند. پس آنچه ما بعنوان نور، و حركت و سرعت آن در طبيعت مي بينيم، حركت نور نيست، بلكه زمان بَري تعلق نور به ماده است، كه از آن تعبير به حركت نور مي كنيم. از آنجايي كه اين تعلق بعلت وضعيت ماده زمان بَر است (البته فعلا، چون اين زمان بَري قابل رفع است)، ما آن را با حركت نور اشتباه مي گيريم. والا نور هم مانند جاذبه، مغناطيس و يا الكتريسيته يك ميدان است، نه ذره.

جاذبه نيز از اين جهت كه چگونگيِ جرم گرفتن ماده براي ما دقيقا مشخص نيست يك ابهام بزرگ است كه براي توجيهش لازم است تعاريف ديگري وارد فيزيك كنيم. در حالي كه جرم گرفتن نيز نتيجة بلافصل تعلق روح به ماده است.

فيزيك (فيزيكدانان) كافي است به اين فكر كنند كه وقتي ما براي توجيه يك پديدة جديد در حوزه هاي كوانتوم گرفته تا اخترفيزيك، مجبور مي شويم تعاريف جديد ارائه كنيم، يعني داريم راه غلطي را مي رويم. مثلا وقتي پديده انبساط كرات را مي بينيم، براي توجيهش بايد انرژي تاريك يا ماده تاريك تعريف كنيم. براي پديدة ديگري، بايد مثلا ضد ماده يا اتر تعريف كنيم، بعد مي آييم ماده اي تعريف مي كنيم كه جرم سكونش برابر صفر باشد، يا مثلا در حوزه اختر فيزيك سياهچاله تعريف مي كنيم كه هيچ چيز قادر به فرار از جاذبه اش نيست. اين فرضية سي سال حكمراني مي كند و سپس نظريه پرداز آن (هاوكينگ)، قبول مي كند كه اگر چيزي قادر به فرار از سياهچاله نباشد، ما اين اطلاعات مربوط به سياهچاله را از كجا دريافت كرده ايم؟ پس حتما اطلاعات توانسته از سياهچاله فرار كند، اين سؤال پيش مي آيد كه اصلا سياهچاله اي در كار هست؟ نظرية رشته ها و ميدان هيگز هم همينطور. همة اين تعاريف جديد كه براي توجيه پديده هاي جديد صورت مي گيرد، ما را از اصلِ به وحدت رساندن تئوري هايِ توجيه كنندة آفرينش، دور مي كند در حالي كه اين امر بايد اتفاق بيفتد تا فيزيك جهش پيدا كند.

ابعاد هستي:

ببينيد، ما وقتي ستاره اي را در فاصلة چند ميليون سال نوري مشاهد مي كنيم، در واقع چه چيزي را مشاهد مي كنيم؟ واقعيت اين است كه ما داريم چند ميليون سال قبل آن ستاره را مشاهده مي كنيم، نه وضع فعلي آن را، يعني ممكن است آن ستاره اكنون مرده باشد. با اين حساب از روي زمين هيچ وقت قادر به ترسيم وضعيتِ فعلي آفرينش نيستيم. واقعيت خيلي پيچيده است. تئوري هايي كه در مقياسِ هستي طرح مي شوند، مثل ابعاد هستي و يا نحوة خلق آفرينش و... زير علامت سؤال بزرگي قرار دارند. اگر درست نظاره كنيم، كائنات به گونه اي ديگر كنار هم چيده شده اند. در حقيقت، تمام اجرام رصد شده تا كنون، و آنچه در آينده رصد خواهد شد، همگي همانند دانه خشخاشي در مركز زمين اول قرار دارند و زمينِ اول همانند پوسته اي بسيار بزرگ و با فاصلة باور نكردني از اين مركز، آن را در بر گرفته است. پس از آن، آسمان اول قرار دارد كه با فاصله ميلياردها سال نوري در وراي زمين اول قرار مي گيرد، بطوري كه زمين اول در برابر آسمان اول همچون ذره كوچكي ديده خواهد شد. سپس با فاصله بسيار زيادي، زمين دوم آسمان اول را احاطه كرده است و همينطور تا انتهاي هستي (آسمان هفتم) [4].

اكنون خواهيد ديد كه آن 95 درصدِ جرمِ هستي، كه انرژي تاريك ناشي از آن است، كجاست. هستي خيلي عظيم تر از آن است كه به تصور درآيد و بجز سازنده، كسي قادر به ترسيم آن نيست. پس عقل حكم مي كند كه وارد مكتب سازندة آن شويم، هر چند خداوند متعال از تلاش انسانها براي كشف هستي استقبال مي كند، ولي انسانِ بالغ از نظر علمي، كسي است كه با قبولِ عجزِ خود، به درِ خانه خدا برود و از سازنده، علم را تقاضا كند.

شتاب دهند LHC البته ساخته خواهد شد، ولي اينكه بتواند راز هستي را بگشايد يا نه يك معماي بزرگ و يك رؤياي بلند پروازانه است، نه شتاب دهنده LHC و نه شتاب دهنده هاي بزرگ تر و پر سرعت تر قادر به كشف اين راز نيستند، ما بايستي ابزار را عوض كنيم.

بي شک فيزيک علم پايه است، و البته پايه اي ترين علم[5]، نگاه فيزيک در حوزة مکانيکِ کلاسيک نگاهي از کل به جزء است (اين نگاه مديون گاليله است) و به همين دليل در اين حوزه، فيزيک به علم تبديل شده است. ولي در حوزه هاي طبيعتِ بسيار کوچک و بسيار بزرگ (کوانتوم، اختر فيزيک و غيره)، فيزيك يک نگاه از جزء به کل دارد و به همين دليل در اين حوزه ها فيزيک به علم تبديل نشده است. ما در حوزه هايي که مي توانيم به نگاه كل به جزئي دست پيدا کنيم، بي شک در آن حوزه ها به علم دست يافته ايم، در غير اين صورت معلوم نيست يافته هاي مان از نوع علم باشد. درست به همين دليل است که قانون دوم نيوتن (البته در حوزه مربوط به خودش) به تنهايي سبب اين همه پيشرفت در تکنولوژي مي شود ولي در زمينة کوانتوم و مثلا پيدايش کائنات با اين همه تئوري هاي متفاوت و در نتيجه با اين همه تعاريف و واژه هاي جديد روبرو هستيم.

چرا فيزيکدانان از گاليله درس نمي گيرند و به پشتوانة چهار تا ماشيني که تا دو قدمي ارسال کرده اند درگير تئوري سازي شده اند؟ آيا وقت باز تعريف ماده و انرژي، و نگاهي دوباره به بنيادي ترين اصول هستي فرا نرسيده است؟

رجوع به سازنده يك راه است و تلاش بشر نيز يك راه. اما وقتي ابزارِ تحقيق، مناسب موضوع نيست، راه درست، رجوع به سازنده است, كاري كه استاد غفاري انجام داد. واقعيت اين است كه همانطور كه خداوند متعال اعلام كرده است, در حوزة هستي هاي اول، امكانِ تحقيق بوسيلة ابزارها را نداريم و اين امتناع يك امتناع قهري و طبيعي است نه از نوع نهي جبري.[6]

پايان



1- تفاوت سيكلوترون موجود در CERN كه به LHC(Large Hadron Collider) معروف است با ديگر شتاب دهنده هاي موجود در دنيا، بخاطر انرژي بيشتري است كه به ذرات بنيادي مي دهد. محيط اين شتاب دهنده 27 كيلومتر است و دانشمندان انتظار دارند كه انرژي آن در بيشترين مقدار خود به حدود هفت و نيم ترا (10 به توان 12) الكترون ولت برسد، كه انرژي فوق العاده زيادي است. سرعت ذرات بنيادي در اين سطح از انرژي بسيار به سرعت نور نزديك مي شود (999999991 ميليارديم سرعت نور). براي رسيدن به اين سطح از انرژي، ال اچ سي بايستي ماهها در حال كار باشد، اين شتاب دهنده بايستي تقريبا يك سال در حالت حداكثر انرژي خود، داده جمع آوري كند تا بتوان با تكيه بر اين داده ها فهميد كه آيا ذره هيگز وجود دارد يا خير. جهت مقايسه، لازم است بدانيد كه براي رسيدن به سرعت 99998 يكصدهزارم سرعت نور، فقط 30 گيگا الكترون ولت انرژي لازم است. يعني براي افزودن فقط 5997 واحد، بر سرعت ذره، بايستي انرژي را 250 برابر كنيم. محيط شتابدهنده نيز از 408 متر به 27 كيلومتر افزايش مي يابد.

2- اين چهار تئوري، كه البته در حال تغيير نيز مي باشند عبارتند از: مكانيك كلاسيك، مكانيك كوانتوم، نسبيت و نظريه هيگز.

3- نظريه جديدتر، نظريه ذره و ميدان هيگز است. رجوع كنيد به www.cph-theory.persiangig.com

4- ما ورد عن القمي وعن الطبرسي ...عن الحسين بن خالد. قال: قلت للإمام أبي الحسن الرضا ع. أخبرني عن قول الله عز وجل: والسماء ذات الحبك. فقال: هي محبوكة إلىالأرض وشبك بين أصابعه. فقلت: كيف تكون محبوكة إلى الأرض والله يقول: رفع السماوات بغير عمدترونها؟ فقال: سبحان الله، أليس الله يقول: بغير عمد ترونها. قلت: بلي. قال: فثم عمد ولكن لا ترونها. قلت: فكيف ذلك جعلني فداك. فبسط كفه اليسرى ثم وضع اليمنى عليها , فقال : هذه أرض الدنيا والسماء الدنيا فوقها قبة والأرض الثانية فوق السماء الدنيا , والسماء الثانية فوقها قبة والأرض الثالثة فوق السماء الثانية , والسماء الثالثة فوقها قبة و الأرض الرابعة فوق السماء الثالثة, والسماء الرابعة فوقها قبة والأرض الخامسة فوق السماء الرابعة, والسماء الخامسة فوقها قبة والأرض السادسة فوق السماء الخامسة, والسماء السادسة فوقها قبة والأرض السابعة فوق السماء السادسة, والسماء السابعة فوقها قبة وعرش الرحمن تبارك وتعالى فوق السماء السابعة, عز وجل: الذي خلق سبع سماوات ومن الأرض مثلهن تنزل الأمر بينهن.

فأما صاحب الأمر فهو رسول الله ص والوصي بعد رسول الله. قائم على وجه الأرضفإنما ينزل الأمر إليه من فوق السماء من بين السماوات والأرضيين.

قلت: فما تحتنا إلا أرض واحدة. فقال: ما تحتنا إلاأرض واحدة وان الست لهي فوقنا.

حديث در كتاب تفسير مجمع البيان است. حسين بن خالد از حضرت رضا ع روايت مي كند كه عرض كردم يا بن رسول الله ممكن است كه از تفسير آية شريفة: والسماء ذات الحبك مرا مطلع فرمائيد. حضرت انگشت هاي دست مبارك را روي هم قرارداد و فرمود: اين طور، آسمان طبقي روي زمين است. عرض كردم چطور آسمان روي زمين است با اين كه خداوند مي فرمايد: آسمان را بدون پايه بلند كرده است. حضرت فرمود: سبحان الله، مگر نمي گويد: بدون پايه‌اي كه آن را ببينيد. عرض كردم: چرا، فرمودند. پس آسمان پايه دارد ليكن شما آن را نمي‌بينيد. عرض كردم: فداي تو شوم، ممكن است كيفيت هفت آسمان و زمين را براي من تشريح كنيد؟ فرمودند: بلي. در اين موقع كف دست چپ را پهن كرد و دست راست را روي آن گذاشت و فرمود: اين دست چپم به جاي زمين و دست راستم به جاي آسمان دنيا، كه مانند سقفي، روي زمين را احاطه كرده است، پس از آن زمين دوم مانند سقفي، روي آسمان دنيا را فرا گرفته، و باز آسمان دوم، روي زمين دوم را احاطه كرده، و بعد از آسمان دوم، زمين سوم مانند سقفي روي آسمان دوم را فراگرفته، و بعد از اين زمين، آسمان سوم مانند سقفي روي زمين سوم را احاطه نموده، همينطور زمين چهارم، آسمان سوم را، و آسمان چهارم، زمين چهارم را احاطه نموده، زمين پنجم آسمان چهارم را، تا هفت آسمان و هفت زمين، آسمان هفتم، زمين هفتم را دور زده و عرش خدا روي آسمان هفتم قرارگرفته است. اين است معناي آية شريفه كه خدا مي فرمايد: هفت آسمان، و مانند آن هفت زمين خلق كرده و فرمان خود را بين آسمان ها و زمين هاي هفتگانه نازل مي كند، و صاحب امر در اين جا پيغمبر و يا امام است كه امر خدا بر او نازل مي شود. او روي زمين قرار گرفته است و امر خدا از بالا و از بين آسمان ها و زمين ها بر او نازل مي شود.

راوي مي گويد: عرض كردم از زير پاي ما تا اولين زمين چقدر راه است؟ حضرت جواب دادند كه زير پاي ما فقط يك زمين بيشتر نيست و آن شش زمين ديگر، بالاي سر ما قرار گرفته است. (برگرفته از كتاب برهان معراج و شق القمر استاد صالح غفاري)

5- اگر اعتراض کنيد که رياضي مبنايي تر است، بايد بگوييم که رياضي، زبان بيان علم است نه خودِ علم. هر کسي بخواهد صحبت کند به زباني نياز دارد و زبان بيان علم و مخصوصا فيزيک، رياضي است. اگر فيزيک بخواهد حرف بزند چاره اي جز استفاده از زبان رياضي ندارد. فيزيک نمي تواند قوانين خود را همان گونه که ما قوانين خود را به زبان خود را بيان مي کنيم بيان کند. رياضي زبان بيان فيزيک است.

6- وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (اسري 85)

نوشتن نظر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Copyright © 1397 پايگاه اینترنتی استاد محمد علی صالح غفاري (ره). کلیه حقوق وب سایت محفوظ می باشد.
استفاده از مطالب با ذكر عنوان بلامانع است
Go to top